Friday, November 21, 2008

اول یا دوم آذر هشتاد و هفت


بهار دلکش رسید و ...
اوایل پاییز است و بهار دلکش شروع شده . (شادم)
دیروز هی بارون می بارید . پشت سر هم . منم که چند هفته ایست که در این خانه تنها به سر می برم . این جا شده محل عشرت و کارگاه دوستان . چه بهتر از این ؟!
چهارشنبه که طبق معمول به تئاتر گذشت و صاد "دوباره" گوشی موبایلش را گم کرد .
پنجشنبه دانشگاه نرفتم . صبح خیلی زود بیدار شدم و قهوه ترک ِ غلیظی درست کردم و شروع کردم به کار . نقش برجسته ی گچ ِ اول تمام شد . آذربایجانی را هم زیباتر کردم ( سازم را هم کوک کردم ) . با خانم میم تماس گرفتم و گفتم پاشو بیا . عکاسی به مدت چند ساعت . پریدم تو ماشین . سمت چاپ خانه . چند ساعتی هم چاپ خانه رو اجاره کردم و شروع کردم به کار . نیشم باز ِ باز بود . عکس ها همه چاپ شد ، بدون ایراد . بدون اشتباه . با نورسنجی ای که از من بعید بود .
چند روزی ست که به "سر ّ عشق" شجریان گیر دادم و پشت سر هم گوش می دهم . برگشتم خانه . توی راه کلی هم خرید کردم . هیچی توی یخچال نبود .
آقای نون با من دعوای کم صدایی راه انداخت که چرا نگفتی بیام دنبالت ؟
در خانه . ساعت ِ هشت شب . توی وان ِ پر از آب داغ . عودی با بوی چای سبز . سیگار و کمی الکل . یک موسیقی بی همتا . ابتدا کاروان ِ بنان . کمی بیشتر الکل . یک نخ ِ دیگر ِ سیگار . بعد " حال که دیوانه شدم " ، " روزنه " ، " پنجه ی دشتی " ، " مطرب مهتاب رو " . سیگار ها و جرعه ها پشت سر هم . بلند می خندم . اشک به چشمانم می آید . الکل هنوز آن طوری که می خواهم اثر نکرده است . " آتشی در نیستان " .
دیگر شراب هم جز تا کنار بستر خوابم نمی برد ....
ساعت دوازده . فیلم می بینم . فیلم ِ " Shine " که اگر ندیدید ، باید ببینید . هر طور که شده پیدایش کن .
آقای نون زنگ می زند . این اواخر زیاد تماس می گیرد . با مادرش زندگی می کند . خانه ی کوچک بسیار زیبایی دارند . مبل راحتی بزرگی دارند با کوسن های رنگی . شومینه ی بزرگی که هنوز چوب در آن می گذارند و در آخر بالکن ِ بی نظیری که راحت ترین جای دنیاست . آقای نون هنرمندی ست که با دیگر هنرمندان تفاوتی اساسی دارد .
می گوید : لباس بپوش می خوام ببرمت یه جای باحال .
می گویم : دمت گرم .
او ماشین شاسی بلند قدیمی ای دارد که همیشه خراب است .
ساعت دو نیم نیمه شب . خانه هنرمندان . قهوه ای درست کرده . لب حوض می نشینیم . می گوید : " بعضی از آدم ها ، مریخم برن ، ناراضی و بد بختن . بعضی از آدما ، دستاشون که می لرزه ، دست شون رو قطع می کنن که نلرزه. بعضی روزا ، بارون ِ اسیدی می باره ولی دلیل اون نیس که بارون نباریده . بعضی از آدما ، بهترین رو دارن و باز نمی دونن و هی دستشونو قطع می کنن . می فهمی چی می گم ؟! "
سوار ماشین شدیم و این بار رفتیم دم خونه ی عمو اصغر . گفت : " خودت می دونی ماجرا از چه قراره . کسی هس که خیلی دوسِت داره . این بارونُ می بینی ؟ این از همون باروناییه که خودت پیش بینی می کردی . حالا ، هر وقت دستت لرزید ، هر وقت دستت یخ کرد ، فکر بریدنش نمی افتی ... تو مال ِ اون برنامه ها نیستی . مال آدمایی که بدنبال راحتی ان نیستی... چون راحتی ات اینجاس " . دستش رو گذاشت روی دو تا جمجمه ام و فشار داد . گفت : " دنیای زیبای تو دروغی نیس . زیبایی دنیای تو توی سرته . هر کی به این سر ، به این فکر نزدیک شه ، اگه انسان ِ خوبی باشه می بینه ، آدمایی هستن که اونقدر توی این دنیان ... اونقدر روی زمین ان ، تونقدر توی اصوات ِ اطراف و صداهای ماشینا و درگیری های بی اساس ان ، اگرم دستشون نلرزه ، باز به فکر قطع اش می افتن " .
ساعت ِ پنج صبح . خانه ی شاملو . با کله پاچه . " در گلستانه " .
غزال شاملو ، تولدت مبارک . با کله پاچه . با آقای نون . با قهوه و چایی و سیگارت . با شعرهای بی نظیرت . با بی چاک دهنی ِ بی همتات . با دوستی ِ بزرگت . جزو آدمایی هستی که خوشبختی توی جمجمه شونه .
ظرف ها روا می شورم . آقای نون سیگارش را روشن می کند . غزال شاملو ، تنبور می زند . و چه خوب می زند . آقای نون ، حافظ می خواند . و چه خوب می خواند .
من خوابم برد . آقای نون مرا در ماشین گذاشت و آورد خانه .
چایی را آماده کرده .
برم که بعد از اون باید بشینم کار کنم .
امشب خانه ی نریمان دعوتیم با ساز و آواز و حافظ ناظری .

