Sunday, May 30, 2010

سوته دلان

ما به نوازشی از باد زنده می‌شویم
چه رسد به دست‌های شما


اِل‌. ساعت 12:58 شب

در ستایش آزادی


طراحی از خودم - اواسط تیر 1388

Saturday, May 29, 2010

You don't know me

طراحی از خودم
اوایل مُرداد هشتاد و هشت

Thursday, May 27, 2010

جنوب


ظهور و چاپ با خودم

Wednesday, May 26, 2010

This Shirt



This shirt is old and faded
All the color's washed away
I've had it now for more damn years
Than I can count anyway
I wear it beneath my jacket
With the collar turned up high
So old I should replace it
But I'm not about to try

This shirt's got silver buttons
And a place upon the sleeve
Where I used to set my heart up
Right there anyone could see
This shirt is the one I wore to every boring high school dance
Where the boys ignored the girls
And we all pretended to like the band

This shirt was a pillow for my head
On a train through Italy
This shirt was a blanket beneath the love
We made in Argeles
This shirt was lost for three whole days
In a town near Buffalo
'Till I found the locker key
In a downtown Trailways bus depot

This shirt was the one I lent you
And when you gave it back
There was a rip inside the sleeve
Where you rolled your cigarettes
It was the place I put my heart
Now look at where you put a tear
I forgave your thoughtlessness
But not the boy who put it there

This shirt was the place your cat
Decided to give birth to five
And we stayed up all night watching
And we wept when the last one died
This shirt is just an old faded piece of cotton
Shining like the memories
Inside those silver buttons

This shirt is a grand old relic
With a grand old history
I wear it now for Sunday chores
Cleaning house and raking leaves
I wear it beneath my jacket
With the collar turned up high
So old I should replace it
But I'm not about to try

By : Mary Chapin Carpenter
Photo by me

Tuesday, May 25, 2010

Monday, May 24, 2010

در کنار بالشم

بی شک از یه وری روی تخت افتادن و خیره شدن به ستاره های ارزون قیمتی که به سقف اتاق چسبوندم هنرمند نمی شم .

Sunday, May 23, 2010

Saturday, May 22, 2010

محتاجیم به دعا


محتاج دوستی هستیم که حرفمان را گوش دهد
با ما بخندد
با ما بگرید
محتاج دوستی هستیم که ما را در آغوش گیرد و
ببوسد
محتاج دوستی هستیم که با هم باشیم

برای آن که تنها نباشیم
برای آن که نباید این گونه باشد
برای آن که حقمان است

محتاج دوستی هستیم که با ما موزیک گوش دهد
و
هر صبح بدانیم که امروز با دیدنش این حال خراب بهتر می شود

محتاجیم به شما دوست عزیز

Friday, May 21, 2010

بی تو بسر نمی شود

هوای تازه می خوام

Thursday, May 20, 2010

Wednesday, May 19, 2010

Monday, May 17, 2010

در ستایش هم آغوشی ساده


تصویر از آناهیتا در روز تعطیل
اتاق آبی

Sunday, May 16, 2010

دسته‌های ساختگی

همانگونه که در دبستان نی‌های نوشابه را به دسته‌های ده تایی و صدتایی تقسیم می‌کردیم الان هم می‌توانیم خنده‌ها و گریه‌هایمان را با انواع و اقسام جداگانه بشماریم‌.

خنده‌هایی که بیشتر پوزخند‌ اند‌. یعنی :‌«‌هه ، واقعا؟‌» . این خنده‌ها مسخره و تلخند‌. خنده‌های سریع و بی‌حسند‌، که مسلما اگر دانشمندی تحقیقی اجمالی در این حیطه انجام دهد مطمئن می‌شود که نه تنها اثر مثبتی ندارد بلکه روی ماهیچه‌های صورت هم اثر منفی می‌گذارد‌. این پوز‌خند‌ها را در تهران فراوان می‌بینم‌. در عروسی‌. در ختم‌. در یک دعوای راننده تاکسی با مسافرش بر سر 50 تومان کرایه‌. در مترو‌، ایستگاه 15 خرداد که پنداری هر کس آمده تا کناریش را هل دهد‌.

خنده‌های دیگر که از آن‌ها با قهقهه یاد می‌کنم‌. می تواند از ته دل باشد یا ساختگی‌. آن دیگر به توانایی شما و مضحک بودن مطلب برمی‌گردد‌. در خیابان انقلاب صدای این خنده‌ها را که گاه به راستی گوش خراش است می‌شنوم‌. از همان پوزخند‌های دسته اول می‌زنم‌.

و اما لبخند‌! که شاید مصداقش دیگر نباشد‌. این خنده در دل بر می‌آید و همان دانشمند عزیز که در حیطه ماهیچه صورت تحقیق می‌کند بعید نیست معتقد باشد که این نوع لبخند نه تنها دل را شاد می‌کند بلکه باعث می‌شود اتفاق‌های دیگر هم بیفتد‌! این لبخند‌ها را می‌توان با گوش دادن به صدای ساز‌، خواندن جمله‌ای خوب (‌که نایاب است‌)‌، حتی دیدن لبخند بر لب کسی که لبخندش برایتان مهم است‌ و یا با دیدن اسمی که به نظرتان زیباترین نام روی زمین است و اینک بر روی موبایلتان که دم به دم می‌لرزد و شما را صدا می‌کند‌ تجربه کرد‌. من این لبخند را در مینیاتورهای کمال الدین بهزاد می‌بینم‌. تجربه‌اش سخت شده‌.

بله . اگر دقت کنید معلم کلاس دوم با دسته‌های نی و مداد ده‌تایی و صد‌تایی خیلی هم بیراه نرفته‌ است‌.

روحش شاد‌.

Saturday, May 15, 2010

در ستایش نافراموشی

از خیابان

در کنار تک تک زوایایی که شبکیه به مغز می راند

با نیم اصوات بم که با تک سرفه ای خشک همراه می شود

با سوختگی انگشت اشاره

در کنار صندلی چوبی

با هم تنها یک جمله را فریاد می کنند :

« خطر عبور خاطره »

Thursday, May 13, 2010

در ستایش باهار

لواسون - سد - هزار و سیصد و هشتاد و نه

Wednesday, May 05, 2010