سال ها پیش، عاشق یکی شدم، اون روزا حالیم نبود. حالا میگم چرا.
یادمه دوشنبه بود. منم برعکس همیشه، همه کارامو کرده بودم. داشتم میرفتم سر کلاس. حالا میگم چرا.
وقتی دیدمش. فهمیدم عاشق شدم. گرمم شد. دلم به هم پیچید. یه اتفاق کاملا گوارشی رخ داد تو بدنم. بدبختانه هیچ اطلاعات پزشکی هم نداشتم (و ندارم) که بخوام تفسیر و تحلیل کنم پیچش دل اندرونمو. حالا میگم چرا.
چند جمله ای رد و بدل شد بینمون و تموم. یه هفته گذشت. زنگ زد. دیدیم همو دوباره. روزا می گذشت و ما هی میدیدیم همو.
من عاشق شده بودم. حالیم نبود. تنها چیزی که می دونستم این بود که می ترسم. یه کلمه تو ذهنم بود که مدام تکرار میشد: "نکنه؟!" . این کلمه برام خیلی مقدس شده بود. چون همه چیز اون روزا به این "نکنه" ختم میشد. صُب که بیدار میشدم، اولین جمله که میومد تو ذهنم این بود: نکنه زنگ نزنه؟ این سوال تا برسم به دستشویی صورت های متفاوت پیدا می کرد: نکنه زنگ بزنه، بعد پشیمون شه!؟ نکنه تو رودربایستی زنگ می زنه؟ نکنه اصن همینطوری زنگ می زنه؟ نکنه چون کسی رو نداره با من می ره بیرون؟ نکنه اصن از من بدش میاد؟
چایی داغ زبونم رو می سوزوند. اما حالیم نبود: نکنه دوستاش از من خوششون نیاد، نکنه من براش با بقیه فرقی ندارم و الی ماشالله.
آره. من می ترسیدم. همون شد که رفتم پیش مختار.
گفتم عاشق شدم .
گفت: وای، چرا؟
گفتم: حالا میگم چرا. الان همه مشکلم سوای دل شوره هام (وقتی می خوام ببینمش)، حسودیام (وقتی از دخترایی حرف میزنه که یه زمانی دوسّشون داشته)، گند اخلاقیام (وقتی چند روز نمی بینمش) اینه که نمی تونم توی چشاش نگاه کنم. من هیچ وقت خجالتی نبودم اینقدر.
گفت: یه روز عاشقی تموم میشه، تو چشاشم نگاه می کنی.
گفتم: چرا تموم شه حالا؟
گفت: بعدا میگم چرا.
با خودم گفتم لابد قضیه تب تند زود عرق می کنه و ایناس دیگه.
آره. ماه ها گذشت. قلبم شکست. اشکم ریختم . اما افاقه نمی کرد. روزا گذشت. سال شد. یه دوشنبه بود که دیدمت. چند ساعتی که با هم حرف زدیم توی ظل آفتاب بود. چشامو اونقدر تنگ کرده بودم، ماهیچه های پلکم ذوق ذوق می کرد. من تب کردم. تبی که تمومی نداشت. تشنج کردم. بیمارستان خوابیدم. چند ماه گذشت. می دیدیم همو گاهی. می شستیم گپ میزدیم (همون "گاهی" که میدیدیم همو)
"نکنه" های این بار رو تو انداختی تو سرم. بهم گفتی: نکنه من و تو هیچ وقت، هیچ اتفاقی واسمون نیفته؟ نکنه دیگه عاشق نشیم؟
این "نکنه" ها این بار برام خوشایند شد. دلم می پیچید به هم اما من که پزشکی نمی دونستم، چون هنر خونده بودم. دفعه پیش که اینطوری شدم حالیم نبود. هیفده سالم بود همش. همون روزایی بود که مثه خر درس می خوندم. درسایی که هیچ چیزش یادم نیس. همون روزایی که عاشق شدم.
درگیر این نکنه های تو بودم که برق رفت.
تق! یکی یه فندک روشن کرد. چشات درست جلوم بود. خیره شدم توی چشات. غریبه نبود دیگه این چشا.
(بهم گفت چرا اینطوری نگام میکنی روانی؟ گفتم: می دونی یه خطای قهوه ای هس تو چشات؟ شایدم نارنجی؟!)
برقا اومد. من یه نفس راحت کشیدم. مختار اشتباه کرد اون سال. عاشقی تازه شروع شده. من تو چشای کسی نگاه کردم که عجیب برام آشنا بود.
آره.
حالا میگم چرا.
No comments:
Post a Comment