Saturday, November 08, 2008

آیا از انار و نارنگی های کوچولو و لیمو ترش های بزرگ هم زیبا تر هست ؟!
شما باید بیایید و برای ما انار بیاورید تا من انارم را دانه کنم و آبش در چشمانم بپرد و شما بخندید .
شما باید بنشینید و نارنگی بخورید و ملچ ملچ کنید و من شاد باشم .
من باید ساز بزنم و شما مرا تشویق کنید که صدای سازت صاف تر شده .
من باید لباس های رنگی بپوشم و شما باید قربان صدقه ی من بروید . من باید به شما بگویم که سیگار کمتر بکشید و خودم زیرزیرکی بخندم و بیشتر از شما سیگار بکشم .
شما باید مهربان باشید . من باید از شما دعوت کنم که به پیک نیک برویم .
من باید مهربان باشم و شما باید پنجشنبه ها بی خبر به دنبال من بیایید و برایم انار بیاورید تا مرا خوشحال کنید ، طوری که گریه ام بگیرد که چقدر شما دوست داشتنی هستید
شما باید وقتی من زکام شدم مرا به دکتر ببرید و بعد خودتان سرما بخورید و من برایتان سوپ بپزم و دورتان بگردم تا سرم گیج برود .
من باید برای شما سوغاتی بیاورم و شما باید دلتان برای من تنگ شود .
شما باید در سرمای پاییز و زمستان حلیم بخرید و صبح در خانه ی ما ، با هم بخوریم و حرف های قشنگ قشنگ بزنیم .
من باید روزها بگردم و کتاب و موسیقی ای برای شما پیدا کنم که شما ندارید .
شما باید مرا محکم بغل کنید ، تا من داد بزنم : "له شدم بابا ! " و شما باید بخندید و من باید شما را بوسه باران کنم .
شما باید مرا دعوا کنید که چرا چایی ام را تا ته نمی خورم . من باید سرسختانه جواب شما را بدهم .
من باید دلم برای شما تنگ شود و بهانه های صد من یک غاز بگیرم و شما باید از کوره در روید .
من و شما باید شال گردن های یک شکل بیاندازیم .
من و شما باید شیفته ی این باید ها باشیم و از انار و نارنگی هایمان لذت ببریم .

No comments: