Wednesday, December 17, 2008

As Red As Wine


As Red As wine .

eL.

Tuesday, December 16, 2008

خانواده سنتی - قسمتای آخرش

در طی بیانیه ای در روز ِ بیست آذر هشتاد و هفت ، با آه و زاری ، مرگ ِ خانواده ی سنتی را اعلام می کنم .
ما خانواده ای سنتی بودیم .
خانواده ی سنتی ، خانواده ای که با عشق و دوستی چندی پیش از رحم مادری زاده شد که دنیا را با چشمان ِ شُسته و پاک می دید ، طول ِ عمری بس کوتاه داشت .
آنها طعم تلخ مرگ را با از دست دادن فرزندی ( الویس ِ عزیز ) چشیدند و در کنار هم ناراحتی ها را به باد فراموشی سپردند .
ما خانواده ی سنتی می دانستیم که مرگ ِ تک تک ِ افراد خانواده دیر یا زود خواهد رسید و ترسی عمیق داشتیم که کدام یک واپسین خواهیم بود . ترس از یک تنهایی ِ مبهم و بی کسی آنقدر عذابمان می داد که تا یک عصر ِ غمزده ای می یافتیم ، همه دور ِ هم جمع می شدیم . مراسمی بس سنتی داشتیم . کیک ِ شکلاتی با نسکافه و بیسکویت ِ گرجی در قلمروی صوبا . قلمرویی که برای تک تکمان پر از خاطره بود . با موسیقی . با شجریان . با اندی . با میکا . با کُلد پلی . با فاخته . با صندلی ِ خوشحالی ِ صوبا . با رنگ و نقش . با حرف . با قهقهه . با دلگیری . با آغوش ِ باز .
روزها ، دستی دارد به پهنای اصوات یک ارگ کلیسا . این دست بزرگ ما را به اطراف پرتاب کرد . خانواده ی سنتی با هم و بی هم درد کشیدند و در کنار هم اعتیاد به دوستی را آموختند و عجب درمانی . عجب مخدری . آن ها با هم گریه کردند و در کنار هم آنقدر خندیدند که گوش فلک کر شد .
صوبا ، صاد . دوست ِ اِل . دوست ِ عمه . دوست ِ من . دلش عجیب گرفته . رنگهای لباسش عجیب اذیتم می کند . مرا به یاد ِ صدای آکاردئون ِ الیکا می اندازد که حتی شیش و هشت هم که می نوازد ، سوز ِ غمگینی دارد که دل می لرزاند . صاد به شلمرود رفته . شاید حسنی را از تنهایی در بیاورد . دریغ و درد که خود پر از تنهاییست . دل ِ من آنقدر تنگ شده که برایش ایمیل می زنم . آیا شلمرود اینترنت دارد؟ صاد ، درویش شده . بیابانگردی می کند . بدنبال جواب است . به او گفتم : " خدا منو ببخشه که غافل بودم " .
داروهای دکتر فتخیان افاقه نکرده و عمه را به شخصی آزرده و دل نازک تبدیل کرده و که صدایش کلفت شده و هنگام صحبت در حیطه ی کس شعرهای همیشگی اش می لرزد . مثل همیشه می خندد . رفاقت های جالب تر می کند . عکس هایی می گیرد در خور ِ یک مصدق . دلش گاهی می لرزد . قلبش اما، عجیب می تپد . شخصی نیست که کلماتش را بفهمد . این کلمات بی معنی ست . خواب و بیداریش جذاب است . کسی عاشقش شده گویا . می گوید باید به دلبران بروم . با ساز و نی ، با جام ِ می . با یاد ِ وی . عمه دم به دم از خواب می پرد .
کا ، که گویی تنها برادر ِ عمه می بایست باشد ، نیست شده . حتی باقر* هم دیگر عمه را به یاد برادرش نمی اندازد .
پا ، تنها لنگ ِ خانواده ی سنتی با خنده های بی انتها و اصرار های مکرر و اس ام اس های بی خستگی ..... نمی دانم کجاست . کجاست
انگار با مرگ ِ ناگهانی و یا شاید با مرگ تدریجی ِ افراد ِ خانواده ، سنت ها شکسته و خانواده ی سنتی ِ ما هم به سوی ورطه ی سیاه ِ مدرنیته پیش می رود. قلمرویی با حرف های مکرر . سلام های بی بو و بی خاصیت . عشق های دروغین . قضاوت های چرک .
ما خانواده ای سنتی بودیم .
روزی بود که ال و صاد ، آنقدر خندیدند که نفسشان رفت . روز ِ دیگر ، کا رانندگی های دیوانه وار می کرد و صاد را هیجان زده می کرد . من و فاخته جیغ می زدیم . کا ، خود ترسیده بود . به یاد روزی که پدربزرگ ِ عمه فوت کرده بود . ( سالروزش نزدیک است و من غمگین ترم ) . روزی که پا گریه کرد . روزهایمان در کافه مافیا . چاهار شنبه هایمان در تئاتر شهر . شبی که عمه و برادرش آش پخش می کردند و عمه فقط گریه می کرد . کا در چاله های عمیق می انداخت که عمه بخندد . عمه ناراحت بود که نکند غرورش جلوی برادرش خورد شده باشد . خرید دامن های سرخپوستی با صاد و طراحی با صوبا . رانندگی . پیاده روی . تصادف . عرق و سیگار و رقص . دستبند هایی که عمه برای خانواده اش می بافد . تنهایی . روزی با تلفن و گریه ی صاد . شب ِ دیگر با چت و ریسه با کا . درد دلی با پا . گپی با هم ...
ما خانواده ای سنتی بودیم .
ما خانواده ای سنتی بودیم و شکستیم .
.
.
.
* باقر : مرکب خانوادگی ِ کا – ماشینی شاسی بلند است . عمه ماشین های شاسی بلند را می پرستد
.
پی نوشت : این نوشته را (همانگونه که گفتم ) در روز بیست آذر به ثبت رسانیدم . اعضای خانواده بسیار شاکی شدند و مرا متهم نامیدند ، بی خبر از آنکه عمه خود پیش تر از تک تک اعضای خانواده مُرده بود . با عرض پوزش تمام کامنت ها پاک شدند . ولی دوستان جانی می دانند که بیمارم و مرگم زودرس . دوستی یافته ام که آقای نون نامیده ام . آقای نون اصرار اکیدی داشتند که این نوشته همچنان بر روی این صفحات مجازی بدرخشد .
پی نوشت دوم : برف می بارد .
ال

Saturday, December 13, 2008

همه را بیازمودم

همه را بیازمودم ، ز تو خوش ترم نیامد
چو فرو شدم به دریا ، چو تو گوهرم نیامد
سر خُنب ها گشادم ، ز هزار خم چشیدم
چو شراب سرکش تو ، به لب و سرم نیامد
چه عجب که در دل من ، گل و یا سمن بخندد
که سمن بری ، لطیفی چو تو در برم نیامد
ز پی اَت مراد خود را دو سه روز ترک کردم
چه مراد ماند زان پس که میسرم نیامد
دو سه روز شاهی ات را چو شدم غلام و چاکر
به جهان نماند شاهی که چو چاکرم نیامد
خردم بگفت بر پر ز مسافران گردون
چه شکسته پا نشستی که مسافرم نیامد
چو پرید سوی بامت ز تنم کبوتر دل
به فغان شدم چو بلبل که کبوترم نیامد
چو پی کبوتر دل به هوا شدم ، چو بازان
چه همای ماند و عنقا که برابرم نیامد
برو ای تن پریشان ! تو و آن دل پشیمان
که ز هر دو تا نرستم ، دل دیگرم نیامد

Thursday, December 11, 2008


زیباتر از نور نارنجی هم نوری هست؟
دوستانی که مرا بسیار می شناسند رازم را می دانند . راز ِ من و این نور قرمز - نارنجی

Wednesday, December 10, 2008

اطلاعیه

با عرض پوزش - به علت اذیت و آزار یکی از ناشناسان محترم مجبور شدم این جا رو جم و جورتر کنم

