Friday, December 28, 2007

آتش جاودان

آتشی در سینه دارم جاودانی
عمر من مرگی ست نامش زندگانی
رحمتی کن کز غمت جان می سپارم
بیش از این من طاقت هجران ندارم
ای نهیب از سرم پای ای پری از وفاداری
شد تمام اشک من دست در غمت کرده ارزانی
نوگلی زیبا بود حسن و جوانی
عطر آن گل رحمت است و مهربانی
ناپسندید دل من ، دل شکستن
رشته ی الفت و یاری گسستن
کی کنی ای پری ترک ستمگری
نی فکنی نظری آخر به چشم ای جان آرامم
گرچه نازد دلبرآ دل تازه دارد
ناز هم در دل من اندازه دارد
حیف اگر ترحمی نمی کنی بر حال زارم
جز دمی که بگذرد ، که بگذرد از چاره کارم
دانمت که بر سرم گذر کنی به رحمت اما
آن زمان که برکشد پیرانه غم سر از مزارم

Thursday, December 27, 2007

Wednesday, December 26, 2007

Sunday, December 16, 2007

غزال شاملو


غزال شاملو

Saturday, December 15, 2007

بیداد همایون

فتنه ی چشم تو چندان پی بیداد گرفت
که شکیب دل من دامن فریاد گرفت
آن که آیینه ی صبح و قدح لاله شکست
خاک شب در دهن سوسن آزاد گرفت
آه از شوخی چشم تو ، که خونریز فلک
دید این شیوه ی مردم کشی و یاد گرفت !
منم و شمع دل سوخته ، یارب مددی !
که دگر باره شب آشفته شد و باد گرفت
شعرم از ناله ی عشاق غم انگیزتر است
داد از آن زخمه که دیگر ره بیداد گرفت
سایه ! ما کشته ی عشقیم ، که این شیرین کار
مصلحت را ، مدد از تیشه ی فرهاد گرفت
ه . ا . سایه / تهران - ارریبهشت 1350
.زمین از آه من ترک برداشت . آسمان باران می بارد تا مرهم زخمم شود . باد سازم را کوک می کند
می گوید در شهری و دشتی سر دادی....نمی گویی چوپان دلگیر می شود ؟
گوش هایم داغ می شوند ، خورشید مرا در آغوش کشیده ، به دریا گفته اشک هایش را
دریا زایش موج هایش را به رخم می کشد ! نمی دانم نام بچه هایش خاطرش می ماند ؟ مادر من که دو فرزند دارد نام مان را گاه فراموش می کند .
شب . رسم مشترکی داریم که بیدار می مانیم . من بخشیدم !
صبح رسیده . من در آغوش آفتاب برخاستم . بوسه بارانم می کند . بلند می خندم . تو خودت را بخشیده ای . و هیچ از آن ساز را نشنیده ای .... باد تو را به اعماق دل من برد .
ملاجم فرو ریخت
پی نوشت اول : شعر بیداد همایون را ملا مصدق در عالم مستی برایم خواند - می دانم دیوانه ی این شعر است !
پی نوشت دوم : به علت آن که دوستان نمی توانستند کامنت های خود را پست کنند .... برنامه جدیدی گذاشتم که تمام کامنت های قبلی را بر قاطی رو سیاهی ها !
پی نوشت سوم : تعطیلات بین ترم را در می یابیم و سفر به یزد و میبد
پی نوشت چهارم : بعدا می نویسم

my hang outs






Thursday, December 13, 2007

Entre nous


Entre nous,
C'est l'histoire
Qui commence au hasard
De nos yeux qui se cherchent
Entre nous
*******
Entre nous,
De nos bras
C'est le temps qui donnera
Un premier rendez-vous
Entre nous
*******
Entre nous,
c'est le temps qui s'enfuie qui s'en fout
C'est la vie qui ne prend dans le cou
C'est le coeur qui avoue
Entre nous, Entre nous,
C'est l'avoeu qui nous brûle en dessous
De nos peaux que l'on frôle, jaloux,
De nos moindre seconde sans nous
*******
Entre nous,
C'est toujours
C'est le contraire
D'un jour Un voyage sans détour
Entre nous
*******
Entre nous
C'est le fort, la raison et le tord
C'est l'envie qui nous mord dans le cou
Entre nous,
C'est l'avoeu qui nous brûle en dessous
De nos peaux que l'on frôle, jaloux
De la moindre seconde sans nous
Entre nous,
C'est toujours
C'est le contraire
D'un jour Un voyage sans détour
Entre nous


