کاش در خانه ی عشق فراوانی بود توی بازار صداقت کمی ارزانی بود کاش دریا کمی از غرش خود کم می کرد قرض می داد به ما هر چه پریشانی بود کاش به حرمت دل های مسافر هر شب روی شفاف ترین خاطره ها مهمانی بود
ای کاش ثروتمند بودم ٬ آنوقت تمام کتاب های روی زمین را می خریدم کلبه ای درو از هر تمدن اختیار می کردم و می خواندم و می خواندم .
شاید ثروتمندان اگر چنین می کردند ٬ ثروتمند نبودند .
حکایت کفش های منم شده حکایت کفش های عمو نوروز حکایت کتاب خوندنم شده حکایت ادیسون حکایت درس خوندنم شده حکایت حسنی لباس پوشیدنم شده مثه الینا قیافم شده مثه سوخاری حرف زدنم شده مثه لال جماعت اصلا مگه فرقی هم می کنه؟
چند سال پیش عاشق تابستون بودم عاشق این آفتاب گرم و سوزان که به صورتم می تابید و پوستم رو می سوزوند شاید برای این که تا چند سال پیش این گرما ٬ برام کشنده نبود ...... برای من این گرما نماد سه ماه آزادی بود ٬ شاید
ولی حالااین گرما ٬
ظهر کشدار تابستون رو تداعی می کنه که برام کمتر از غروب دل مرده ی جمعه های زمستون نیست دلم بارون می خواد دلم هوای ابری می خواد می شنوی؟ تک تک لباس های پاییزیم دارن صدام می کنن
تازگی ها این جوب های کثیف و بو گندو رو که می بینم یاد همه ی لحظه های زندگیم می افتم به نظرت جوب های زمان حافظ هم اینقدر کثیف بوده که می شسته کنارش و گذر عمر می دیده ؟