Tuesday, December 09, 2008

Friday, November 21, 2008

اول یا دوم آذر هشتاد و هفت


بهار دلکش رسید و ...
اوایل پاییز است و بهار دلکش شروع شده . (شادم)
دیروز هی بارون می بارید . پشت سر هم . منم که چند هفته ایست که در این خانه تنها به سر می برم . این جا شده محل عشرت و کارگاه دوستان . چه بهتر از این ؟!
چهارشنبه که طبق معمول به تئاتر گذشت و صاد "دوباره" گوشی موبایلش را گم کرد .
پنجشنبه دانشگاه نرفتم . صبح خیلی زود بیدار شدم و قهوه ترک ِ غلیظی درست کردم و شروع کردم به کار . نقش برجسته ی گچ ِ اول تمام شد . آذربایجانی را هم زیباتر کردم ( سازم را هم کوک کردم ) . با خانم میم تماس گرفتم و گفتم پاشو بیا . عکاسی به مدت چند ساعت . پریدم تو ماشین . سمت چاپ خانه . چند ساعتی هم چاپ خانه رو اجاره کردم و شروع کردم به کار . نیشم باز ِ باز بود . عکس ها همه چاپ شد ، بدون ایراد . بدون اشتباه . با نورسنجی ای که از من بعید بود .
چند روزی ست که به "سر ّ عشق" شجریان گیر دادم و پشت سر هم گوش می دهم . برگشتم خانه . توی راه کلی هم خرید کردم . هیچی توی یخچال نبود .
آقای نون با من دعوای کم صدایی راه انداخت که چرا نگفتی بیام دنبالت ؟
در خانه . ساعت ِ هشت شب . توی وان ِ پر از آب داغ . عودی با بوی چای سبز . سیگار و کمی الکل . یک موسیقی بی همتا . ابتدا کاروان ِ بنان . کمی بیشتر الکل . یک نخ ِ دیگر ِ سیگار . بعد " حال که دیوانه شدم " ، " روزنه " ، " پنجه ی دشتی " ، " مطرب مهتاب رو " . سیگار ها و جرعه ها پشت سر هم . بلند می خندم . اشک به چشمانم می آید . الکل هنوز آن طوری که می خواهم اثر نکرده است . " آتشی در نیستان " .
دیگر شراب هم جز تا کنار بستر خوابم نمی برد ....
ساعت دوازده . فیلم می بینم . فیلم ِ " Shine " که اگر ندیدید ، باید ببینید . هر طور که شده پیدایش کن .
آقای نون زنگ می زند . این اواخر زیاد تماس می گیرد . با مادرش زندگی می کند . خانه ی کوچک بسیار زیبایی دارند . مبل راحتی بزرگی دارند با کوسن های رنگی . شومینه ی بزرگی که هنوز چوب در آن می گذارند و در آخر بالکن ِ بی نظیری که راحت ترین جای دنیاست . آقای نون هنرمندی ست که با دیگر هنرمندان تفاوتی اساسی دارد .
می گوید : لباس بپوش می خوام ببرمت یه جای باحال .
می گویم : دمت گرم .
او ماشین شاسی بلند قدیمی ای دارد که همیشه خراب است .
ساعت دو نیم نیمه شب . خانه هنرمندان . قهوه ای درست کرده . لب حوض می نشینیم . می گوید : " بعضی از آدم ها ، مریخم برن ، ناراضی و بد بختن . بعضی از آدما ، دستاشون که می لرزه ، دست شون رو قطع می کنن که نلرزه. بعضی روزا ، بارون ِ اسیدی می باره ولی دلیل اون نیس که بارون نباریده . بعضی از آدما ، بهترین رو دارن و باز نمی دونن و هی دستشونو قطع می کنن . می فهمی چی می گم ؟! "
سوار ماشین شدیم و این بار رفتیم دم خونه ی عمو اصغر . گفت : " خودت می دونی ماجرا از چه قراره . کسی هس که خیلی دوسِت داره . این بارونُ می بینی ؟ این از همون باروناییه که خودت پیش بینی می کردی . حالا ، هر وقت دستت لرزید ، هر وقت دستت یخ کرد ، فکر بریدنش نمی افتی ... تو مال ِ اون برنامه ها نیستی . مال آدمایی که بدنبال راحتی ان نیستی... چون راحتی ات اینجاس " . دستش رو گذاشت روی دو تا جمجمه ام و فشار داد . گفت : " دنیای زیبای تو دروغی نیس . زیبایی دنیای تو توی سرته . هر کی به این سر ، به این فکر نزدیک شه ، اگه انسان ِ خوبی باشه می بینه ، آدمایی هستن که اونقدر توی این دنیان ... اونقدر روی زمین ان ، تونقدر توی اصوات ِ اطراف و صداهای ماشینا و درگیری های بی اساس ان ، اگرم دستشون نلرزه ، باز به فکر قطع اش می افتن " .
ساعت ِ پنج صبح . خانه ی شاملو . با کله پاچه . " در گلستانه " .
غزال شاملو ، تولدت مبارک . با کله پاچه . با آقای نون . با قهوه و چایی و سیگارت . با شعرهای بی نظیرت . با بی چاک دهنی ِ بی همتات . با دوستی ِ بزرگت . جزو آدمایی هستی که خوشبختی توی جمجمه شونه .
ظرف ها روا می شورم . آقای نون سیگارش را روشن می کند . غزال شاملو ، تنبور می زند . و چه خوب می زند . آقای نون ، حافظ می خواند . و چه خوب می خواند .
من خوابم برد . آقای نون مرا در ماشین گذاشت و آورد خانه .
چایی را آماده کرده .
برم که بعد از اون باید بشینم کار کنم .
امشب خانه ی نریمان دعوتیم با ساز و آواز و حافظ ناظری .

بیا تا گل بر افشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم
اگر غم لشکر انگیزد که خون ِ عاشقان ریزد
من و ساقی به هم تازیم و بنیادش بر اندازیم

Wednesday, November 19, 2008

بیست و نه آبان هشتاد و هفت


به یکتایی پیش درآمد تمام دستگاه های موسیقی

خواندمت

به تداوم ِ گوشه ی ماهور - برای من - تکرار می شوی

Artist : Roxana Manooochehri.

Monday, November 17, 2008

بیست و هفت آبان هشتاد و هفت

نمی روی یک قدم به کناره
در خواب من
هر شب می آیی
هنگام صبح
دورتر نرو
تنها می مانم

Saturday, November 15, 2008

بیست و پنج آبان هشتاد و هفت

تو به فکر جنگل و آسمون خراش
من به فکر یه اتاق اندازه ی تو واسه خواب
تن من خاک منه ساقه ی گندم تن تو
تن ما تشنه ترین تشنه ی یک قطره ی آب
شهر تو شهر فرنگ ، آدماش ترمه قبا
شهر من ، شهر دعا ، همه گنبداش طلا

تو هم فهمیدی که این پاییز خیلی طولانی تر از پاییز ِ پارسال ِ ؟
تو هم حس می کنی برگ ها خیلی نارنجی ترن ؟
تو هم همینقدر فکر می کنی ؟ تو هم گاهی می گی : " چه درونم تنهاست " ؟
خیلی خسته ام . خیلی . دیگه حال ِ رفتن رو هم ندارم . آقای نون بالای سرم وایستاده و هی می گه ال ، پاشو . باید پاشی . دنیا رو خراب می کنم که بخندی . می گم : " نه ، دل پریشونه . "

پنجشنبه رفتم اکسپو ی عکس . کلی از عکس ها تکراری بود و دیدن ِ دوباره شون باز هم می ارزید.
تنها رفتم . ( بقیه بعدا اومدن ) .
یه سری دکلمه ی اشعار " احمد رضا احمدی " با تار و سه تار یکی از دوستام – که تازه خودشون ضبط کردن - توی گوشم ممتد طنین می انداخت . اونقدر صدای تار داشت تکونم می داد که نا خودآگاه جلوی تصویر های "سعید صادقی " ، - عکاسی که با زندگیش عجیب پیوند خوردم – زمان از دستم در رفت .
"توی گفتن و نگفتن ، از چه روزایی گذشتم " .
از اون سه شنبه ، چند هفته می گذره و باورم نمی شه اینقدر سریع همه چیز اتفاق افتاده و من این جام
مسخره نیست که من هر روز این جا می نویسم و احدی نمی دونه و نمی خونه .

Friday, November 14, 2008

بیست و چاهار آبان هشتاد و هفت



Cafe Antract . The place i used to sit and read during listening to my favorite song . A place that me & Saba used to go whenever we felt down ... The only place that i used to go when my uncle was sick and i had to look after him for nearly 2 months... A place in which i first started a friendship which lasted for only seven months was burnt . Is gone .
All the ppl i know ... Saba , Ghazal (saba) , me , Dr.Nastaran , Vand , Vash , Pooya , H , Sima , and all the other friends of mine ... all the memories are gone .
eL.

Thursday, November 13, 2008

بیست و سه آبان هشتاد و هفت


سفرت به سلامت .
نمایشگاه اکسپو ی عکس ایران و نمایشگاه اکسپوی مجسمه .
همه چیز رو بوسیدم و گذاشتم کنار . بوسه ای بس طولانی .
کار سختی نیست
Photo by : Fatemeh Dadkhah
پنجشنبه - الینا .

Saturday, November 08, 2008

آیا از انار و نارنگی های کوچولو و لیمو ترش های بزرگ هم زیبا تر هست ؟!
شما باید بیایید و برای ما انار بیاورید تا من انارم را دانه کنم و آبش در چشمانم بپرد و شما بخندید .
شما باید بنشینید و نارنگی بخورید و ملچ ملچ کنید و من شاد باشم .
من باید ساز بزنم و شما مرا تشویق کنید که صدای سازت صاف تر شده .
من باید لباس های رنگی بپوشم و شما باید قربان صدقه ی من بروید . من باید به شما بگویم که سیگار کمتر بکشید و خودم زیرزیرکی بخندم و بیشتر از شما سیگار بکشم .
شما باید مهربان باشید . من باید از شما دعوت کنم که به پیک نیک برویم .
من باید مهربان باشم و شما باید پنجشنبه ها بی خبر به دنبال من بیایید و برایم انار بیاورید تا مرا خوشحال کنید ، طوری که گریه ام بگیرد که چقدر شما دوست داشتنی هستید
شما باید وقتی من زکام شدم مرا به دکتر ببرید و بعد خودتان سرما بخورید و من برایتان سوپ بپزم و دورتان بگردم تا سرم گیج برود .
من باید برای شما سوغاتی بیاورم و شما باید دلتان برای من تنگ شود .
شما باید در سرمای پاییز و زمستان حلیم بخرید و صبح در خانه ی ما ، با هم بخوریم و حرف های قشنگ قشنگ بزنیم .
من باید روزها بگردم و کتاب و موسیقی ای برای شما پیدا کنم که شما ندارید .
شما باید مرا محکم بغل کنید ، تا من داد بزنم : "له شدم بابا ! " و شما باید بخندید و من باید شما را بوسه باران کنم .
شما باید مرا دعوا کنید که چرا چایی ام را تا ته نمی خورم . من باید سرسختانه جواب شما را بدهم .
من باید دلم برای شما تنگ شود و بهانه های صد من یک غاز بگیرم و شما باید از کوره در روید .
من و شما باید شال گردن های یک شکل بیاندازیم .
من و شما باید شیفته ی این باید ها باشیم و از انار و نارنگی هایمان لذت ببریم .