بیا تا گل بر افشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم
اگر غم لشکر انگیزد که خون ِ عاشقان ریزد
من و ساقی به هم تازیم و بنیادش بر اندازیم

Wednesday, November 19, 2008

بیست و نه آبان هشتاد و هفت


به یکتایی پیش درآمد تمام دستگاه های موسیقی

خواندمت

به تداوم ِ گوشه ی ماهور - برای من - تکرار می شوی

Artist : Roxana Manooochehri.

Monday, November 17, 2008

بیست و هفت آبان هشتاد و هفت

نمی روی یک قدم به کناره
در خواب من
هر شب می آیی
هنگام صبح
دورتر نرو
تنها می مانم

Saturday, November 15, 2008

بیست و پنج آبان هشتاد و هفت

تو به فکر جنگل و آسمون خراش
من به فکر یه اتاق اندازه ی تو واسه خواب
تن من خاک منه ساقه ی گندم تن تو
تن ما تشنه ترین تشنه ی یک قطره ی آب
شهر تو شهر فرنگ ، آدماش ترمه قبا
شهر من ، شهر دعا ، همه گنبداش طلا

تو هم فهمیدی که این پاییز خیلی طولانی تر از پاییز ِ پارسال ِ ؟
تو هم حس می کنی برگ ها خیلی نارنجی ترن ؟
تو هم همینقدر فکر می کنی ؟ تو هم گاهی می گی : " چه درونم تنهاست " ؟
خیلی خسته ام . خیلی . دیگه حال ِ رفتن رو هم ندارم . آقای نون بالای سرم وایستاده و هی می گه ال ، پاشو . باید پاشی . دنیا رو خراب می کنم که بخندی . می گم : " نه ، دل پریشونه . "

پنجشنبه رفتم اکسپو ی عکس . کلی از عکس ها تکراری بود و دیدن ِ دوباره شون باز هم می ارزید.
تنها رفتم . ( بقیه بعدا اومدن ) .
یه سری دکلمه ی اشعار " احمد رضا احمدی " با تار و سه تار یکی از دوستام – که تازه خودشون ضبط کردن - توی گوشم ممتد طنین می انداخت . اونقدر صدای تار داشت تکونم می داد که نا خودآگاه جلوی تصویر های "سعید صادقی " ، - عکاسی که با زندگیش عجیب پیوند خوردم – زمان از دستم در رفت .
"توی گفتن و نگفتن ، از چه روزایی گذشتم " .
از اون سه شنبه ، چند هفته می گذره و باورم نمی شه اینقدر سریع همه چیز اتفاق افتاده و من این جام
مسخره نیست که من هر روز این جا می نویسم و احدی نمی دونه و نمی خونه .

Friday, November 14, 2008

بیست و چاهار آبان هشتاد و هفت



Cafe Antract . The place i used to sit and read during listening to my favorite song . A place that me & Saba used to go whenever we felt down ... The only place that i used to go when my uncle was sick and i had to look after him for nearly 2 months... A place in which i first started a friendship which lasted for only seven months was burnt . Is gone .
All the ppl i know ... Saba , Ghazal (saba) , me , Dr.Nastaran , Vand , Vash , Pooya , H , Sima , and all the other friends of mine ... all the memories are gone .
eL.

Thursday, November 13, 2008

بیست و سه آبان هشتاد و هفت


سفرت به سلامت .
نمایشگاه اکسپو ی عکس ایران و نمایشگاه اکسپوی مجسمه .
همه چیز رو بوسیدم و گذاشتم کنار . بوسه ای بس طولانی .
کار سختی نیست
Photo by : Fatemeh Dadkhah
پنجشنبه - الینا .

Saturday, November 08, 2008

آیا از انار و نارنگی های کوچولو و لیمو ترش های بزرگ هم زیبا تر هست ؟!
شما باید بیایید و برای ما انار بیاورید تا من انارم را دانه کنم و آبش در چشمانم بپرد و شما بخندید .
شما باید بنشینید و نارنگی بخورید و ملچ ملچ کنید و من شاد باشم .
من باید ساز بزنم و شما مرا تشویق کنید که صدای سازت صاف تر شده .
من باید لباس های رنگی بپوشم و شما باید قربان صدقه ی من بروید . من باید به شما بگویم که سیگار کمتر بکشید و خودم زیرزیرکی بخندم و بیشتر از شما سیگار بکشم .
شما باید مهربان باشید . من باید از شما دعوت کنم که به پیک نیک برویم .
من باید مهربان باشم و شما باید پنجشنبه ها بی خبر به دنبال من بیایید و برایم انار بیاورید تا مرا خوشحال کنید ، طوری که گریه ام بگیرد که چقدر شما دوست داشتنی هستید
شما باید وقتی من زکام شدم مرا به دکتر ببرید و بعد خودتان سرما بخورید و من برایتان سوپ بپزم و دورتان بگردم تا سرم گیج برود .
من باید برای شما سوغاتی بیاورم و شما باید دلتان برای من تنگ شود .
شما باید در سرمای پاییز و زمستان حلیم بخرید و صبح در خانه ی ما ، با هم بخوریم و حرف های قشنگ قشنگ بزنیم .
من باید روزها بگردم و کتاب و موسیقی ای برای شما پیدا کنم که شما ندارید .
شما باید مرا محکم بغل کنید ، تا من داد بزنم : "له شدم بابا ! " و شما باید بخندید و من باید شما را بوسه باران کنم .
شما باید مرا دعوا کنید که چرا چایی ام را تا ته نمی خورم . من باید سرسختانه جواب شما را بدهم .
من باید دلم برای شما تنگ شود و بهانه های صد من یک غاز بگیرم و شما باید از کوره در روید .
من و شما باید شال گردن های یک شکل بیاندازیم .
من و شما باید شیفته ی این باید ها باشیم و از انار و نارنگی هایمان لذت ببریم .

