Wednesday, April 30, 2008

سه تار


من و ایوان و ابر ٬
در این ساعت عصر .

دیروز روز ِ سبزی بود . می گم سبز ولی کلی رنگ ِ دیگه هم جلوم میاد آآ !!
امروز دلم آشوبه . هوای دریا دارم زیاد . هوای دل آشوبه های دم ِ دریا رو دارم .
شاید واسه ی این سفر ِ .... به این جا که می رسه دلم می خواد بگم این سفر ِ لعنتی !
امروز می رم لُرد .

Sunday, April 27, 2008

ما خانواده ای بسیار سنتی هستیم


ما را چه می شود؟
درعنفوان ِ جوانی هستیم و پارکینسون تمام ِ ملاجمان را گرفته .
کا چُسیده است و مهمانی نیامده است . هامون در ماشینش قلپ قلپ چایی می خورد و قربون صدقه ی ماشین هایی می رود که از جلویش کنار می روند . شیرینی ِ شاهرودی در کف ماشین پرواز می کند . مَردی تقاضای کمک می کند . موتورش جدید است و خراب شده است . اِل و صوب هامون را از صراط مستقیم خارج کرده و به کج راه ِ خود می کشانند . گپ زنان و دود کنان به دشتستان می رویم . ما بسیار خسته ایم . سر درد ِ ملایمی بصل النخاع ِ اِل را می خاراند . رسیده ایم .
وقت تنگ است . جغد بیدار است . موزیک بسیار بلند است . دود می بینم . هامون و صوب گم شده اند . لیزر هم هست . سلام می کنم به آقا لیزر.
کمتر از بیست و چاهار ساعت بعد .
شب شده است و ما در خیابان ها به دنبال ِ دامپزشکی ِ شبانه روزی . مادر در خانه تنهاست ( عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد ) . صوبا رنگ وا رنگ است و می ترسد که سبز پوشان خرتناقش را بجوند . من زیر زیرکی می خندم .
اِلویس با ماست . پدرش هم هست . اِلویس بر خود می پیچد ٬ صوبا قربان صدقه ای می رود که انسان را به ضعف وا می دارد . بوی کالباس های تنوری را استشمام کنید....باشد که رستگار شوید . روده ی کوچک ِ من روده ی بزرگ را بلعیده و حالا قلبم را چنگ می زند . گور ِ بابای جوّ استرچی در ماشین .
در خانواده های ایرانی همیشه عمه چهره ای چرک داشته اند و اصولا عمه نقش جامعی در خانواده ها دارد . چه بسا بیرون خانواده ها هم از عمه های افراد غریبه یاد می شود .
من هم عمه هستم . عمه ی الویسم . او عمه اش را با نگاهی عجیب می نگرد . لابد می گوید که پدرم کم رنگ است ومادرم رنگی ست ....این عمه از کجا آمده ؟ چُس خنده ای می کنم و می گویم : قصه از کلاس فرانسه و کافه انتراکت شروع شد ...
این خانواده ی الویس است . ما خانواده ای بسیار سنتی هستیم .
در دامپزشکی ٬ کا پدری دلسوز می شود که به کودک شیرخوارش ماهی و قرص ِ ضّد اسهال تپانده و حال پشیمان است . ما بسیار سنتی هستیم . کا می خواسته که روغن زیتون بر مقعد ِ طفلک بمالاند ( یا بخوراند؟) . کا مردی توانا ست . در خانواده ی ما جایگاه ِ عجیبی دارد .
صوب هم به سان ِ مادر دلسوزی که بعد از اندی ٬ به پارتی رفته و ماتحت ِ خود را تکان تکان داده و حال فهمیده که پدر ِ کودکش ..... بگذریم . صوب این گونه است و ما خانواده ای بسیار سنتی هستیم . صوب ٬ زنی زحمتکش است که درس می خواند و از کودک ِ چُس مثقالش مراقبت می کند . پُلو های خوش مزه ای درست می کند که مرا شیفته می کند . فقط غذا خور نیست مثل خواهر شوهرش .
شوهر عمه ی الویس چندی پیش موتوری را زیر گرفت و مرا ترساند . دلشوره ای شده ام.
صوب دل داری می دهد و من بهترم . شادترم .
و ما جنسیت ِ الویس را در پرونده اش با شک می نویسیم . موجود ِ نری که شش پستان دارد؟!
من هیچ وقت زیست دوست نداشته ام . همین دو پستان انسان ها را بس . ما خانواده ای قانع هستیم .
الویس خوب است .
باز شب شده .
من اسپند دود می کنم .
ما خانواده ای بسیار سنتی هستیم .

Tuesday, April 22, 2008

همچنان اوایل ِ اریبهشت


من عاشق ِ اشعار ِ عاشقانه ام ٬
عاشق ِ تو بیشتر ؛
که مرا در اشعار ِ عاشقانه ات می خوانی
و مرا عاشق تر می کنی .