Thursday, November 06, 2008

شانزده آبان هشتاد و هفت

چقدر این لحظه غریب است و آشنا .
چاهارشنبه ها معمولا تئاتر می روم . عصر ، در یک کافه ، یا روی سکو های دور تئاتر شهر – جایی که بارها و بارها نشسته ام و نوشته ام – می نشینم تا اجرا شروع شود . در ذهنم همه ی لحظات را مرور می کنم . حرف ها را نمی خواهم بشنوم . تنها لحظات هستند که جلوی چشمانم می رقصند .
ایمان آورده ام . ایمانی عجیب که همه ی زندگی را مانند مگنتی قوی به من می چسباند و مرا سبکتر می کند .
سه ربع دیگر . "کارناوال با لباس خانه " ، کاری از چیستا یثربی . با موسیقی دوست عزیزم سعید کاوه . دوستی که یک سال هر روز با هم به کافه رفتیم و هر روز با هم زندگی رو دوره کردیم . چه روزهایی . چه برفی . این روزها هم گاهی با هم خانه هنرمندان می رویم و درباره ی این موج نو ی کارهای تلفیقی علیزاده و .... گپ می زنیم .
چهل دقیقه . موزیک توی گوشم را بلند می کنم . می خندم .
دوست داشتم الان "شهرقصه " گوش می کردم . هیچ وقت نشد که بشینیم و شهرقصه گوش بدیم . حالیته ؟
چشمانم راه گرفته . مامانی می گه سوغاتی می گیری . چقدر دوست دارم سوغاتی بگیرم .
سی و پنج دقیقه مانده . مازیار این جا چه می کند . سری تکون می دم که بدونه سلام کردم ولی حوصله اش رو ندارم . نکنه بیاد جلو و بخواد حرف زنه؟
نه نه ! دوستش رو دید . رفت .
باز من موندم . چه شیرین .
این پاییز واقعا زیباست . پاییز پارسال این قدر زیبا نبود . درست یادمه . پاییز امسال منو قلقلک می ده .
قبلا هم گفتم . احساساتی شدن کار سختیه و من عجیب کارهای سخت رو ساده انجام می دم .
بیست و پنج دقیقه ی دیگر .
من غرق در افکارمم .
کسی کنارم می نشیند . سیگارش را روشن می کند . چند سوال می پرسد . می شناسمش .
دقایق می گذرد .
کارناوال شروع شده .

Wednesday, November 05, 2008

پانزده آبان هشتاد و هفت

سفید برای زندگی
و
قدرت لایتناهی من .الف

Monday, November 03, 2008

سیزده آبان هشتاد و هفت


امروز صبح حال خرابی داشتیم
اما خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
الان حال خوبی داریم
دستبند می بافیم

الینا

Sunday, November 02, 2008

Saturday, November 01, 2008

یازده آبان هشتاد و هفت


این چند شب خواب های عجیبی می بینم .
اتفاق های خوشایند داره پشت سر هم می افته ، که اگه این جا بودی دیوانه می شدی .... شب و روز می شستیم و درباره شون گپ می زدیم .
خونه زمهریره . پاهام یخ زده . اگه بودی می رفتیم توی سالن می شستیم و قهوه ترک می خوردیم و مامی فال می گرفت . الیکا هم کف دستمون رو می دید . کف دست ِ من یه شیار عمیق افتاده !!! این خط رو دوست دارم کلی .
دیشب رفتم تئاتر با خورشید . بلیط بهمون نرسید . چغندر شدیم . اومدیم کافه ، پیش پویا . نمایشگاه "تاها بهبهانی " بود و من آخرسر تونستم خودش رو از نزدیک ببینم . پریشب رفتم شهر کتاب کوچیکه پیش هامون . به پویا گفتم که کنسرته نزدیکه . گفت آره .
این روزا رو خیلی دوست دارم .
به چند تا موزیک ِ قدیمی عجیب دل بستم .
امروز ، مثل همیشه می رم لرد . غزال ، چند وقته نخندیده . اگه بودی با هم می خندوندیمش . هوا گرفته . خیلی هم گرفته .
اگه بودی می گفتم به چی فکر می کنم . یه چند تا فکر ِ خوب دارم که اگه بهت بگم از همون خنده هایی می کنی که گوشه ی چشمت پایین می ره و بی صدا می خندی . عجب تجسمی دارم .
مختار ، یه چند روزیه که رفته و شاید حالا حالا ها برنگرده . عادت کردم .
دلشوره دارم .

Friday, October 31, 2008

ده آبان هشتاد و هفت

روی تخت ِ جدیدم نشسته ام . بیرون پنجره پر از پاییزه .
هوس انار کردم . دوستانم ، آشنا و غریبه همه این جا هستند . آقای نون خوش تیپ است . کودکم را در آغوش گرفته و سعی دارد او را بخنداند . به زحمت ، او را از آغوش آقای نون بیرون می کشم . تکانش می دهم . ساکت می شود . چشمانم می سوزد . کودکم یقه ی بلوزم را پایین می کشد . خجالت نمی کشم . خانوم گاف جلو می آید و می گوید : " می خوای بدیش به من ، بری لباستو بپوشی؟ " . کودکم می گوید : " مامی ، من جیش دارم . "
در دستشویی هستیم . به او کمک کی کنم که روی توالت بنشیند . ناگهان لیز می خورد و به درون سوراخ فرو می رود . فریاد می زنم : " دستمو ول نکن !"
او را از چاه بیرون می کشم . تمام بدنش را کثافت گرفته . در آغوشم استفراغ می کند .
خیس عرق شدم . از خواب می پرم . چه خواب عجیبی .
بر روی تخت جدیدم نشسته ام . بیرون پنجره ، پر از پاییز است .
هوس زیتون پرورده کردم .

Thursday, October 30, 2008

نه آبان هشتاد و هفت


یک هفته ایست که آسمان ابریست .
دیروز فریاد برآوردم : " د ِ ! برو کنار حمال ! بذار اون کورسوی آفتاب نورای رنگی بتابونه کف ِ این زمین ِ سرد ! " . هرچی توانستم به ابر ِ کُپل ، بد و بیراه گفتم .
بارید .
از دستم رنجید .
دلش را شکسته بودم شاید . مرا ببخشید . مدتی ست گرفته و غمینم . شادم و غمینم . روزگار نقاشی ست . روزگار نقاب است .
هر روز از بوق سگ تا دین ِ روز سر خودم را در کارگاه گرم می کنم . صبح ِ زود از در ِ خانه بیرون می زنم . سیگارم بین انگشتانم است . نمی دانم چرا تمام نمی شود . گاه حرصم می گیرد ، پک های محکم می زنم ولی انگار خیال ِ تمامی ندارد . مهم نیست .
کلهر می نوازد . چه آرشه ی تمیزی .
علیزاده ، زخمه هایش سوزان است .
شجریان "فریاد" برآورده .
من دچارم . دچار ِ این زندگی ، با تمام بلندی ها و پستی هایش که مرا آنقدر تنگ در آغوشش فشرده که اشکم سرازیر می شود .
هر ظهر به کافه ای نزدیک دانشگاه ی روم و نیمچه غذایی می خورم .
دوباره به کارگاه برمی گردم . کار . کار . کار .
در کارگاه ِ گل ، نقش برجسته هایی می سازم که با تک تک شان حرف زده ام . بوی گل مرا می بخشاید و زیر بینی ام را قلقلک می دهد .
گل در زیر دستانم نرم می شود و شکل می گیرد .
عصر ، هنگام غروب ، نم نم سمت کافه ای دیگر روانه می شوم و قهوه ای می خورم . می نویسم . می خوانم . زندگی نامه ی " کته کل ویتس " و کتاب دیگری به نام " نگاهی به عکس ها " ، بعد می نویسم . تکرار خنده ها . تکرار . می خندم .
پیاده روی ِ طولانی ای دارم تا تاکسی های خانه . در تاکسی موسیقی ام را بلند می کنم و تمام ِ خودم را دوره می کنم .
سازم را کنار گذاشته ام .
دلم شاد است گاهی .
نمایشگاه نقاشی ِ اعضای انجمن نقاشی در فرهنگسرای نیاوران ، نمایشگاه عکس در گالری راه ابریشم ، نمایشگاه پشت نمایشگاه ، تئاتر مهمانسرای دو دنیا ، با موسیقی علیزاده ، تئاتر متابولیک ، تئاتر پشت تئاتر ، عکس پشت عکس ، کتاب پشت کتاب .... باران پشت باران .
بابا شوفاژ ها را روشن کرده . بویش را دوست دارم .

Wednesday, October 29, 2008

هشت آبان هشتاد و هفت

در ارکستر .
ای ساز ها !
ای تار ها !
ای سنتور ها!
ای ویولن ها ...
ضرب ها !
آرام ..
آهسته تر بنوازید .
سه تاری دارد می نوازد در گوشه ای .
سه تاری برای دلی .

Tuesday, October 28, 2008

هفت آبان هشتاد و هفت

آیا انسان ها به صرف تجربه ، با هم اند ؟
یا تجربه ، توجیهی ست برای من ؟
آیا انسان ها فراموشکارند ؟
یا من حافظه ای قوی دارم .
آیا انسان ها .....

آیا انسان ها دل دارند ؟
قلب چطور؟
جگر چه ؟
دلشان تنگ نمی شود؟
قلبشان نمی شکند؟
جگرشان نمی سوزد؟

Monday, October 27, 2008

شش آبان هشتاد و هفت


ملا چقدر بلند حرف می زند .
سرم مثل کوه است .
چشمانم تیر می کشد . باز این سردرد به سراغ من آمده . با لچکی ، چشمانم را می بندم .
کورمال کورمال ، دست بر کف روی میز می کشم . سیگارم را یافتم .
قلمم کجاست؟
طراحی کنم بهتر است .
طراحی می کنم با چشمانی بسته .

Sunday, October 26, 2008

پنج یا چاهار آبان هشتاد و هفت

آینه کدر شد
صورت من کو؟
من با این صورت
عاشق شدم
امتحان دادم
قبول شدم
ساز شنیدم
دشنام دادم
دشنام شنیدم
گرسنه شدم
باران خوردم
سیر شدم
رنگ شناختم
رنگ باختم
سفید شدم
خوابیدم
بیدار شدم
مادرم را صدا کردم
تو را صدا کردم
جواب دادم
خواب رفتم
عینک زدم
سفر رفتم
غم داشتم
ماندم
آمدم..."
احمدرضا احمدی