Chimène Badi Entre Nous lyrics

چـيزی نمـی دانـم از اين ديوانـگی

وقتی گريبان عدم با دست خلقت می دريد
وقتی ابد چشم تورا پيش از ازل می آفريد
وقتی زمين ناز تو را در آسمانها می کشيد
وقتی عطش طعم تورا با اشکهايم می چشيد
من عاشق چشمت شدم نه عقل بو د و نه دلی
چـيزی نمـی دانـم از اين ديوانـگی و عـاقـلی
يک آن شد اين عاشق شدن دنيا همان يک لحظه بود
آندم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم شيطان به نامم سجده کرد
آدم زمينی تر شد و عالم به آدم سجده کرد
مـن بودم و چشمان تـو نه آتشی و نـه گلـی
چيزی نـمی دانـم از اين ديوانگی و عاقلی

Wednesday, December 12, 2007

Monday, December 10, 2007

بی خبری

یاهو مسنجر تعطیل . حوصله اش رو ندارم . تو خونه ی آقای الف عینک دار کامپیوتر، فعلا دانشگاه ست . مسلما من خونه ام . خونه ی خودم . نتیجه آسونه ، اینترنت مثل مغازه های جمعه تعطیل !
چند روز بود این جا نبودم . خونه ی آقای الف عینک دار به زندگی خیلی نزدیکه . در عین حال از دنیا دوره . منم عاشق دوری از این دنیام . عینک اش بهم این امکان رو داده که دوستای خودم رو ببرم توی دنیام . بقیه برن پی کارشون . من باهاشون هیچ کاری ندارم .
برای دوستانی که در طلب دیدن من توی خونه ی جدیدم هستند توضیحات مختصری ضمیمه می کنم .
خونه ی آقای الف عینک دار
بالاتر از میدونی هست که من خیلی دوستش دارم .اصلا اون خیابون رو خیلی دوست دارم . یه کوچه ی تنگ یک طرفه با ساختمون هایی که بوی 50 سال پیش هنوز از تیرچه های چوبیشون به بینی ات می رسه ! در کوچک آهنی ، سفید – طبقه ی سوم . خونه ی خیلی کوچیکیه . خیلی ! شاید چون میز و صندلی ها رو جمع کردیم و جاش کتاب چیدیم . شاید چون توی آشپزخونه ، جا کتابی گذاشتیم . شاید چون توی دستشویی پر روزنامه و مجله ست ...نکنه که فرصت مطالعه هدر بره . آرشیو فیلم ایتالیایی هم داریم . می پسندم . تلویزیون بزرگی داریم که دلمان برای سینما تنگ نشود .
فعلا پله قدغن ! نمک قدغن ! سختی قدغن .
دکتر گفته : بی خبری .
من هم بی خبرم . از همه چیز و همه کس . دوستانی که ماندند خبر نمی آرند ... محبت بوسه می کنند .
برای دوستانی هم که رفتند و دشمنان عزیز .... من رفیق نیمه راه بودم . همیشه آن که می ماند رفیق نیمه راه است ، نه آن که می رود .
عدس پلو با دکتر شفیعی کدکنی – چای با استاد ایرج افشار و زندگی با ه . ا . سایه و شب ها با یادواره ی اخوان جان ( همانگونه که اسماعیل خویی از او یاد می کرد ) ، عکس با آن عکاس سرشناس و فیلم با آقای الف عینک دار .
این جمعه هم گذشت . خوب گذشت . با شوری و صوبا و سهز گذشت . با شیک دت میلک ام اند ام !
هر شب همین خواهد بود .
امروز یاد بازداشتگاه افتادم و روز افشای راز . یاد امان افتادم . یاد کمانچه و بهمن . یاد برنامه ی این هفته و ژوژمان دوستانه ی هفته ی آینده . یاد دفترم که هشتم آبان هزار و سیصد و هشتاد و شش تمام شد .
ساعت هشت – بیست و سه آذر سال هزار و سیصد و هشتاد و شش – جمعه
پی نوشت :
چند پیش قبل از جمعه ی پیش ، با دوستانم حرف زدیم . از اولین عشق . اولین بوسه . اولین گریه . اولین ترس . اولین اعتراف . اولین آینه . اولین هم آغوشی مضحک که به داستانی افلاطونی بدل شد . اولین شب نقره ای که کسی به یاد ما بود و ما خاکستر شدیم میان دود . اولین و آخرین هوس که دوستی را محکم کرد .

Sunday, December 09, 2007

Thursday, December 06, 2007

cooking is ....














Here it's me cooking!
Wish me luck in my next life az a chef!:D

Wednesday, December 05, 2007

تیره روزان جهان را به چراغی دریاب


همچو عکس آب ، تشویش از بنای ما نرفت
مرتعش بود است گویی پنجه ی معمار ما

ترسم از آن بود که در لحظات معرکه را خواب باشم . ترسم از آن بود آن قدر لبخندت برایم پر معنی شود که اخم هایم در هم رود . ترسم از آن بود که زمستان بیاید و دست هایم از سردی درد بگیرند . ترسم از این بود نه از آن
خوابم برد . اخم کردم . دست هایم عجیب درد می کند

از آخرین پرسه
بی سیگار و بی حافظ .....بی شراب تلخ
با رنگ و با فکر – با ساز و با راز – با شب و با تب
با تب و با تاب
با همه ی این ها
چیزی در خاطرم نیست

صبح فردا ، پرسه ای دیگر است . در هوای سرد ، پنداری تازه
می خواهد بگوید : " به یادت فنجانم را شکسته ام
" . زیباتر شده ست ، می دانم

Monday, December 03, 2007

ما




ShoorZa






Sooba et El!







Sunday, December 02, 2007

ساده رنگ


پایان شعار

جاده از چند کیلومتری پیداست . اتاق هتلی که فعلا توش هستم دیوارهای سفید داره با پنجره های چوبی .
پرده های سفید و نازکش رو خیلی می پسندم . مثل این می مونه که می دونی همه می تونن به حریمت تجاوز کنن ولی نمی کنن . دلم تنگه بی امنیتیه. دیشب وقتی اونقدر خسته از عکاسی برگشتم ...وان رو پر از آب داغ کردم و خودم رو سر دادم تو آب . اونقدر اونجا بودم که آب سرد شد ولی من بی دلیل لبخند داشتم . تخت چوبی با ملافه های خاکستری روشن . کتابایی که با خودم آوردم . موسیقی که برام فرستاده..... بهشت است آیا؟
شب ها که میام این جا ، اونقدر سرده که دندونام به هم می خوره ولی من هر شب قبل از شام توی وان آب گرم دراز می کشم و تمام دور وان رو برای خودم شمع روشن می کنم . با موهای خیس شام می خورم و بی لباس می خوابم . مگه خدا ما رو این جوری خلق نکرده ؟! مگه من آزاد نیستم ؟ مگه معنای آزادی چیزی غیر از اینه ؟! که هر کاری دوست داشته باشی می تونی انجام بدی تا قبل از این که به کسی لطمه بزنی یا حتی آزادیه شخص دیگری رو سلب کنی ؟! من انسانیت رو فراموش نکرده ام . از شعار متنفرم . مثل تنفرم از سوخاری .
حالا من تو این اتاق پر نور و راحت چه راه برم چه نرم ، چه بخندم چه گریه کنم ، چه عریان باشم یا نه....آزادیه کسی رو سلب کردم ؟!من رو این جا نگه داشتن ، چون حقیقت رو گفتم . چون غرورم جلویم را نگرفت . چون خودم بودم و حقیقت محض را نشان جوینده اش دادم . چون جوینده را کشتم . قبل از مرگش زمزمه وار گفت : من بی دلیل مردم .
و من با اجباری دلچسب خفه اش کردم . ای کاش بوسیده بودمش .
این پائیز اصلا شبیه قبلی نیست . این پائیز عجیب خوش رنگ و پر فکره ! عجیب شلوغ تنهاییه . عجیب خوشحالم . سرمای سختی خوردم و من عجیب پر از حس بی تفاوتیم . آنقدر بلند می خندم که مردم می ترسند . ماه ها بود این گونه نبودم . حالا هستم .

جمعه – تالار کشور – کنسرت کروه عارف .
از کیوان ساکت حرصم می گیرد . سخت می نوازد . بی حس تار می زند . از کیوان ساکت حرصم می گیرد .
سازهای آرشه ای گروه عارف مرا یاد نغمه های لری می اندازد ( پارسا را هم دیدم ) – پسر پرویز مشکاتیان (آئین مشکاتیان ) و نوید افقه عزیز که خاطره های دور مرا زنده می سازد ، ضرب های لنگ را به انگشتانم می آورد .
ای کاش قطعه ای هم از نوا می نواختند .