اِل ٬ سروده ای در کافه لُرد

عکس از خودم - ادیت از بامداد حسینی

Sunday, April 20, 2008

هفته ی اول اردیبهشت

گویند خدا موزیک باز است . گویند خدا دنیا را با ضربات ِ قدم هایش ٬ هنگامی که از شوق و هیجان می خندیده ٬ آفریده ست . گویند خدا بچه ای بازیگوش است .
خدا می گوید که من – اِل – شکسته ام . از ریتم شکستنم آسمان می غرّد و من ساکن بارانم .
م . آزاد می گوید : شک های شبانه زیباترین ِ شک هاست .
دلم آشوب است . این درد ِ وهمناک ِ جمجمه ام امانم را بریده . این لحظه ی درد ٬ در سرم ٬ از دوری رقص ِ چشمانت بر گردن ِ لاغرم است . چشمم باز می شود . آهان ٬ فهمیدم این دل آشوبه از کجا آب می خورد . از دل تنگی . دل تنگی ای که به بیست و چاهار ساعت هم نمی کشد . یه قهوه ی غلیظ درست می کنم و موبایلم رو نگاه می کنم . همه خوابن . تا قهوه کمی سرد بشود ٬ کمی دور ِ خودم می چرخم و بشکن می زنم و قِر می دهم . بعد روی سنگ های سرد کف ِ سالن می شینم . گور ِ پدر ِ خدا که موزیک باز است . من ٬ خودم خدای موزیک بازیم . در کنار ِ این دل آشوبه صبوری باید . تازَشَم من که تنها نیستم که بترسم . اصلا ترس کجا بود . من ٬ فقط دلم تنگ شده نصفه شبی . لَچکم ُ می بندم به سرم . دماغم ُ می کشم بالا و نوشابه با یخ های گنده گنده می خورم تا تلخی ِ گلوم رو بشورد و پایین ببرد . نوشابه به دست به حیاط می روم .
توی حیاط صداهایی می آید . گوشم را تیز می کنم. صدای کریه زنی می آید که بی نزاکت می خندد و سایه ی شکم مرد را می بینم که .... نکند من شاهد عشق بازی ِ همسایه ی بی حیایمان باشم ؟ اون آقاهه که شلوار ِ گشاد می پوشد و آروغ های بد بو می زند . به ملا گفته ام که مرتیکه بی پدر و مادر است ٬ به من چشمک می زند . ملا هم خندید و با کتابش به اتاق رفت . ملا همیشه حوصله ی کتاب دارد ٬ من اما حوصله ی کتابم رو الان ندارم - دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد – بگذار دکتر نون با زنش آنگونه که دوست دارد رفاقت کند . مصدق با من . من تفنگی دارم که بدجنس ها رو باهاش تیکه پاره می کنم . از صدای آقای آروغی دل آشوبه ام بیشتر می شود . صدای زنش دیگر نمی آید . زنش خفه شده شاید .
پرده ای دیگر :
تا به حال این قدر دقیق سوراخ ِ خلا فرنگی را نگاه نکرده بودم . دقت می کنم که معده ام در پیچ ِ خلا گیر نکرده باشد . با یاد نظریه ی زیبایی شناسی ِ آرتور دانتو ٬ خودم را کشان کشان روی مبل می اندازم .
دل ِ تنگ هم با من می خوابد .
هفته ی پیش ٬ یکشنبه باران بارید . این هفته هم که ببارد ٬ دل آشوبه ی من هم خوب می شود .
لحظه هایی هست که ای کاش همیشه تکرار شوند . روز هایی هست که همیشه باقی می مانند . موسیقی هایی هست که من همیشه گوش می دهم . شب هایی هست که ای کاش تمام نشوند . رویایی هست که من چند هفته یک بار دچارشم .
اردیبهشت آمده .

Friday, April 18, 2008

سبز ِ سبزم ریشه دارم
من درختی استوارم

Thursday, April 17, 2008


ای کاش...
مرسی اِچ .