Saturday, October 25, 2008

Friday, October 24, 2008

دوم آبان هشتاد و هفت




هوای امروز به نوعی من رو کباب می کنه .
همه چیز رو فراموش کردم . همه چیز رو .
شاد شادم . مگه می شه شاد نبود وقتی همه چیزایی رو که می خواستم دارم ... بیشترش هم تو راهه تازه.
شهریور ِ چرکی بود . ( شهریور ها اصولا چرک ان )
پاییز برای من معجزه اس . مخصوصا با اتفاق های این دو هفته
روزها ، بعد از مدت ها با لبخند بیدار می شم .
هفته ی پیش با صاد و کاویان ، سه تایی رفتیم کنسرت ِ شجریان . شبی رو هم رفتیم که پول بلیط ش واسه ی خانه موسیقی بود . کاویان بهم قول داده بود که من رو می بره یه بار کنسرت ِ شجریان و واقعا هم به قولش عمل کرد . از آدم هایی که مرد ِ حرف نیستن خوشم میاد . آدم ِ عمل . فس فس می کنه ولی چرت و پرت نمی بافه . خوش رو می شناسه و از کمبوداش خجالت نمی کشه .استاد شجریان ، دو تا ساز جدید رو در اجراش به همه معرفی کرد : بم ساز و صراحی . صراحی ، شکل تغییر یافته ی کمانچه ی خودمون بود که در طول کنسرت تمام مدت حضور داشت . ولی "بم ساز" ، که تنها تک نوازی ِ کوتاهی داشت ، سازی بود شبه سنتور با قابلیت صدایی ِ بم تر .
جای خورشید رو کلی خالی کردم . استاد درخشانی دوست پدر خورشید هستش و خورشید شاگرد ِ استاد است . مطمئنم که رفته کنسرت رو .
عکاسی شروع شده .
قلبم اونقدر تند تند می زنه که وقتی عاشق بودم .
دیروز اولین فیلمم رو ظهور کردم . دوست داشتم به همه اس ام اس بزنم که " من اولین فیلمم رو ظهور کردم " !!!! و عالی بود . فیلم سرش رفته بود تو و من مجبور شدم به عنوان ِ یک ناشی کامل یک ساعتی تو تاریک خونه به همه جای فیلم و در و دیوار ِ تاریک خونه دست بکشم . عکس های بانجو ی علی و ماندولین ش ظهور شد . دوباره شدم همون الینای دو سال پیش ، دوربین از دستم نمی افته .
کارها و طرح های خارق العاده ای با صاد زدیم که استادهامون کف کردن . من و صاد هر دو با هم خوشحال بودیم . با هم ناراحت شدیم و الان دوباره با هم شادیم . خودمون هم از این هماهنگی متعجبیم
این ساعت - گل ها رو آب می دم . بعد از این بنایی ِ خرفت ، آلبوم ِ مجنون - وصیت رو گوش می دم . حالا باید روی این کاناپه ولو شم و بلند بلند حرف بزنم . یک کتاب عالی هم دارم می خونم
زندگی ناقص نیست.
یه اتفاق خوب داره می افته که به زودی می نویسم .
خوش ِ خوشم .
الینا

Thursday, October 23, 2008

خانواده سنتی - قسمت چاهار


ای پاییز ای فصل ِ ملال انگیز ، سی ام مهر . فرداست این اول ِ آبان .
خانواده ی سنتی ِ عمه خانوم تابستون رو پشت سر گذاشتند .
کا ، داداش ِ عمه خانوم هنوز دانشجوی هنر استِ و توی چاهار راه ولی عصر روزها معرکه گیری می کند . هنوز هم عمه خانوم اصرار داره که باید برادرش موهایش را کوتاه کوتاه کند تا بیشتر به دو رگه های ایتالیایی و انزلی چیا شبیه شود (اینگونه شاید با پسری ساکن شمیران اشتباه گرفته شود ) . آخر خانواده ی سنتی یه چُس رگ ِ شمالی دارند که بهش مفتخرند . بعد از ناپدید شدن ِ الویس ِ عزیز ، عمه خانوم توانست لباس سیاه رو به زور از تن ِ صوبا بکشد بیرون و دوباره اون مانتو های قرتانیش رو بکشد به تنش . خدا رو شکر روحیش رو دوباره بدست آورد . برای شروع زندگی دوباره ، بعد از از دست دادن عزیزی که صوبا بارها در بغل اِل به خاطرش گریه کرده بود ، تصمیم گرفتیم قلمروی صوبا رو کمی مزین کنیم به زویون ِ الهی . مبلمانی گرفتیم و چاهار تا لته پاره به در و دیوار آووزون ( آویزون ) کردیم و خط خطی هاش رو هم چسبوندیم روش . حالا تا یه مدت دلمون خوشه . صوبا به کرومنشاه رفت و به جز پاهای خودش ، "پا" ی حیدری رو هم برد . ( که تصاویر ِ عیاشی هاشون رو توی صفحات ِ مجازی مشاهده می کنید ) .
عمه خانوم برام گفت که : دست پنجولش درد نکنه ، واسه ی من یه روسری ِ گُل من گُلی آورد . خانمیه واسه خودش .
"پا" شده پای داداش . از این ور به اون ور . یه شعر ِ هجو هم براشون سرودم که این جا جاش نیس ، اون جا* اگه جاش بود براتون قرائت می کنم .

یک هفته ای کا رفت بلاد کفر و دروغ ، سرزمین ِ فیلترینگ ِ یو تیوب بعد از ایران ِ دلیران و چون "پا" شو تهرون جا گذاشته بود ، مجبور شد مدام زنگ بزنه و حال پر و "پا" شو بپرسه . روومینگی که واسش اومد به خاک سیاه نشوندش . (واسه همین تو چارراه ولی عصر ، روزا معرکه گیری می کند ) .
عمه موقعی پی به این قضیه برد که خودش ، توی آزاد راه تهران – کرج تصادف کرده بود و رنگ به رخسار نداشت . (اون جا بود که صدای محمد نوری پخش شد : رنگ رخسار خبر می دهد از سر درون ..... –موزیک فید می شود ) .
شهریور هم گذشت . صاد ، هوای ال را دارد . ال مدتی در بیمارستان بستری بود . صاد معتقد بود که بیمارستان نیست ولی ال با ناهنجاری پافشاری می کرد . برایم گفت که پابرهنه راه می رود و مجبورش کرده اند سیگارهایش را بجود . ناخن هایش را کوتاه کوتاه کرد . (کوتاه ِ خدایی که بود ) . گریه می کرد و می گفت : چانه ام می لرزد . به دکتر بگویید پارکینسون گرفته است این خیرندیده . شب ها راه می رفت و روز ها غذا نمی خورد . کا نگران شده بود ، به دنبال خواهرش می آمد و در روزهای مرخصی ِ ال ، او را به خیابان گردی می برد . تند می راند و محکم در چاله های آب می انداخت تا شاید ال مثل قبل بخندد . ولی ، عمه ، یک لبخند هم نمی زد . صوبا رقص های سرخ پوستی می کرد و برنج های نیم پز می پخت .
عمه لال مرده است آیا؟
"پا" هم که کفر ِ مخابرات را درآورد و موبایل ِ عمه را سوزاند . دستش درد نکند ( در مدح "پا" : چو عضوی به درد آورد روزگار – دگر عضوها را نماند قرار)
عمه خانوم با صوبا که تازگی ها "صاد" صدایش می زند ، بیشتراز قبل به کافه می روند و خودشان را توی بحث های هنری و فلسفی و جامعه شناختی روانی و چیز خُلی غرق می کنند . هر دو با هم سیاهشان را درآوردند و حالا با هم می خندند و گاهی در پستوی خانه ی صوبا (که عشق را در آنجا نهان کرده اند ) می گریند .
صاد گفت : زندگی ، ضرب ِ زمین در ضربان ِ دل ِ ماست .
ال را دکتر مرخص کرد . پولی هم نگرفت . ال ، بیمه است .
لیلا خانم جان ، رفیقی از تبار رودبار قصران ، این روزها باز از ته روده اش از دست عمه خانوم می خندد . لیلا خانم جان رانندگی می کند و پوست ِ گردن و کتف عمه را با کمربند ایمنی خودش برده است . موزیک های جیمبلی بستک می گذارد و عمه ی سنتی باز را وادار می کند بشکن های خانمان سوز بزند.
صوب به افتخار ضرب ِ زمین ، هفته ای یکبار با عمه به همراه سوسن جان ِ بلوری * به تیاتر می روند و از آنجا که بیرون می آیند ، عمه خانوم آتشی می زند و قهوه ای در پاتوق خودشان بالا می اندازند و ریسه می روند .
کا .... کاویان ِ درفشی . صاد و ال را به کنسرت ِ استاد درختیان * برد ، که خود پُست دیگریست . هر سه به عللی نامکشوف توهم زده و های شدند . شبی بی نظیر را گذراندند . صبا صاد ، در طی قسمت ِ شور و همایون طراحی کرد که احمد آقا را به خاک سیاه نشاند . صدای خرت خرت ِ مداد ِ کنته اش روح مرا زنده کرد و کاری کرد که چنگ رودکی با امیر سامانی و گِلِ رُس با روان ِ ال . کا ، فیریک زده و نمی دانست روی پایش ضرب ِ تنبک را بگیرد ، یا ضربان ِ دلش را؟ عمه هم کلی خندید و گریه کرد و آنگاه بود که آن اتفاق ِ رویایی برایش روی داد . که آن خطاط هم پی نبرد و ندانست .


