Showing posts with label Chips. Show all posts
Showing posts with label Chips. Show all posts

Wednesday, September 28, 2011

Hey ! Thanks

Dear Bahman (dool) : thanks for the doood .
Dear Vodka : Thanks for being there when I cried my eyes out .
Dear Music : Thanks for making me believe I love the sad parts of life as well as the happy moments.
Dear Lovers : Thanks for all the kisses and... (let's not get carried away)
Dear Mom & Dad : Thanks for making me out of love.
Dear camera : Thanks for making my future (while keeping my past)
Dear Sis : Thanks for being the best sister .
Dear Art : Thanks for living in me , so my soul won't feel as lonely as me .
Dear Weed: Thanks for the illusions .
Dear Poems & Lyrics : Thanks for saying all the things which I was unable to find the words for them.
Dear Jeans : Thanks for your colors .
Dear fingers : Thanks for grabbing the pen , so I can draw my first line , my first word.
Dear friends : Thanks for keeping the promise .
Dear Life : Thanks for your being .
Dear voice : Thanks for the notes .
Dear skin : Thanks for your warmth .
Dear kittens : Thanks for your eyes .

eL.
28th of Sep. 2011

Friday, August 19, 2011

Monday, July 25, 2011

خواهد بود

تن‌ام

کلمات پراکنده‌ای خواهد بود

در دستانت.

Friday, December 31, 2010

پیچش مو

بین خودمون باشه
اما پریشبا واسه موهام گریه کردم

Friday, December 17, 2010

نکنه؟

سال ها پیش، عاشق یکی شدم، اون روزا حالیم نبود. حالا میگم چرا.

یادمه دوشنبه بود. منم برعکس همیشه، همه کارامو کرده بودم. داشتم میرفتم سر کلاس. حالا میگم چرا.

وقتی دیدمش. فهمیدم عاشق شدم. گرمم شد. دلم به هم پیچید. یه اتفاق کاملا گوارشی رخ داد تو بدنم. بدبختانه هیچ اطلاعات پزشکی هم نداشتم (و ندارم) که بخوام تفسیر و تحلیل کنم پیچش دل اندرونمو. حالا میگم چرا.

چند جمله ای رد و بدل شد بینمون و تموم. یه هفته گذشت. زنگ زد. دیدیم همو دوباره. روزا می گذشت و ما هی میدیدیم همو.

من عاشق شده بودم. حالیم نبود. تنها چیزی که می دونستم این بود که می ترسم. یه کلمه تو ذهنم بود که مدام تکرار میشد: "نکنه؟!" . این کلمه برام خیلی مقدس شده بود. چون همه چیز اون روزا به این "نکنه" ختم میشد. صُب که بیدار میشدم، اولین جمله که میومد تو ذهنم این بود: نکنه زنگ نزنه؟ این سوال تا برسم به دستشویی صورت های متفاوت پیدا می کرد: نکنه زنگ بزنه، بعد پشیمون شه!؟ نکنه تو رودربایستی زنگ می زنه؟ نکنه اصن همینطوری زنگ می زنه؟ نکنه چون کسی رو نداره با من می ره بیرون؟ نکنه اصن از من بدش میاد؟

چایی داغ زبونم رو می سوزوند. اما حالیم نبود: نکنه دوستاش از من خوششون نیاد، نکنه من براش با بقیه فرقی ندارم و الی ماشالله.

آره. من می ترسیدم. همون شد که رفتم پیش مختار.

گفتم عاشق شدم .

گفت: وای، چرا؟

گفتم: حالا میگم چرا. الان همه مشکلم سوای دل شوره هام (وقتی می خوام ببینمش)، حسودیام (وقتی از دخترایی حرف میزنه که یه زمانی دوسّشون داشته)، گند اخلاقیام (وقتی چند روز نمی بینمش) اینه که نمی تونم توی چشاش نگاه کنم. من هیچ وقت خجالتی نبودم اینقدر.

گفت: یه روز عاشقی تموم میشه، تو چشاشم نگاه می کنی.

گفتم: چرا تموم شه حالا؟

گفت: بعدا میگم چرا.

با خودم گفتم لابد قضیه تب تند زود عرق می کنه و ایناس دیگه.