پنجشنبه – در خانه ای که اولین کتاب شعر را دستم گرفتم – با دوستانم .
تا صبح بیداریم . حرف می زنیم . می خندیم و تا بی نهایت می نوشیم . خدایا توبه . جای خالیت را حس می کردم ولی بعد از بیمارستان رفتن آخر فصل گرم ، خواستم مستیم بی تو باشد . بیشتر نوشیدم . نزدیک صبح تب کردم . برای اولین بار بعد از مدت ها کابوس دیدم و اسمت ( که آوایی بر وزن اسمت بود ) را داد کشیدم . نترسیدم . ترس ندارد . به سمت آشپزخانه دویدم و لب پنجره...سکوت شب به من پوزخند زد . منم خندیدم .
دستی با انگشتان کشیده و محکم بازویم را گرفت ، و محکم مرا بوسید . فکرت را از دهانم بیرون کشید و من آسوده خوابیدم .
زمین خوردم .
صبح سرم منفجر شد . شیرین ملاجم را دوخت تا بیشتر جر نخورد . از او خواستم دوباره مرا ببوسد تا شابد فکرت باز به درون دهان و دست ها و سینه هایم برود . دیگر بوسه کارساز نبود .
کتاب هایم هم ریخته بود .
اینک هفته ی جدید است . من باز عجیب پرم .

Monday, November 26, 2007

Till we aint strangers anymore


But its harder to be friends
Baby pull down the covers
Its time you let me in
Maybe light a couple candles
Ill just go ahead and lock the door
If you just talk to me baby
Till we ain't strangers anymore
Lay your head on my pillow
I sit beside you on the bed
Don't you think its time we say
Some things we haven't said
It aint too late to get back to that place
Back to where, we thought it was before
Why don't you look at me
Till we aint strangers anymore
Sometimes its hard to love me
Sometimes its hard to love you too
I know its hard believing
That love can pull us through
It would be so easy
To live your life
With one foot out the door
Just hold me baby
Till we aint strangers anymore
Its hard to find forgiveness
When we just run out of lies
Its hard to say you're sorry
When you cant tell wrong from right
It would be so easy
To spend your whole damn life
Just keeping score
So lets get down to it baby
There aint no need to lie
Tell me who you think you see
When you look into my eyes
Lets put our two hearts back together
And we'll leave the broken pieces on the floor
Make love with me baby
Till we aint strangers anymore
We're not strangers anymore
We're not strangers
We're not strangers anymore

Sunday, November 25, 2007

Elina et Pouya


a night at pouyas'!

Friday, November 23, 2007

این هفته

قبلا تو این چیپس فلفلی الینا خانوم این بالا سمت چپ یه پاکت چیپس بود ، که احتمالا فلفلی بوده . فونت اش هم بهتر بود . اونم کار الینا خانوم نبود البته . الینا خانوم سواد کامپیوترش کجا بود ؟! به دلیل نا معلومی یه مدت این جا همه چیزش به هم ریخت . الینا خانوم به تکاپو افتاد و حالا این جوری شده . الینا خانوم هر کاری کرد نتونست اون پاکت چیپس فلفلی رو بذاره اون بالا .
بگذریم . چند تا دوست داشتم تو کنسرواتوار، با هم یه قراری گذاشته بودیم . آخر هر هفته یه اسمی واسه ی هفته ای که در راه بود می ذاشتیم و بایستی توی اون هفته بر اساس اون اسم عمل می کردیم . مثلا اگه هفته ای هفته ی کتاب بود ، باید کتاب می خوندیم . اگه هفته ای هفته ی پارتی بود ، باید اون هفته مدام پارتی می کردیم . مثلا هفته ی سینما . هفته ی خرید . هفته ی مسافرت . هفته ی رمانس . هفته ی عصبانیت و قهر . هفته ی کار . هفته ی دوستی . هفته ی اعتراف . هفته ی الکی خوش بودن . هفته ی دیوانگی های لحظه ای . هفته ی کنسرت . هفته ی عاشق شدن . هفته ی خوردن و رستوران ! ( و چون عوامل گروه پسرانی جویای نام بودن ، ما اصولا – اجبارا - توی هفته ی رمانس و عشق و ... می موندیم تا آقایون دوست دخترهاشون رو عوض کنن و دخترهای عزیز، شاکی ، رسم رو فراموش می کردن ) هاهاهاها . به چند هفته اصلا نرسیدیم . هفته ی تئاتر ، هفته ی اعتراف ، هفته ی پارتی ! معمولا در هفته ای که آقایون دختربازی می کردن ، بنده هفته ی رستوران رو داشتم . و چه رستوران هایی که کشف کردم . یادمه حتی یه بار با هما به این فکر رسیدیم که بیایم سر رسیدی درست کنیم و توش تبلیغات رستوران ها رو بذاریم و با توجه به فصل و آب و هوا ببینیم کدوم آمبیانس به کدوم فصل می خوره ....
این رسم دیرینه رو مدتی بود فراموش کرده بودم . از هفته ی پیش دوباره ..... هفته ی پیش ، هفته ی کار بود. ( راستش رو بخوای پدرم هم دراومد ) . حالا این هفته رو می خوام هفته ی سینما بذارم و کافه . هفته ی پیش تولد غزال شاملو بود و هنوز ندیدمش . باید برم جورابایی که سفارش داده رو براش ببرم ( هاهاهاها )