* اون جا : جایی به غیر از این جا .
* مرکب ِ صوبا
* استاد شجریان

Friday, October 10, 2008

هجده مهر هشتاد و هفت

زندگی زیباست .
هنوز هم از گفتن ِ این جمله به ستوه نیامده ام .
لحظه ای که پاهایم را از تخت پایین می گذارم .
ثانیه ای که توی آیینه خودم را نگاه می کنم و می گویم : امروز سه شنبه است . تا شب دانشگاهم .
روزهایی ست که می خندم . دلم شاد است . برای تو هم این گونه بوده ، نه؟
زمانی که خیالت راحت است از زمین و زمان . اگر هم عطسه کنی ، بعد می خندی : چه صدایی....!
شب هایی هست که با رویا می خوابی . آن زمان که در خانه ای با دیوار های آجر و چوب ، با پیرهنی سفید و موهایی بلند آشپزی می کنم و بعد روبروی آتش حافظ می خوانم . آن زمان که تو بر من می خندیدی و سیگارت را آتش می زدی .
عصری که باران گرفته بود و من از تو خواستم که به پیاده روی برویم....!
زندگی زیباست .
هفته ای که سرماخورده بودم و صدایم در نمی آمد . تب بیداد می کرد و لرز را دنبال می کرد . همان هفته . تو گفتی : با این داغ قرمز ، هنوز هم دوستت دارم .
فصلی که روزهای خوب را فراموش کردم .
ساعتی که گریستم . ساعتی...؟ روزها و شب هایی که گریستم . گریه زیباست .
کجایی ای رفیق ؟ ( به قول ِ نسترن ) کجایی ای دوست من که با انگشت هایی که بوی دود می دهند ساز بنوازی؟
روزهایی ست که در تلاش اتمام این پازل هستم . پازلی که تو هدیه دادی و چندین و چند تکه اش را بی اجازه برداشتی ... باز هم می گویی که بدون این تکه ها هم کامل می شود . خودت هم خوب می دانی که اشتباه می گویی .
چگونه است که تو این گونه ای؟
من گونگی بودن و یا چگونگی ماندن و رفتن خود را خوب دانسته ام .
برای من زندگی زیباست .
برای من زندگی آنقدر کوتاه است که لحظه ای از آن را گر به سختی بگذرانم ، ناجوانمردیست .
برای من زندگی ، آزاد است . دوست دارم دوست بدارم و دوست داشته شوم .
زندگی ، شستن یک بشقاب است . نه؟
زندگی خندیدن توست .
زندگی حس شکست است در بی عدالتی . آن زمان که خود را تنها می بینی و دوستت با بغض می گوید : زندگی زیبا و کوتاه است . خواهی دوست بداری ، دوست بدار . چون آسمانت پاک و بی ابر است .
زندگی آتش زدن ِ همه ی آن کاغذ هاست . زندگی حرارت ِ آن کاغذ هاست .
سیاهی ِ جوهر است در سوزاندن ِ همان بازی و نفرت .
نفرتی که از او بود و در من رقصید . بسوزان . نفرت پاگیر است . اشک ِ سوزان بر پلک می آورد . نفرین است . خونین است .
و اما عشق . و اما صدا . و اما شب و تمام ِ من .
روزها و شب ها . فصل ها و ماه ها . و اما پاییز .
پاییز ، پاییز . ای فصل ِ ملال انگیز . من تو را دوست می دارم .
من لحظه لحظه اش را دوست داشتم . در تمام ِ خاطراتم . در تمام روزهایم برای امروز زیستم . برای لحظه ای که بیایی و من برایت بگویم .
برایت نقل کنم از تمام آن شب ها که زود بود و گذشت . از اشک هایی که ریخته شد و کس ندید . از صدا و حرف .
حالا برایت می گویم که تو را گریزی نیست . آن زمان که آمدی ، این را بدان .
با من ببار که راز ِ سینه ام را کس ندانست و من ، نیز ، نگفتم .
که پس از تو .... در این پاییز ، چه شد .
من مردم .
زندگی همچنان زیبا بود .
امشب ماه تنهاست . ستاره ی کناری اش قهر است و من می خندم .
او این جاست .
زندگی برای دوست داشتن است ،
آنقدر کوتاه است که گر سخت برقصانی اش ، ناجوانمردی ست .
زندگی زیباست .

Thursday, October 09, 2008

سرود زندگی


ما آدمیان موجودات عجیبی هستیم
فرزندمان را
عشقمان را
رویایمان را
...به خاک می سپاریم و هنوز
چگونه زنده می مانیم؟

برگرفته از نوشته ی دکتر نسترن
تصویر از دکتر رضا عیسی پور

تنها عکس - تنها مرا رها کن - ترک من خراب شبگرد مبتلا کن

عکاسی شروع شده
قلبم تند تند می زند
جلو جلو می روم
با یک مسافرت ِ دو روزه و سراسر عکس چگونه ام؟
با شمال؟
با تالش؟
با خنده و کیسه خواب؟
با حقیقت؟
با کشتارگاه مرغان؟
حرفی نیست
با قبرستان ظهیرالدوله؟
با موزه؟
با کنسرت سالار عقیلی؟
با صورت زخمی؟
با دست بسته؟
با دل ِ گرفته؟
با کدام موسیقی؟
با کدام پاکت سیگار؟
با کدام دل ِ خوش؟
با رومی و حافظ؟
با کافه و انار؟
با نارنگی های پاییز؟
عقب عقب می روم
سرم گیج می رود
ببخشید
من هنوزم نفس می کشم
نه من ، نه عکس ، نه موسیقی
بر عکس الف . بامداد ، "قصد ِمن آزار ِ شما " نبود
قصد من آسمان بی ابر بود و تنها عکاسی
من می روم تا عکس بگیرم
با فیلتر آبی ، با فیلم حساسیت 50
پرتره هایی در بهشت زهرا
نه حرف ، نه صدا . تنها قدم می زنیم . من و من
ما برای فراموشی عکس می گیریم
برای دوره ی جنون
با چایی و شکلات ِ بعد از عکاسی چگونه ای؟
نه حرف . نه صدا .
تنها رنگ و عکس

هفده مهر هشتاد و هفت




Wednesday, October 08, 2008

مطرب مهتاب رو - قسمت دوم - شانزده مهر هشتاد و هفت


بیا تا قدر یکدیگر بدانیم

که تا ناگه ز یکدیگر نمانیم

چو مومن آیینه ی مومن یقین شد

چرا با آینه ما رو گرانیم

کریمان جان فدای دوست کردند

سگی بگذار ما هم مردمانیم

غرض ها تیره دارد دوستی را

غرض ها را چرا از دل نرانیم

گهی خوش دل شوی از من که میرم

چرا مرده پرست و خصم جانیم؟

چو بعد از مرگ خواهی آشتی کرد

همه عمر از غمت در امتحانیم

کنون پندار مُردم ، آشتی کن

که در تسلیم ما چون مردگانیم

چو بر گورم بخواهی بوسه دادن

رُخم را بوسه ده کاکنون همانیم

خمش کن مرده وار ای دل ازیرا

به هستی متهم ما زین زبانیم

Tuesday, October 07, 2008

پانزدهم مهر هشتاد و هفت


تُف به زندگی

- این آقای نادر ابراهیمی عجب مرد ِ فرهیخته ای بوده با این نامه های آسمان برانداز به همسرش

روزها این نامه ها را در کافه های خیابان پهن و شلوغ می خوانم

آرزو می کنم باران بزند ، تا خستگی ام را بشوید

Monday, October 06, 2008

چاهاردهم مهر هشتاد و هفت


برای مختار :
دلم گرفته مختار . زودتر بیا که تنهایم .
توی فرودگاه گفتی : اونی که می مونه رفیق ِ نیمه راهه
این بار کس ِ دیگری رفت و کس دیگری ماند ... باز هم من رفیقی شدم مهربان ولی نیمه راه تو را به حال خود تنها نگذاشتم ، خاطرت هست؟
مرا خاطره ایست محو از تو و آن روز جادویی
مرا خاطره ایست از او و آن روزهای جادویی
کلماتم کجان؟
او همه چیز را دزدید .
مختار.... او به کلمات هم رحم نکرد
(چقدر سیاه می نویسم ... با این که قلبم روشنتر از الان هیچگاه نبوده است)

Saturday, October 04, 2008

دوازهم مهر هشتاد و هفت

برای تمامی ِ لحظات پاک ،
که برای تک تکشان گریستم .

Saturday, September 27, 2008

پنجم مهر

آفتاب دیدگانت را می آزارد
و تو را به انزوایت
هدایت می کند . پشت آن
پرده های بی رنگ ، بی نقش
تنهاییت را بی هیچ می کاوی و
سادگی ات را تکرار می کنی
آن گاه در این سادگی
هزاران نقش را و هزاران
رنگ را معنا می کنی . آن جاست
که تو را به آواز می خوانم
*برگرفته از کتاب "عکس هایی از پنجره ها"

Tuesday, September 23, 2008

هنوز مانده

هنوز مانده به تو ؛
زمانش را نمی دانم
ساعتی که در آن باران ببارد .
دقیقه ای که – شاید – بوی نم از توری ِ خاک گرفته ی
پنجره بگذرد .
هنوز مانده .
هنوز این پاییز ، این چاهار هفته ی نارنجی ِ پر از تصویر ،
پر از قهوه و سیگار ...
هنوز مانده به خماری ِ فراموشی ِ اولین
شعری که سرودم .
هنوز مانده به زمستان ،
به خنده های بلند ِ زیر ِ برف و باران
و بخار ِ غلیظ .
به برف بازی با جنون
و چای ِ داغ .
هنوز مانده به یلدا ،
به شب ِ بی پایان تا سپیده .
هنوز مانده به تو .
هنوز مانده به آتش ِ داغ ،
به پوست ِ گُر گرفته و چشمان ِ ملتهب .
به سردی ِ انگشتان
- که بر روی ِ چوب ِ ساز می رقصند و گرم تر می شوند –
هنوز مانده به بوسه ای مدام
در انتهای شب ِ سرد ِ زمستانی .
هنوز مانده به اتمام ِ بافتن ِ این
شال گردن ِ دو متری ِ شبق با دو خط ِ موازی ِ سبز
که روی زمین کشیده شوند .
- که ردّ پای سبز در برف بتراشند -
هنوز مانده به ترس ِ تردید
به ترس ِ شک در طعم ِ دلنشین ِ یک تصویر ،
یک کتاب ، یک شعر .
هنوز مانده تا بهمن ،
تا اسفند .
تا خاطره .
نه ! تا تجدید ِ یک خاطره !
هنوز مانده تا نوروزی دوباره ،
تا غرور ِ یک ساله .
تا یک ساز ِ جدید .
تا یک اخم ِ کهن ِ چند ماهه .
هنوز مانده به تو .
زمانش را نمی دانم .
انتهای داستان ،
ابتدای خلقت دوباره ست .
حکایتی معتبر از لحظاتی ناب .

Saturday, September 13, 2008

اواخر شهریور

همسایه مان خانه سازی می کند و هر صبح و شب با صدای آهن پاره با خواب کلنجار می رم .
هوا بس پاییزی ست و من باز دلشوره ای عجیب دارم ، حتی زیر ناخن هام هم سیاه می شود . خون راهش را گم کرده ، به چشمانم ریخته و قلبم خشک است .
روزها شب نمی شود .
کسی هست که "دوست" نامیده ام .

Thursday, September 11, 2008

نیاز

من و تو بر بالین ِ این بیمار بیداریم .
من و شب رازها داریم .
حالیا ، بگذار و بگذر .
ناله ی من از در و دیوار می ریزد ،
شعر فریبم می دهد .
آسمانم ابری .
دستهایم خالی .
چشمانم خسته .
سرفه های طولانی .
مرگم قطعی ست .
این چند ساعت را که به سختی ،
باقیست
مرا در آغوش کش .

Monday, September 08, 2008

وقت نیست . راه ِ زیادی در پیش است

شب ِ دیر
و
زود ِ صبح ِ هفته ی پیش .
دستانم می لرزد .
ناخن های خورده ام را
هراسانه لاک می زنم .
رنگ می پاشم
بر کبودی های روحم .
قیمتی دارد
تن ِ بی روحم .
گران تر می فروشمش
به جرق جرق ِ صندلی قدیمی ِ اتاقت .
آرایشی غلیظ ، با بوی تنم آمیخته .
دیوانه اش خواهد کرد .
دیر است امشب .
زود است صبح ِ فردا .

Thursday, September 04, 2008

یکی مرا ندید ، حرف هایم را نشنید

با چشمانی خمار ِ خواب
خیره می نگرم
به خواب آلود تو .
نفس هایت گرم و
سینه ات آرام است .
دلهره امانم را بریده .
سیگاری آتش می زنم .
زمزمه می کنم .
نفس هایت گر گرفته
بوسه هایم آتشت زده اند
کاوشی مطمئن ، با دلهره ای حریصانه .
آزادی از امنیتم بدزدی
آنچه می خواهی .
چون شب است و
آتش به راه است .

Wednesday, September 03, 2008

آیا؟

باید بسرایم از نو ؟
چون پاییز آمده ؟
یا چون تو را دوست تر دارم ؟
باید حرف بزنم ؟
یا سکوت کنم ؟
چون از پلک هایت می ترسم ؟
باید بسرایم ؟
شعری نو؟
بی قافیه ؟
نباید...؟

Monday, September 01, 2008

شب ِ گرم ِ مردادی

گرم ِ شرابم .
آلوده ی بوسه ام .
خمار ِ تنهاییم .
خودم را با نگاهت سرگرم می کنم .
به زودی – حتی خودم را – فراموش می کنم .

Thursday, August 28, 2008

13


آن گونه ای که باید باشی .
آن گونه ای که من می خواستم .
اینک خواسته ام دیگر آن نیست .
خواسته ام پائیز است و نور نارنجی .
تو نیز با منی .
اگر هم نباشی ، آن گونه ای که باید باشی .

Friday, August 22, 2008

ترس ِ شبانه

از تاریکی اتاق ام وهم دارم . صدای زمزمه ای را می شنوم . سایه هایی که همیشه مرا سر حد مرگ ترسانده اند ، بیشتر شده اند .
اگر این جا بودی ، آنقدر محکم می فشردمت تا استخوان هایمان یک به یک بشکند .
ترس محبت نمی فهمد .
من شب ها می ترسم .
محبت را می شناسم .
ولی نه تو هستی ، نه استخوان هایت .

Wednesday, August 20, 2008

Saturday, August 16, 2008

12

چند روزیست استخوان درد دارم ، شاید از بس خوابیده ام استخوان هایم دلشان هوس تو را کرده اند .. شاید .
از روزی که شناختمت ، فاصله ای نیم نیم خواسته ام بود ولی تو در من تنیده ای و دورتر نمی روی .

Sunday, August 03, 2008

صوبا


اینم یک سال بزرگتر شد

Saturday, August 02, 2008

مُرداد پارسال داستانش چیز ِ دیگه ای بود
مُرداد امسال چیز دیگه ای.
چاهار شب شده که نخوابیدم .
عضلات بدنم می پرد .
هفته ی مزخرفی ست.

Thursday, July 31, 2008

Wednesday, July 23, 2008

علی در آفتاب آمد

علی آمد .
علی از اینگیلیس آمد
علی با چمدان آمد

Thursday, July 03, 2008

مدت ها بود تنها که می شدم می رفتم موزه ی جواهرات
حرصی کاملا زنانه ، به دور از پنهان کاری

اینک ، مدت هاست - دوباره - که وقت نکرده ام به موزه بروم .
احساس می کنم زنانگی ام زیر سوال رفته

Friday, June 06, 2008

به خیال ِ خودت


تا بویت را نشنوم
خیانتی مردانه
در حق ِ زنی با اندام لاغر و دلی عاشق -
موهایم را به باد امانت داده ام
انگشتانت را با خودت ببر
پوست دست نخورده ام هنوز هم -می تواند-گاهی بی تو بخندد
به من باز پس می دهی ؟
چی؟
دیر است .
من تن ِ بی سرم را
دوست تر دارم.

Thursday, June 05, 2008

Wednesday, June 04, 2008

صوبائییه

صوبائییه :

مریدان ِ این مکتب استاد خود را در حد ِ خاص می شناسند و راه زندگی خود را از شناسه هایی که صوبا تعیین می کند ، انتخاب می کنند .
صوبا دختریست که در نیمه ی اول بیست و اندی ساله ی خود در خانه ایی شِمرونی زیست می کند .
اتاقش ( با حساب سر انگشتی ِ صاحب این سیاهه ) بایستی کمتر از سی متر مربع باشد .
نیمچه ایوانی دارد که ال برنامه هایی برای تبدیل آن به عشرتگاهی تابستانه داشت – متاسفانه تصمیماتش به آب گوزیده و پیچیده - این ایوان که سبک معماری آذری را دارد ، هم اکنون استراحتگاه برادرزاده ی این جانب می باشد . قربونش برم سیبی دو نیم با باباشه ...ماشاءالله ماشاءالله هر روز داره بزرگتر می شه ...ناخون در میاره مثه تراکتور ...قِربانش برم - خب دیگه ، عمه جان بسه ! بر گردیم سر صوبا .
پنجره ی اتاق صوبا که گاه گاهی سبب تفریح سالم ال و کا می شود محل گذر بوق های ناشیانه ی ماست . روزهایی را داشتیم که ذرت از پنجره عبور می دادیم و لباس هایمان را به کثافت می کشاندیم . صندلی ِ خوشحالی ِ صوبا ( هَپی چیر ) در کنار اتاقش همواره جای ِ لم دادن ِ بنده بوده که هدیه ی پدر ناتنی لویس ( فیوز ) به صوباست . دستش درد نکند .
صوبا موهای فرفری دارد که صدقه سر دنیای مدرن بدست آورده . وقتی می خندد دهانش بیشتر به عرض باز می شود ، بر عکس عمه ی خانواده ( ال ) که طول و عرض را یکی کرده و اصوات ناهنجاری به دنیای اطراف منتقل می کند ، خنده هایش معمولی و از ته دل است . (استغفرالله) . دماغش خوش فرم بوده و به صورتش می آید . از چش و چارش هم دیگر نمی گویم ... چون ما خانواده ای سنتی هستیم و من با زن برادر نبایستی روابط حسنه ای داشته باشم . در خانواده ی ما ارتباط حسنه با بعضی عوامل خانواده منع شده و تمجید از این عوامل ِ خاص مکروه اعلام شده .
صوبا دختری درس خوان است که در مواقع امتحان هایش بنده را مورد عنایت قرار داده و به عرش اعلا می برد . مولتی لینگویستیک ( چند زبانه ) بودن صوبا که باعث افتخار خانواده است ، گاه مانع خوشی های عمه ی خانواده می شود . صوبا در کلاس فرانسه بلبل زبانی می کند ، در حالیکه عمه با چهره ای سه در چاهار به دهان استاد چشم می دوزد و عمیقا به مکتب بیلمیرمیسم فکر می کند . ال به علت سفر کاری و گاه قرارهایی با شوهر عمه ی خانواده اش غیبت هایش سر به قله ی دماوند زده و این ترم را پیچانده و اینک هر شب دعا می کند صوبا این ترم را پاس نکند تا دوباره با هم باشند (این هم از مکروهات خانواده است ولی چاره ای نیست ) . صوبا هنرمند است . رنگ به در و دیوار خانه می پاشد و پوسترهایش جهانی شده است ولی به اندازه ی عمه ی خانواده بویی از موسیقی سنتی نبرده – حیف - . خلاقیتش ترس را بر دل اهل هنر می اندازد و گاه کف بر دهان کا می آورد . استعداد عجیبی در پوشیدن لباس های خاص دارد . از منیر جون ( شخص خیالی ال که احتمالا از اشخاص داغان خانواده می باشد ) شنیدم که می گفت : " ال جون ، صوبا با شما چش و هم چشمی داره ها! " . منیر جون هم زن بدی نیست فقط گاهی زر مفت می زند . شما به دل نگیرید .
در مهمانی های خانوادگی ما گاه گاه صوب فیریک زده و از خود رقص های سرخپوستی ارائه می کند و سبب می شود عمه ی خانواده به سنتی بودن این جمع شک برده و از خود بی خود شود و خنده های عجیب کند. ( به قول کا بخار کند ) .
در انتهای مطلب از خصلت خاص صوبا می گویم که از آن به حالت ِ حجارت و انطقام ( دقت کنید که انتقام نیست آ) یاد می کنم که همان منطقی بودن صوبا است . صوبا فکر می کند وبعد تصمیمات عاجلانه و ناعاجزانه می گیرد . منطقش چشم فلک را کور کرده و خانواده ی سنتی ما را از تعجب مثل صابون توی لیف غلتانده . خردش ما را به فاک عظما برده و احساس را در ما خشکانیده . از شوهر عمه – که از زمین داران قَدَر ِ رودبار قصران و لواسانات کوچک و بزرگ و متوسط است خواسته ام تا کود مرغوبی برای صوبا بیاورد ، باشد که احساساتش شکوفا شود و گل دهد . چند شب پیش را به یاد دارم که صوبا حتی بادکنک اش را منطقی در دست داشت . هفت قرآن به میان ( تست سال 84 ، ادبیات آزاد غیرپزشکی ) ، لِنگه ای ندارد .

صوبا دوست من است .

Thursday, May 29, 2008

قطعه ی بی کلام

تو را من زهر ِ شیرین خوانم ای دوست

Monday, May 26, 2008

سوال و جواب ِ بی ساز


تو : دلگیر ِ دلگیرم
از غصه می میرم .
مرا مگذار و مگذر
با پای از ره مانده بر این دشت تبدار
ای وای می میرم
مرا مگذار و مگذر


.........

من :
دلگیری ات ارزانی این شب ِ حقیر
غصه هایت تازیانه بر دل ِ تنگم می زند
تنها در گذارت
نمی گذارمت
با بوسه ای تو را به خواب می برم


Sunday, May 25, 2008

Saturday, May 24, 2008

شبهای استانبول

وه که چه رقص ِ مهتاب زیباست ...
در این نیم دایره ی گشته بی تاب
کلافه از تحمل ِ راکد ِ آب ..
سحر که شود ٬ آب مهتاب را زیر تن ِ برهنه ی خود می خواباند .

