Sunday, April 29, 2007

این بهار

سبز جامه گانی ریشه های درختان این جنگل را می سوزانند . بی صدا در تک تک آوند های برگ ها پرسه می زنند و با سمشان جنگل را از بن نابود می سازند ، بی آن که یک دم غفلت ورزند . برگ های تازه روییده یک به یک خشک شده و بر زمین نی غلتند .
این بهار زردترین پاییز این سرزمین است شاید ...

Saturday, April 28, 2007

نشان سرخ دلیری

خراش دایره مانندی بر روی زانوی چپ من است . به قطر نیم سانتی متر . پوست آن روشن تر است . نور از چپ که بدان می تابد ، خشمگین می نماید و از راست دردی عمیق را یاد آور می شود . سوزشی که در بازی این سو و آن سوی کوچه ی بن بستمان بر روی زمین داغ چشیده بودم .
خراش دوار ، اولین نشانه ، اولین نقطه ، اولین صفر زندگی من بود . نشانه ای که سال ها بعد ، مرا به مرز گردی زمین سوق داد . این دایره ، نماد کهکشان ، نماد زنانگی ، نماد حرکت و پویایی ....
کودک که بودم ، بر رویش نقاشی می کردم و آن تکه پوست معوج و بی حس مرا تا اوج سرود بی تفاوتی می برد .هنگام بلوغ ، فراموشش کردم . گاه گاه حضورش مرا می رنجاند ، چون یاری که سال های وفاداریش را فراموش کرده باشم . می ترسیدم پسر تازه بالغ کوچه ی سوم پی به کراهت یک خاطره ی دور ببرد .
گاه دلم برایش می سوخت . گاه مرا یاد گریه ی روز تولدش می انداخت .
و این گردونه ، مرا به سمت حس درد سوق داد . هنگامی که در تنهایی خود فکر فرار از آن سلول تاریک بودم، تنها نبودم . هنگامی که ایستادم و دروغ گفتم ... ، نشانه ای داشتم .
شاید نشان سرخ دلیری .....

Friday, April 27, 2007

شکست؟

آب را بر سر زنی سر نشکند
خاک را بر سر زنی سر نشکند
آب را با خاک اگر قاطی کنی
مالش دهی
تا گل شود
قالب زنی خشتی شود
کوره نهی
آجر شود
بر سر زنی
سر بشکند .

Wednesday, April 25, 2007

Closing time

You sit on the floor, behind the door
When you want to be all alone
You look through the window for a shining star
But when you reach for them they’re just too far
So you turn out the light and cry all night

Daylight comes, once again
With the same old sun, or the same cold rain
Got nothing to do, no one you’d rather call
You stand on the edge, but too afraid to fall
This is the part of your life that you call closing time
Your hope’s about to die and it’s closing time

Just like a flower that’s still in bloom
Everyone left you right in your room
Everyone that you loved, has sailed away
For every broken heart, there's a price to pay
You cut your phone’s wire and bury your desire
There’s a closing time for this burning fire

The night has come like the day before
You lay down in your bed and nothing more
Behind your window there are thousands stars
So you crawl back to door and sit on the floor
This is the part of your life that you call closing time
Your hope’s about to die and it’s closing time

This poem is from one of my best friends , Arash , which is one of the best poems he’s ever written , hope he can make the best music for it too!
Thanks Arash .

Thursday, April 19, 2007

Wednesday, April 18, 2007

نقش جهان


Esfehan

Summer 1384

Tuesday, April 17, 2007

Monday, April 16, 2007

کنسزت


ElinA + Ali

Consert

Chouchou's birthday

Monday, April 09, 2007

فروردین


بهترین آرزوها تقدیم تمام فروردینی ها !
المعاشرت مع المخلوقات الفروردین من الایمان .
آیه ی سوم از سوره ی مصدق

Sunday, April 08, 2007

الینا*4


This is my photo done by my good friend Arman Eslambolchi :D
Hope u like it:)
There u go , with me and chips-e-felfeli.