تولدت مبارک بهزاد





Happy birthday dearest Behzad ; I wish the bests for you and shery .
P.S. I'll load your pic ( Behzad) later ( after ur sarbazi , ok?):D




Wednesday, November 21, 2007

یکشنبه های مقدس

هفته ی کار هم تمام شد .
شب های ماه آخر پائیز آنقدر بی نظیر است که حیفم آمد جلوی مانیتور بشینم . جلوی آتیش می شینم و کتاب می خونم و موزیک گوش می دم .
این دو سال آخر ...
یکشنبه ها روزای عجیبی بود – توی ویرجینیا ازشون به " یکشنبه های مقدس " یاد کرده بودم ! حالا این یک شنبه های مقدس ، به یکشنبه های کلی نامقدس تبدیل شده ! از صبح ساعت هشت ، توی خیابان انقلاب – این خیابون استثنا مقدس می مونه – از این سر تا اون سر در حال دویدنم . وسط روز می رم دم تئاتر شهر ، یه چایی می گیرم و می شینم اونجا .
دستم رو تو کلاس می زنم زیر چونم و می شینم ، گاهی اوقات از پنجره به بیرون خیره می شم و به همه چیزایی فکر می کنم که ..... چیزایی که دوست دارم بهشون فکر کنم . الان که تو کلاسم اولین بارون شر شر پائیز داره می باره . سارا ماشین آورده – صبح بیست هزار تومن جریمه شد – واسه ی همین نگران برگشتنم با این همه کاغذ و خرت و پرت نیستم . استاد خاله زنکی داریم که فقط از پسرای طبقه ی پائین حرف می زنه و قربون صدقه شون می ره . دوست دارم دست کنم زیر مقنعه اش و تمام موهاش رو بریزم بیرون و دو تا کشیده ی آب نکشیده حواله ی چونه اش کنم . دهنم رو باز کنم و فحش هایی که برای روز مبادا نگه داشته بودم رو توی صورتش بپاشم . حالا هم داره شر و ور می گه . من هم دارم کتاب می خونم . داستان های 55 کلمه ای از استیو ماس ، ترجمه ی گیتا گرکانی . با اولین بارون امسال انگار یکی پشت ژاکتم رو گرفت و پرتم کرد اون ور . محکم با کله خوردم زمین و دوباره همه چیز یادم اومد . گفته بودم اگه بارون بیاد همه چیز یادم میاد.

Tuesday, November 20, 2007

Persepolis


Finally , I got to see Persepolis . I remember two years ago , Valerie and I used to sit on their balconi and talked about her movie , her books and everything . I used to dream about become a war photographer and i really worshipped Valerie for her job as a journalist and a photagrapher - she's now a photojournalist in MSF - / She came about a month ago to Iran and we went out for a dinner , She asked me if I'd seen this movie yet or not . "NO" ! :(
But Chouchou brought it for me ..... Don't miss seeing this one . Actually I saw it in french , but as Chouchou said it will be translated to English in few months .
So , I really enjoyed it . Hope u do it too !