Tuesday, April 15, 2008

بیست و اندی از فروردین گذشته

منم بیست و دو ساله شدم . عده ای اعتقاد دارن که من بیست و سه سالمه و همیشه بعد از این ادعا بحث ناتمومی در می گیره که خیلی حوصله ام رو سر می بره .
امسال از اولش سال ِ عجیب و خاصّی بود . – قبل از این که بنویسم : ای کاش می شد موسیقی ای که دارم گوش می کنم رو تو هم الآن با من بودی و گوش می دادی - ! حیف .
چند روز پیش آسمون گرفت و بارید . دل ِ منم گرفته بود ٬ از خوشحالی بود شاید . دلم می خواست تمام موسیقی هام را با هم گوش بدم . هُل شده بودم و پشت سر هم سکسکه می کردم . رفتم لُرد . فرهاد می گه از وقتی نمی شه این جا سیگار کشید دیگه بچه ها نمی آن . منم می گم : بچه ها حق دارن فرهاد . (بچه ها حق دارن و بزرگترا حق ِ بچه ها رو نا حق می کنن لابد.) هیجان ِ توی خوشحالی من رو راک های ماهور خوب می فهمن . عجب بارونی بود . لباس که پوشیدم آفتاب شد . خودم رو نباختم ...اگه یه بار باریده ٬ بازم می باره .
شب تو ماشین به آسمون گفتم : اونقدر دوست داریم هم رو که تو هم باریدی آآآ . آسمون جواب نداد ولی من داغ ِ داغ بودم . شب پرواز کردم . بلند ِ بلند . اومدم پیش ِ تو ٬ خواب ِ خواب بودی ... مدت ها نشستم کنارت و خیره نگاهت کردم . هیچ می دونی وقتی که خوابی خیلی ساده ای ؟! هیچ می دونی که نفس هاتم موسیقی دارن ؟! بیدار نشدی ولی یه لبخند زدی .
دیشب می دونستم یه چیزی می شه ... بذار این جوری بگم که اگه اتفاقی نمی افتاد تعجب می کردم . شاید چون آسمون جوابم رو نداده بود . اگه می تونستم دستامو اندازه ی دنیا باز می کردم و همه رو محکم بغل می کردم که اتفاقی برای هیچ کس پیش نیاد .
هدیه ی تولد به جز اینایی که من گرفتم هیچ کس تا حالا نگرفته ... خودتو خسته نکن . من مطمئنم .
برگشتم خونه . دلم شور می زد . وقتش بود که سیگارمو روشن کنم و دستمو بزنم زیر چونم و چایی مو بخورم و به تو فکر کنم . داشتم به این فکر می کردم که کاشکی تو دستت رو بذاری زیر چونه ی من و من به جاش بگم به چی فکر می کنم . ( از بازی ای که راه انداخته بودم شاد و خرم بودم ) – اولین رکورد رو که گذاشتم – منو گنجشک های خونه – ترسیدم . پشت سر هم اس ام اس زدم . دِلیوری نبود خیلی بهتر بود . خیلی .
خدا من رو ببخشه که دیشب خوابم برد ! می گن آسمون پیشگویی می کنه ٬ شاید فهمیده بوده که منم یه بویی بردم ...خواست فرار کنه یعنی ؟! از ساعت سه که باهات حرف زدم بیدار نشستم و نوشتم . گریه کردم . خیلی خودخواهم ٬ تازه فهمیدم . اونقدر خدا رو شکر کردم که هیچ اتفاقی واست نیفتاده که آسمون صداش دراومد . من دیگه کوپنم پره !
حالا منتظرم . ولی دلم روشنه . پس برگرد آروم که هیچ اندوهی از پس ِ کوه نمی رسه . من این جام .

Monday, April 14, 2008

بیست و پنج ِ فروردین

باران می بارد .
من زاده ی فصل آفرینشم .
اِل

Saturday, April 12, 2008


بیست و چاهار ِ فروردین

چقدر حالم خوبه خدا . ممنون . ممنون . ممنون .
امروز فیلم به همین سادگی رو دیدم ( آخر سر ) ! فیلم ِ جالبی بود . وسط فیلم ٬ یه دفعه هوس ِ شمال کردم ٬ دلم می خواست این فیلم رو توی شمال فیلم برداری کرده باشن و این زن رو توی زمین های شالی ببینم با یه موسیقی ِ گیلکی که تِم دشتستانی داره . ای کاش این فیلم پرِ رنگ بود و من در کنار رنگ ها پی به غم ِ این زن می بردم .
منم بد عادت شدم . مدام دنبال موسیقی ام و رنگ و عمق . مدام دنبال سازم . هنر کورم کرده .
شب که اومدم خونه ٬ بعد از این که همه رفتن ٬ نشستم و خاطراتم رو نوشتم . نوشتم . نوشتم . تمومی نداشت . هراز چند گاهی مُچم رو می چرخوندم و تَقی صدا می داد و دوباره از اول . شاید چون امروز با فرناز درباره ی خاطرات نوشتن گپ زدم . یه چیزایی هستش که باید بهت بگم و نگفتم . وقت نشده . می گم ولی .
داره می رسه روزش . روز ِ درد دل من نزدیکه .
فردا تولدمه . آخرشم نفهمیدم روز تولدم چند ساله می شم .... فقط یک سال ِ دیگه هم گذشت . خوب هم گذشت .
امسال....امسال بهترینه ٬ مطمئنم . یاد ِ این حس ِ عجیب که می افتم فشارم می ره بالا ٬ می خندم و اگه ولم کنی گریه می کنم . این بهار از اون بهاراست . قدرشو بدون .
این چند روز از اون روزایی ِ که من عاشقم .
آره .... من عاشقم .
زیباست .