Thursday, May 22, 2008

شبهای استانبول

در رویای شبانه ام ٬
بید با باد عاشقانه می رقصید .
در عجب بودم از این پیچش ِ باد با تک برگ های بید ..
بید خود را چه مایوسانه بر باد می سایید .....

Wednesday, May 21, 2008

شبهای استانبول

تنهایی ام با کور سوی ماه ِ نیم خفته ی پشت ابر ٬ دم خور بود .
افکارم با گردش انگشتانت بر پرده های زیرین ِ سازت ٬ هم خواب بود .
دستان ِ اشک ریزانم بر افکارت حسادت می کرد .
کجایی ای رفیق ؟
که مرا با خود تا آسمان ِ پر ستاره می بری و با تنی داغ تر از سطح خاکستری ِ خورشید باز می گردانی؟
دلتنگم .

Monday, May 19, 2008

شبهای استانبول

امشب عشق گوارایی به سراغم آمده ٬
مرا با خود به قعر شب فرو می برد .
شاید چون دلتنگم .
سمفونی ِ سیاه ِ مست گونه ی امشبم را
بر کُپه ابر ِ این آسمان ِ تیره می زنم .
مستی اش می پرد و دلتنگ ترم می کند .
اشک هایم بر دل ِ تنگم می بارد .
باز هوای عشق گوارا می کنم ..
به زلالی ِ اشکم ٬ به گرمای بدنم ٬ به لبان ِ لرزانم ٬به دست های تنهایم ٬
به ساز ِ ناکوکم ٬ به خاکستر ِ سیگارم ...
من باز هوای عشق ِ گوارا می کنم ٬ شاید چون دلتنگم .
قسم به شب می خورم .
بوسه ای می خواهم که مرا به خواب برد ٬
شاید در آغوشت به مستی ِ این دل ِ تنگ
پایان دهم .

Friday, May 02, 2008

Wednesday, April 30, 2008

سه تار


من و ایوان و ابر ٬
در این ساعت عصر .

دیروز روز ِ سبزی بود . می گم سبز ولی کلی رنگ ِ دیگه هم جلوم میاد آآ !!
امروز دلم آشوبه . هوای دریا دارم زیاد . هوای دل آشوبه های دم ِ دریا رو دارم .
شاید واسه ی این سفر ِ .... به این جا که می رسه دلم می خواد بگم این سفر ِ لعنتی !
امروز می رم لُرد .

Sunday, April 27, 2008

ما خانواده ای بسیار سنتی هستیم


ما را چه می شود؟
درعنفوان ِ جوانی هستیم و پارکینسون تمام ِ ملاجمان را گرفته .
کا چُسیده است و مهمانی نیامده است . هامون در ماشینش قلپ قلپ چایی می خورد و قربون صدقه ی ماشین هایی می رود که از جلویش کنار می روند . شیرینی ِ شاهرودی در کف ماشین پرواز می کند . مَردی تقاضای کمک می کند . موتورش جدید است و خراب شده است . اِل و صوب هامون را از صراط مستقیم خارج کرده و به کج راه ِ خود می کشانند . گپ زنان و دود کنان به دشتستان می رویم . ما بسیار خسته ایم . سر درد ِ ملایمی بصل النخاع ِ اِل را می خاراند . رسیده ایم .
وقت تنگ است . جغد بیدار است . موزیک بسیار بلند است . دود می بینم . هامون و صوب گم شده اند . لیزر هم هست . سلام می کنم به آقا لیزر.
کمتر از بیست و چاهار ساعت بعد .
شب شده است و ما در خیابان ها به دنبال ِ دامپزشکی ِ شبانه روزی . مادر در خانه تنهاست ( عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد ) . صوبا رنگ وا رنگ است و می ترسد که سبز پوشان خرتناقش را بجوند . من زیر زیرکی می خندم .
اِلویس با ماست . پدرش هم هست . اِلویس بر خود می پیچد ٬ صوبا قربان صدقه ای می رود که انسان را به ضعف وا می دارد . بوی کالباس های تنوری را استشمام کنید....باشد که رستگار شوید . روده ی کوچک ِ من روده ی بزرگ را بلعیده و حالا قلبم را چنگ می زند . گور ِ بابای جوّ استرچی در ماشین .
در خانواده های ایرانی همیشه عمه چهره ای چرک داشته اند و اصولا عمه نقش جامعی در خانواده ها دارد . چه بسا بیرون خانواده ها هم از عمه های افراد غریبه یاد می شود .
من هم عمه هستم . عمه ی الویسم . او عمه اش را با نگاهی عجیب می نگرد . لابد می گوید که پدرم کم رنگ است ومادرم رنگی ست ....این عمه از کجا آمده ؟ چُس خنده ای می کنم و می گویم : قصه از کلاس فرانسه و کافه انتراکت شروع شد ...
این خانواده ی الویس است . ما خانواده ای بسیار سنتی هستیم .
در دامپزشکی ٬ کا پدری دلسوز می شود که به کودک شیرخوارش ماهی و قرص ِ ضّد اسهال تپانده و حال پشیمان است . ما بسیار سنتی هستیم . کا می خواسته که روغن زیتون بر مقعد ِ طفلک بمالاند ( یا بخوراند؟) . کا مردی توانا ست . در خانواده ی ما جایگاه ِ عجیبی دارد .
صوب هم به سان ِ مادر دلسوزی که بعد از اندی ٬ به پارتی رفته و ماتحت ِ خود را تکان تکان داده و حال فهمیده که پدر ِ کودکش ..... بگذریم . صوب این گونه است و ما خانواده ای بسیار سنتی هستیم . صوب ٬ زنی زحمتکش است که درس می خواند و از کودک ِ چُس مثقالش مراقبت می کند . پُلو های خوش مزه ای درست می کند که مرا شیفته می کند . فقط غذا خور نیست مثل خواهر شوهرش .
شوهر عمه ی الویس چندی پیش موتوری را زیر گرفت و مرا ترساند . دلشوره ای شده ام.
صوب دل داری می دهد و من بهترم . شادترم .
و ما جنسیت ِ الویس را در پرونده اش با شک می نویسیم . موجود ِ نری که شش پستان دارد؟!
من هیچ وقت زیست دوست نداشته ام . همین دو پستان انسان ها را بس . ما خانواده ای قانع هستیم .
الویس خوب است .
باز شب شده .
من اسپند دود می کنم .
ما خانواده ای بسیار سنتی هستیم .

Tuesday, April 22, 2008

همچنان اوایل ِ اریبهشت


من عاشق ِ اشعار ِ عاشقانه ام ٬
عاشق ِ تو بیشتر ؛
که مرا در اشعار ِ عاشقانه ات می خوانی
و مرا عاشق تر می کنی .

اِل ٬ سروده ای در کافه لُرد

عکس از خودم - ادیت از بامداد حسینی

Sunday, April 20, 2008

هفته ی اول اردیبهشت

گویند خدا موزیک باز است . گویند خدا دنیا را با ضربات ِ قدم هایش ٬ هنگامی که از شوق و هیجان می خندیده ٬ آفریده ست . گویند خدا بچه ای بازیگوش است .
خدا می گوید که من – اِل – شکسته ام . از ریتم شکستنم آسمان می غرّد و من ساکن بارانم .
م . آزاد می گوید : شک های شبانه زیباترین ِ شک هاست .
دلم آشوب است . این درد ِ وهمناک ِ جمجمه ام امانم را بریده . این لحظه ی درد ٬ در سرم ٬ از دوری رقص ِ چشمانت بر گردن ِ لاغرم است . چشمم باز می شود . آهان ٬ فهمیدم این دل آشوبه از کجا آب می خورد . از دل تنگی . دل تنگی ای که به بیست و چاهار ساعت هم نمی کشد . یه قهوه ی غلیظ درست می کنم و موبایلم رو نگاه می کنم . همه خوابن . تا قهوه کمی سرد بشود ٬ کمی دور ِ خودم می چرخم و بشکن می زنم و قِر می دهم . بعد روی سنگ های سرد کف ِ سالن می شینم . گور ِ پدر ِ خدا که موزیک باز است . من ٬ خودم خدای موزیک بازیم . در کنار ِ این دل آشوبه صبوری باید . تازَشَم من که تنها نیستم که بترسم . اصلا ترس کجا بود . من ٬ فقط دلم تنگ شده نصفه شبی . لَچکم ُ می بندم به سرم . دماغم ُ می کشم بالا و نوشابه با یخ های گنده گنده می خورم تا تلخی ِ گلوم رو بشورد و پایین ببرد . نوشابه به دست به حیاط می روم .
توی حیاط صداهایی می آید . گوشم را تیز می کنم. صدای کریه زنی می آید که بی نزاکت می خندد و سایه ی شکم مرد را می بینم که .... نکند من شاهد عشق بازی ِ همسایه ی بی حیایمان باشم ؟ اون آقاهه که شلوار ِ گشاد می پوشد و آروغ های بد بو می زند . به ملا گفته ام که مرتیکه بی پدر و مادر است ٬ به من چشمک می زند . ملا هم خندید و با کتابش به اتاق رفت . ملا همیشه حوصله ی کتاب دارد ٬ من اما حوصله ی کتابم رو الان ندارم - دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد – بگذار دکتر نون با زنش آنگونه که دوست دارد رفاقت کند . مصدق با من . من تفنگی دارم که بدجنس ها رو باهاش تیکه پاره می کنم . از صدای آقای آروغی دل آشوبه ام بیشتر می شود . صدای زنش دیگر نمی آید . زنش خفه شده شاید .
پرده ای دیگر :
تا به حال این قدر دقیق سوراخ ِ خلا فرنگی را نگاه نکرده بودم . دقت می کنم که معده ام در پیچ ِ خلا گیر نکرده باشد . با یاد نظریه ی زیبایی شناسی ِ آرتور دانتو ٬ خودم را کشان کشان روی مبل می اندازم .
دل ِ تنگ هم با من می خوابد .
هفته ی پیش ٬ یکشنبه باران بارید . این هفته هم که ببارد ٬ دل آشوبه ی من هم خوب می شود .
لحظه هایی هست که ای کاش همیشه تکرار شوند . روز هایی هست که همیشه باقی می مانند . موسیقی هایی هست که من همیشه گوش می دهم . شب هایی هست که ای کاش تمام نشوند . رویایی هست که من چند هفته یک بار دچارشم .
اردیبهشت آمده .