Thursday, November 15, 2007

Wednesday, November 14, 2007

صفحه ی 126

صفحه ی 126 - اکنون میان دو هیچ - مجموعه ی اشعار فریدریش نیچه

من هم می ترسم....ولی تو را از یاد نبرده ام

Tuesday, November 13, 2007

حرف

استاد می گفت ابوای سلو ، رنگ سبز را تداعی می کند . قسمت اول / در مایه ی دشتی با نوای ملایم ابوای سلو .
مسابقه ی حرف . روزهای کشدار و شبهای روشن .
احساساتی شدن کار سختیه ، ولی به سختیش می ارزه – حرف ، حرف ؛ مدام حرف .
دل من همی داد گفتی گواهی
که باشد مرا روزی از تو جدایی
ای جان ناآرام ، امشب سیگار نیمه ام تمنای لبهایت را دارد .
امشب هذیان هایم آبستن مستی است .
چرا دیگر به نگاهم فکر نمی کنی ؟ چرا اشکال و احجام را فراموش کرده ای؟ ( فرو رفتگی کمرم یادت هست؟ مچ بی قواره ام چه طور؟) ساعتی خواستم برایت اعتراف کنم از پچ پچ شبانه ی دستهایم ، زمزمه ی لب هایم ، طنین حزن آلود سینه هایم ..... ولی به مقصد رسیده بودیم .
خدا عادت داره چند تا کارو با هم انجام بده .... ولی من عادت نکردم چند تا دستور رو با هم اجرا کنم .
شاید عظمت حرف ها و نگاه ها در ابهامشان باشد و ترس از آن ها به علت عظمت شان . مثل عظمت دریاها و آسمان ها . و همین عظمت ، آن ها را حقیقی و قدرتمند جلوه می دهد .
دیشب ، می کوشیدم تا چشم های پر از اشک آن دخترک باکره را به یاد آورم . دیشب ، لباس قرمز کوتاهی پوشیدم و به مهمانی رفتم . همه نگاهم می کردند ولی من تنها بودم . کفشهایم را در نیمه ی مهمانی درآوردم و با لیوانی پر از شراب قرمز به بالکن رفتم . دوباره ، نگاه پر تمنای آن دخترک را به یاد آوردم . او هم مثل من شب ها کابوس می دید . او هم مثل من تنها بود .
آتش سیگار
به او گفتم : زن کوچکی با بدن دست نخورده .... لبهایت می سوزد . تنهایی درون توست . بگذر.
درخت های صنوبر هم تنهایند ولی منتظر باد می نشینند و بعد به درخت کناری می چسبند .
این آینه ی زندگی ست . من هم هر روز و هر لحظه یادت هستم . هر لحظه ، به یاد لحظه ی پیش که یادت بودم .
پرش عصبی چشمانت . برای من جور دیگریست . چند ماهیست ، صدایی ندارم . صدایی ندارم ولی هوس عجیبی در زیر چانه ام گلویم را قلقلک می دهد .
قسمت دوم /
با غزل در کافه عکس هستیم . با هم هم فکریم . من هیچی پول برایم نمانده . غزل حساب می کند . یادم باشد کافه ای مهمانش کنم !!!!

Monday, November 12, 2007

شعر هم درد منو دیگه دوا نمی کنه

حافظ شیرازی
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
صائب تبریزی
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را
شهریار
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا... به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را
هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد... نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند... نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را