Thursday, November 06, 2008

شانزده آبان هشتاد و هفت

چقدر این لحظه غریب است و آشنا .
چاهارشنبه ها معمولا تئاتر می روم . عصر ، در یک کافه ، یا روی سکو های دور تئاتر شهر – جایی که بارها و بارها نشسته ام و نوشته ام – می نشینم تا اجرا شروع شود . در ذهنم همه ی لحظات را مرور می کنم . حرف ها را نمی خواهم بشنوم . تنها لحظات هستند که جلوی چشمانم می رقصند .
ایمان آورده ام . ایمانی عجیب که همه ی زندگی را مانند مگنتی قوی به من می چسباند و مرا سبکتر می کند .
سه ربع دیگر . "کارناوال با لباس خانه " ، کاری از چیستا یثربی . با موسیقی دوست عزیزم سعید کاوه . دوستی که یک سال هر روز با هم به کافه رفتیم و هر روز با هم زندگی رو دوره کردیم . چه روزهایی . چه برفی . این روزها هم گاهی با هم خانه هنرمندان می رویم و درباره ی این موج نو ی کارهای تلفیقی علیزاده و .... گپ می زنیم .
چهل دقیقه . موزیک توی گوشم را بلند می کنم . می خندم .
دوست داشتم الان "شهرقصه " گوش می کردم . هیچ وقت نشد که بشینیم و شهرقصه گوش بدیم . حالیته ؟
چشمانم راه گرفته . مامانی می گه سوغاتی می گیری . چقدر دوست دارم سوغاتی بگیرم .
سی و پنج دقیقه مانده . مازیار این جا چه می کند . سری تکون می دم که بدونه سلام کردم ولی حوصله اش رو ندارم . نکنه بیاد جلو و بخواد حرف زنه؟
نه نه ! دوستش رو دید . رفت .
باز من موندم . چه شیرین .
این پاییز واقعا زیباست . پاییز پارسال این قدر زیبا نبود . درست یادمه . پاییز امسال منو قلقلک می ده .
قبلا هم گفتم . احساساتی شدن کار سختیه و من عجیب کارهای سخت رو ساده انجام می دم .
بیست و پنج دقیقه ی دیگر .
من غرق در افکارمم .
کسی کنارم می نشیند . سیگارش را روشن می کند . چند سوال می پرسد . می شناسمش .
دقایق می گذرد .
کارناوال شروع شده .

Wednesday, November 05, 2008

پانزده آبان هشتاد و هفت

سفید برای زندگی
و
قدرت لایتناهی من .الف

Monday, November 03, 2008

سیزده آبان هشتاد و هفت


امروز صبح حال خرابی داشتیم
اما خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
الان حال خوبی داریم
دستبند می بافیم

الینا

Sunday, November 02, 2008

Saturday, November 01, 2008

یازده آبان هشتاد و هفت


این چند شب خواب های عجیبی می بینم .
اتفاق های خوشایند داره پشت سر هم می افته ، که اگه این جا بودی دیوانه می شدی .... شب و روز می شستیم و درباره شون گپ می زدیم .
خونه زمهریره . پاهام یخ زده . اگه بودی می رفتیم توی سالن می شستیم و قهوه ترک می خوردیم و مامی فال می گرفت . الیکا هم کف دستمون رو می دید . کف دست ِ من یه شیار عمیق افتاده !!! این خط رو دوست دارم کلی .
دیشب رفتم تئاتر با خورشید . بلیط بهمون نرسید . چغندر شدیم . اومدیم کافه ، پیش پویا . نمایشگاه "تاها بهبهانی " بود و من آخرسر تونستم خودش رو از نزدیک ببینم . پریشب رفتم شهر کتاب کوچیکه پیش هامون . به پویا گفتم که کنسرته نزدیکه . گفت آره .
این روزا رو خیلی دوست دارم .
به چند تا موزیک ِ قدیمی عجیب دل بستم .
امروز ، مثل همیشه می رم لرد . غزال ، چند وقته نخندیده . اگه بودی با هم می خندوندیمش . هوا گرفته . خیلی هم گرفته .
اگه بودی می گفتم به چی فکر می کنم . یه چند تا فکر ِ خوب دارم که اگه بهت بگم از همون خنده هایی می کنی که گوشه ی چشمت پایین می ره و بی صدا می خندی . عجب تجسمی دارم .
مختار ، یه چند روزیه که رفته و شاید حالا حالا ها برنگرده . عادت کردم .
دلشوره دارم .