Friday, April 18, 2008

سبز ِ سبزم ریشه دارم
من درختی استوارم

Thursday, April 17, 2008


ای کاش...
مرسی اِچ .

Tuesday, April 15, 2008

بیست و اندی از فروردین گذشته

منم بیست و دو ساله شدم . عده ای اعتقاد دارن که من بیست و سه سالمه و همیشه بعد از این ادعا بحث ناتمومی در می گیره که خیلی حوصله ام رو سر می بره .
امسال از اولش سال ِ عجیب و خاصّی بود . – قبل از این که بنویسم : ای کاش می شد موسیقی ای که دارم گوش می کنم رو تو هم الآن با من بودی و گوش می دادی - ! حیف .
چند روز پیش آسمون گرفت و بارید . دل ِ منم گرفته بود ٬ از خوشحالی بود شاید . دلم می خواست تمام موسیقی هام را با هم گوش بدم . هُل شده بودم و پشت سر هم سکسکه می کردم . رفتم لُرد . فرهاد می گه از وقتی نمی شه این جا سیگار کشید دیگه بچه ها نمی آن . منم می گم : بچه ها حق دارن فرهاد . (بچه ها حق دارن و بزرگترا حق ِ بچه ها رو نا حق می کنن لابد.) هیجان ِ توی خوشحالی من رو راک های ماهور خوب می فهمن . عجب بارونی بود . لباس که پوشیدم آفتاب شد . خودم رو نباختم ...اگه یه بار باریده ٬ بازم می باره .
شب تو ماشین به آسمون گفتم : اونقدر دوست داریم هم رو که تو هم باریدی آآآ . آسمون جواب نداد ولی من داغ ِ داغ بودم . شب پرواز کردم . بلند ِ بلند . اومدم پیش ِ تو ٬ خواب ِ خواب بودی ... مدت ها نشستم کنارت و خیره نگاهت کردم . هیچ می دونی وقتی که خوابی خیلی ساده ای ؟! هیچ می دونی که نفس هاتم موسیقی دارن ؟! بیدار نشدی ولی یه لبخند زدی .
دیشب می دونستم یه چیزی می شه ... بذار این جوری بگم که اگه اتفاقی نمی افتاد تعجب می کردم . شاید چون آسمون جوابم رو نداده بود . اگه می تونستم دستامو اندازه ی دنیا باز می کردم و همه رو محکم بغل می کردم که اتفاقی برای هیچ کس پیش نیاد .
هدیه ی تولد به جز اینایی که من گرفتم هیچ کس تا حالا نگرفته ... خودتو خسته نکن . من مطمئنم .
برگشتم خونه . دلم شور می زد . وقتش بود که سیگارمو روشن کنم و دستمو بزنم زیر چونم و چایی مو بخورم و به تو فکر کنم . داشتم به این فکر می کردم که کاشکی تو دستت رو بذاری زیر چونه ی من و من به جاش بگم به چی فکر می کنم . ( از بازی ای که راه انداخته بودم شاد و خرم بودم ) – اولین رکورد رو که گذاشتم – منو گنجشک های خونه – ترسیدم . پشت سر هم اس ام اس زدم . دِلیوری نبود خیلی بهتر بود . خیلی .
خدا من رو ببخشه که دیشب خوابم برد ! می گن آسمون پیشگویی می کنه ٬ شاید فهمیده بوده که منم یه بویی بردم ...خواست فرار کنه یعنی ؟! از ساعت سه که باهات حرف زدم بیدار نشستم و نوشتم . گریه کردم . خیلی خودخواهم ٬ تازه فهمیدم . اونقدر خدا رو شکر کردم که هیچ اتفاقی واست نیفتاده که آسمون صداش دراومد . من دیگه کوپنم پره !
حالا منتظرم . ولی دلم روشنه . پس برگرد آروم که هیچ اندوهی از پس ِ کوه نمی رسه . من این جام .

Monday, April 14, 2008

بیست و پنج ِ فروردین

باران می بارد .
من زاده ی فصل آفرینشم .
اِل

Saturday, April 12, 2008


بیست و چاهار ِ فروردین

چقدر حالم خوبه خدا . ممنون . ممنون . ممنون .
امروز فیلم به همین سادگی رو دیدم ( آخر سر ) ! فیلم ِ جالبی بود . وسط فیلم ٬ یه دفعه هوس ِ شمال کردم ٬ دلم می خواست این فیلم رو توی شمال فیلم برداری کرده باشن و این زن رو توی زمین های شالی ببینم با یه موسیقی ِ گیلکی که تِم دشتستانی داره . ای کاش این فیلم پرِ رنگ بود و من در کنار رنگ ها پی به غم ِ این زن می بردم .
منم بد عادت شدم . مدام دنبال موسیقی ام و رنگ و عمق . مدام دنبال سازم . هنر کورم کرده .
شب که اومدم خونه ٬ بعد از این که همه رفتن ٬ نشستم و خاطراتم رو نوشتم . نوشتم . نوشتم . تمومی نداشت . هراز چند گاهی مُچم رو می چرخوندم و تَقی صدا می داد و دوباره از اول . شاید چون امروز با فرناز درباره ی خاطرات نوشتن گپ زدم . یه چیزایی هستش که باید بهت بگم و نگفتم . وقت نشده . می گم ولی .
داره می رسه روزش . روز ِ درد دل من نزدیکه .
فردا تولدمه . آخرشم نفهمیدم روز تولدم چند ساله می شم .... فقط یک سال ِ دیگه هم گذشت . خوب هم گذشت .
امسال....امسال بهترینه ٬ مطمئنم . یاد ِ این حس ِ عجیب که می افتم فشارم می ره بالا ٬ می خندم و اگه ولم کنی گریه می کنم . این بهار از اون بهاراست . قدرشو بدون .
این چند روز از اون روزایی ِ که من عاشقم .
آره .... من عاشقم .
زیباست .

Sunday, April 06, 2008


من نه آنم که ز جور تو بنالم حاشا
بنده معتقد و چاکر دولت خواهم

Saturday, April 05, 2008

زیگ و زاگ ِ شبانه ام

کتاب ِ در کوچه و خیابان ٬ نوشته ی دکتر عباس منظرپور از بهترین کتابایی هستش که این مدت خوندم .بهش 18 می دم . کتاب ِ دیگه ای هم هست که همین نمره رو گرفت : تنهایی ِ پرهیاهو ٬ نوشته ی هرابال هم کتب بسیار خوبی بود که اگه نخوندیش حتما برو بخر و بخونش .
دیشب مست ِ مست بودم . فکر کردم اول مثل ِ همیشه دارم خل بازی در میارم که هِی پاهام ُ زیگ زاگ می ذارم ولی قضیه از جای ِ دیگه آب می خورد و من بی خبر .
امروز هم سرم کوه ِ دماونده .
سفر هم دارم می رم . ولی تنها .
برم خیام بخونم .

Friday, April 04, 2008

Thursday, April 03, 2008


این روزای نوروز هم تموم شد .
قبل از اوایل نوروز اونقدر دعا کردم که خدا می دونه .... نصفه نیمه جواب گرفتم .
صبا دیروز صبح اومد . سریع قهوه مون رو راه انداختیم و توی محل تشکیل هیئت به بررسی کارای عقب مونده پرداختیم . کلی حرف و عکس بود که باید تحت یه نظارت اجمالی قرار می گرفت که اونم نصفه نیمه موند .
فیلم به همین سادگی توی صفه .
هامون هم برگشت . ازهفتم فروردین توی راه برگشتن بود ٬ نمی دونم چرا نمی رسید ؟! یعنی اینقدر از چالوس تا این جا راهه ؟ یا من از انتظار بدم میاد؟
پویا نیست . می دونم غصه داره . آهنگی که الآن دارم گوش می دم رو تقدیم دل گرفته ی دوستی می کنم که پویا ست . هنوزم دلم تنگه برای صبا .
نه پدری ٬ نه مادری ٬ نه هیچ کس و کاری . نه کار و کسی . هیچ .
یه چیز ِ عجیبی تو گوشم زمزمه می کنه که من می ترسم ازش . بعدا می نویسم

این نوشته مال ِ بعدا هستش

امروز هم روز ِ خداست . امروز هم ریتم ِ ساقی نامه و صوفی نامه تو گوشم هست . شاید چون کسی رو دوست دارم ... شاید چون دلم تنگه ٬ شاید چون حرف دارم ٬ حرفای صد من یه غاز که دستفروشا هم دیگه دنبالش نیستن ولی چی کار کنم ؟ ساده ام دیگه . صافم مث ِ کف دست . حوصله ی جفنگیات ندارم .
الآن که شبه دارم با خودم می گم نکنه امروز روز خدا نبوده ٬ بلکه روز مبادا بوده ...! من کلی حرف دارم واسه روز ِ مبادا . نزدم هیچ کدومو .
برای روز مبادا چیزای زیادی رو نگه داشتم . مثلا این که بشینم روی تراس و یه عالمه کوه جلوم باشه و موسیقی ام رو گوش بدم . مثلا این که توی بغلت ( هنوز نمی دونم با ؛ باید بنویسم یا با ق ) لَم بدم جلوی آتیش و گپ بزنیم . مثلا این که بشینم و برات بگم که چیا کشیدم توی اون روز کذایی و بعدش برات از کف ِ چوبی ِ خونه ام و گلدونای سفالیش بگم . برای روز مبادا یه لبخند نگه داشتم که بعدش گریه میاره . برای روز مبادا لوبیا پلو نگه داشتم با ماست و ترشی .
سادگی شری و بهزاد من رو آروم می کنه و از طرفی می ترسونه .
دلم می خواست امشب بهزاد تا بوق ِ سگ ساز می زد و من می خوابیدم . دلم می خواست هامون سرِ کار نمی رفت . دلم می خواست فیلم ِ لیلا رو توی سینما می دیدم . دلم می خواست مست بودم . ( شایدم نه... دلم برای میگرن و اون قرص های فیل افکن تنگ شده بود ) .
الآن دلم می خواد دو تا دستت رو بذاری این ور و اون ور ِ سرم و محکم فشار بدی .
فردا جمعه اس .
روز خداست .