Saturday, April 07, 2007

Wednesday, April 04, 2007

شب نفرت

او باز مرا زندانی کرده است . دیوارها نمناک اند . عرق کرده ام . تمام بدنم چسبناک شده ٬ احساس می کنم می توانم تمام کثافت اتاق را به خود جذب کنم .
هیسس! ساکت ....! صدای پایش را می شنوم . دارد می آید . می دانم دستش بر روی دستگیره ی در است . صدای پا قطع نشده است . در را باز می کند . من به انتهای اتاق پناه می برم . جلو می آید . جلو تر . فقط چند سانت با صورتم فاصله دارد . نفس هایش عمیق و مقطع است . بوی تعفن تنش را به خوردم می دهد . می لرزم . دست های زبر و بزرگش را بر تمام تنم می کشد . خودش را به من چسبانده ٬ نمی توانم او را پس بزنم . اشک در چشم هایم می آید . آرام دستش را بالا آورده و سینه هایم را می فشارد . سرم را بر می گردانم.
سرش را در گوشم می کند و آهنگی ناموزون زمزمه می کند . چشم هایم را می بندم . دستهای بزرگش بر تمام تنم سفر می کند . هر کجا که بخواهند .
حالا او رفته . من در گوشه ی اتاق نمناک جمع شده ام .
می لرزم .

Tuesday, April 03, 2007

Parin's birthday


12 فروردین .
صبح . می دانستم روز شلوغی خواهد بود . به سمت ظهر پیش می روم . دوش می گیرم . از پولاد به مقدار چشم گیری میسد کال دارم . تماس می گیرم . پولاد فحش داده و باقی کار ها را گوشزد می کند . پارین شک کرده است . در روند برنامه تغییراتی حاصل می کنیم . ناهار می خورم . لباس می پوشم . دقایقی بعد جلوی در خانه اشان ایستاده ام . کاوه می آید . فکر می کنم قسمت چپ ماشینش به جدول مالیده ولی مهم نمی باشد .
در خانه هستیم . ملت در راهند . پولاد مستأصل می باشد چون پارین گیر می دهد . نفیسه و کاوه و پریناز بادکنک باد می کنند . من نیز به مانند نجوا ترسی مزمن از بادکنک دارم . خود را با دوربین مشغول می سازم. دقایقی بعد ٬ ضریب هوشی ام را به حد اعلا رسانده و ماشین کادیلاک را با پیکان اشتباه می گیرم . پدر پارین که من او را حیدر بابا خطاب می کنم بسیار می خندد . پولاد و پارین ٬ سوار بر خروس پولاد می آیند . گرگ عنابی را بیشتر دوست داشتم . در اتاق حیدر بابا هستیم . عقل پارین نمی کشد که در اتاق را باز کند . بی خیال در خانه پرسه می زند . ناگهان می فهمد . در را باز کرده و عربده ی خوشحالی سر می دهد .
می خندد . مدام تکرار می کند : الهی بمیرید . امیدوارم خدا جدی نگیرد . بازوهایم درد می کند . دوربین جان را از من گرفته است . دوربین را به مهتاب داده و سفارش می کنم که فقط از من فیلم بگیرد .
چایی می خواهم .
کادو ها را باز می کند . من همچنان نقش مرحوم کاوه گلستان را دارم .
از کادو های پارین یک کتاب که هدیه ی خودم بوده را کش می روم . روحش خبر ندارد . پولاد مرا ضایع می کند . مهم نمی باشد .
بیشتر ساکنین مهمانی رفته اند . من ظرف ها را جمع می کنم . نجوا می شوید . پارین خوشحال است . گور پدر من و نجوا با کوهی از ظرف .
دقایقی بعد در اتاق پارین روی زمین دراز می کشم .
باران می بارد . کاوه مدام می گوید : همین امشبو داریم ....
من و کاوه زودتر از آسانسور از سه طبقه پایین می آییم . در کوچه نفیسه را می ترسانیم . نفیسه سکته می کند ولی هنوز زنده است . پولاد معتقد است دختر لر پرپر شده است . من و پولاد با خروس بر می گردیم .
13 فروردین .
تمام روز سرم درد می کند . فکر می کنم خدا دعای پارین را دارد عملی می کند