Sunday, April 06, 2008


من نه آنم که ز جور تو بنالم حاشا
بنده معتقد و چاکر دولت خواهم

Saturday, April 05, 2008

زیگ و زاگ ِ شبانه ام

کتاب ِ در کوچه و خیابان ٬ نوشته ی دکتر عباس منظرپور از بهترین کتابایی هستش که این مدت خوندم .بهش 18 می دم . کتاب ِ دیگه ای هم هست که همین نمره رو گرفت : تنهایی ِ پرهیاهو ٬ نوشته ی هرابال هم کتب بسیار خوبی بود که اگه نخوندیش حتما برو بخر و بخونش .
دیشب مست ِ مست بودم . فکر کردم اول مثل ِ همیشه دارم خل بازی در میارم که هِی پاهام ُ زیگ زاگ می ذارم ولی قضیه از جای ِ دیگه آب می خورد و من بی خبر .
امروز هم سرم کوه ِ دماونده .
سفر هم دارم می رم . ولی تنها .
برم خیام بخونم .

Friday, April 04, 2008

Thursday, April 03, 2008


این روزای نوروز هم تموم شد .
قبل از اوایل نوروز اونقدر دعا کردم که خدا می دونه .... نصفه نیمه جواب گرفتم .
صبا دیروز صبح اومد . سریع قهوه مون رو راه انداختیم و توی محل تشکیل هیئت به بررسی کارای عقب مونده پرداختیم . کلی حرف و عکس بود که باید تحت یه نظارت اجمالی قرار می گرفت که اونم نصفه نیمه موند .
فیلم به همین سادگی توی صفه .
هامون هم برگشت . ازهفتم فروردین توی راه برگشتن بود ٬ نمی دونم چرا نمی رسید ؟! یعنی اینقدر از چالوس تا این جا راهه ؟ یا من از انتظار بدم میاد؟
پویا نیست . می دونم غصه داره . آهنگی که الآن دارم گوش می دم رو تقدیم دل گرفته ی دوستی می کنم که پویا ست . هنوزم دلم تنگه برای صبا .
نه پدری ٬ نه مادری ٬ نه هیچ کس و کاری . نه کار و کسی . هیچ .
یه چیز ِ عجیبی تو گوشم زمزمه می کنه که من می ترسم ازش . بعدا می نویسم

این نوشته مال ِ بعدا هستش

امروز هم روز ِ خداست . امروز هم ریتم ِ ساقی نامه و صوفی نامه تو گوشم هست . شاید چون کسی رو دوست دارم ... شاید چون دلم تنگه ٬ شاید چون حرف دارم ٬ حرفای صد من یه غاز که دستفروشا هم دیگه دنبالش نیستن ولی چی کار کنم ؟ ساده ام دیگه . صافم مث ِ کف دست . حوصله ی جفنگیات ندارم .
الآن که شبه دارم با خودم می گم نکنه امروز روز خدا نبوده ٬ بلکه روز مبادا بوده ...! من کلی حرف دارم واسه روز ِ مبادا . نزدم هیچ کدومو .
برای روز مبادا چیزای زیادی رو نگه داشتم . مثلا این که بشینم روی تراس و یه عالمه کوه جلوم باشه و موسیقی ام رو گوش بدم . مثلا این که توی بغلت ( هنوز نمی دونم با ؛ باید بنویسم یا با ق ) لَم بدم جلوی آتیش و گپ بزنیم . مثلا این که بشینم و برات بگم که چیا کشیدم توی اون روز کذایی و بعدش برات از کف ِ چوبی ِ خونه ام و گلدونای سفالیش بگم . برای روز مبادا یه لبخند نگه داشتم که بعدش گریه میاره . برای روز مبادا لوبیا پلو نگه داشتم با ماست و ترشی .
سادگی شری و بهزاد من رو آروم می کنه و از طرفی می ترسونه .
دلم می خواست امشب بهزاد تا بوق ِ سگ ساز می زد و من می خوابیدم . دلم می خواست هامون سرِ کار نمی رفت . دلم می خواست فیلم ِ لیلا رو توی سینما می دیدم . دلم می خواست مست بودم . ( شایدم نه... دلم برای میگرن و اون قرص های فیل افکن تنگ شده بود ) .
الآن دلم می خواد دو تا دستت رو بذاری این ور و اون ور ِ سرم و محکم فشار بدی .
فردا جمعه اس .
روز خداست .

Wednesday, April 02, 2008

باهار




باهار باهار

Tuesday, April 01, 2008