آره. ماه ها گذشت. قلبم شکست. اشکم ریختم . اما افاقه نمی کرد. روزا گذشت. سال شد. یه دوشنبه بود که دیدمت. چند ساعتی که با هم حرف زدیم توی ظل آفتاب بود. چشامو اونقدر تنگ کرده بودم، ماهیچه های پلکم ذوق ذوق می کرد. من تب کردم. تبی که تمومی نداشت. تشنج کردم. بیمارستان خوابیدم. چند ماه گذشت. می دیدیم همو گاهی. می شستیم گپ میزدیم (همون "گاهی" که میدیدیم همو)

"نکنه" های این بار رو تو انداختی تو سرم. بهم گفتی: نکنه من و تو هیچ وقت، هیچ اتفاقی واسمون نیفته؟ نکنه دیگه عاشق نشیم؟

این "نکنه" ها این بار برام خوشایند شد. دلم می پیچید به هم اما من که پزشکی نمی دونستم، چون هنر خونده بودم. دفعه پیش که اینطوری شدم حالیم نبود. هیفده سالم بود همش. همون روزایی بود که مثه خر درس می خوندم. درسایی که هیچ چیزش یادم نیس. همون روزایی که عاشق شدم.

درگیر این نکنه های تو بودم که برق رفت.

تق! یکی یه فندک روشن کرد. چشات درست جلوم بود. خیره شدم توی چشات. غریبه نبود دیگه این چشا.

(بهم گفت چرا اینطوری نگام میکنی روانی؟ گفتم: می دونی یه خطای قهوه ای هس تو چشات؟ شایدم نارنجی؟!)

برقا اومد. من یه نفس راحت کشیدم. مختار اشتباه کرد اون سال. عاشقی تازه شروع شده. من تو چشای کسی نگاه کردم که عجیب برام آشنا بود.

آره.

حالا میگم چرا.

Saturday, October 23, 2010

برگریزان

گرمای سرانگشتان تو بر تنم بند به بند

دستخوش ِ باد است در آفتاب، به آمد و رفت

در چین و تای ِ پبراهن ِ سفید ِ روی ِ بند.

Thursday, October 21, 2010

منم همون تپه

یه تپه بود اطراف کوه های لواسون که توی تموم اون پستی بلندیا این یکی خیلی تنها و محکم بود. اولین باری که با هم رفتیم عکاسی کلی ازش عکس گرفتیم. شده بود تپه ما. نمی دونم چرا این همه که یاد تپهِ هستم، یاد تو نیستم. یاد ِ موکت سبز خونه تون می افتم . اون موکت یشمی عهد عتیق با مبل های قهوه ای . یاد سازت می کنم. چند روزه همش یاد جر و بحثای مداومممونم. پشیمون نیستم هنوز. با این که دیگه نیستی اما هنوز هم می گم حق با من بود همیشه. حق با من بود اون روزی که هی گفتم بنزین ت کمه ها ! می مونیم وسط خیابون و تو برگشتی گفتی: اول برو یاد بگیر پشت فرمون بشینی بعد نگران بنزین من باش. موندیم تو خیابون.

اون روز هم رفت قاطی باقی روزا. اون روز هم رفت کنار روزی که اونقد ازم عصبانی شدی که اومدی درُ محکم ببندی و انگشتات رو گذاشتی لای در. چه روزی بود . از این روزا زیاد.

میگن از دل برود هر آنکه از دیده برفت. اما قبول کن که اونجوری که تو رفتی منم حق داشتم فراموشت کنم.

اون سه روزی که نمی دونستیم کجایی مطمئن بودم وقتی ببینمت چارتا فحش می دم بهت و راهمو می کشم می رم. هیچ وقت فکر نمی کردم که اونطوری ببینمت.

هفتم دی ماه هشتاد و دو. دقیقا دو روز بعد از زلزله بم.

نه. غمگین نیستم. بلوزت رو هنوز می پوشم. اما بوی تو رو دیگه نمی ده.

غمگین نیستم . اما اگه بودی ، من الان روی همون موکت پشمی نشسته بودم. شاید خوشحالتر بودم.

Friday, September 10, 2010

کناره

با تو

یا باید برم کنار

یا باید کنار بیام

با تو

تا بوده همین بوده.