Saturday, November 10, 2007

پیچش پیچ

پیچی که نمی پیچید .
این پیچ ، که از متعلقات سه پایه ی دوربین بنده می باشد ، نمی پیچد . یعنی جوری طراحی شده که نپیچد . به نظر من فیلسوف کوچکی ست که در هلال دسته ی سه پایه گم شده . در ضمیر ناخودآگاهم احترام خاصی برایش قائلم . شاید چون یادآور انسان هایی هستش که در موقعیت های سخت زندگی ، در پیچ و تاب مشکلات نمی پیچند . شاید تا امروز هیچ گاه به این پیچ بدقواره نگاه نکرده بودم ، ولی امروز به جد دقایقی به آن خیره بودم . حتی داستانش را برای استادمان هم گفتم . جواب داد : چند بار از کلاس اخراج شدی ؟ گفتم : اووووف ! خیلی . جواب داد : معلومه . (من هیچ ارتباطی بین پیچ و فلسفه اش و پیشینه ی تحصیلی و اخلاقی خودم پیدا نکردم)
فکر کنم من یه مدته که پیچیدم . نسخه هم پیچیده شده : چند دور باید برعکس بپیچی ، تا برسی به سر جای اولت ! دکتر گفته : الینا خانوم، درد داره ها!!!! الکی نیست که آدم بپیچه لای مشکلات ، بعدش تصمیم بگیره بر عکسش حرکت کنه....اونم واسه تو . تویی که کسی نیست کمکت کنه .
جلوی داروخانه – الینا : به درک !!!!! مگه بیشتر از دردیه که تا به حال کشیدم؟
فکر نکنم .
و این هفته ، هفته ی کاره !
یادت باشه : همچنان پات رو تو کافه هنر نذاری....ولی – همچنان- بری همون جایی که همیشه می رفتی . تئاتر " اتاق شماره شش" فردا – 20 آبان- آخرین اجراشه ، حتما بروید . تئاتر "هملت" با کارگردانی استاد خوبم – محمود صباحی – هم باید جالب باشه(هنوز نرفتم) .
قارچ سوخاری کافه سیاه و سپید
کتاب دختر پرتغالی نوشته ی یوستین گردر ، ترجمه ی مهوش خرمی پور – از نمایشگاه کتاب گذشته منتظر این کتاب بودم / آخرین صفحات رو چند شب پیش خوندم و زدم زیر گریه ، اصلا گریه دار نبود (اونقدر که بخوام گریه کنم) ، فکر کنم دلم گرفته
شیرینی شکلاتی لرد در منزل ما با قهوه فرانسه درجه یک – می تونیم تو حیاط هم بریم / می خواهم اسارت رو پاک کنم .
فیلم مودیلیانی-برای بار هشتم- ، دائی جان ناپلئون سی دی سوم ، ماهی ها هم عاشق می شوند ( برای یکشنبه شب(
یادم باشه امشب کمی حافظ بخونم

Friday, November 09, 2007

و پیامی در راه


........
و صدا خواهم در داد
ای سبد هاتان پر خواب!سیب آورده ام
سیب سرخ خورشید
*
*
*
من گره خواهم زد چشمان را با خورشید
دل ها را با عشق
سایه ها را با آب
شاخه ها را با باد
*
*
*
آشتی خواهم داد
آشنا خواهم کرد
راه خواهم رفت
نور خواهم خورد
دوست خواهم داشت

سهراب سپهری - حجم سبز

Thursday, November 08, 2007

خطاط


خطر بودنت را تجربه می کنم
می شنوی ؟
دوره کن
من امشب بیدارم

Tuesday, November 06, 2007

Le Droit à L'erreur


Je ne marche plus droit.
Je fais n'importe quoi.
J'ai devant moi un mur qui m'empêche d'avancer.
Le réveil est brutal.
Les nuits baignées de larmes.
Et je suis la coupable à condamner
J'ai perdu la direction et le sens.
Je ne sais pas tenir la distance.
Je croyais tout savoir de nous.
tre arrivée jusqu'au bout.
Et tenir si bien le coup.
Je croyais tout savoir de moi.
Mais y a tellement de choses qu'on ne sait pas.
Comme toi!
Et je prétendais tout savoir.
Me voilà dans le noir.
Et mes yeux ne me servent aujourd'hui qu'à pleurer.
Est ce que tu peux entendre?
Est ce que tu peux comprendre?
Et faire le pas qui peut nous rapprocher.
J'ai perdu la direction et le sens.
Je ne sais pas tenir la distance.
Est-ce que mes regrets peuvent suffire,
Effacer le mal des mots qu'on peut dire,
Et me redonner des couleurs?
Est ce que mon amour peut suffire
Et qu'un jour enfin tu pourras m'offrir
Le droit à l'erreur?
Artist: Amel Bent
Title: Le Droit à L'erreur

Monday, November 05, 2007

دو تا چشم سیاه داری

دو تا چشم سیاه داری
دو تا موی رها داری
تو اون چشات چیا داری
بلا داری بلا داری
دو تا چشم سیاه داری
دو تا موی رها داری
توی سینت صفا داری
توی قلبت وفا داری
صف عشاق بدبختو
از اینجا تا کجا داری
دو تا چشم سیاه داری
دو تا موی رها داری
به یک دم می کشی ما را
به یک دم زنده می سازی
رقابت با خدا داری
دو تا چشم دو تا چشم دو تا چشم سیاه داری
دو تا موی رها داری
نظر داری نظر داری
نظر با پوستین پوش حقیری مثل ما داری
نیگا کن با همه رندی
رفاقت با کیا داری
دو تا چشم سیاه داری
دو تا موی رها داری
نظر داری نظر داری خبر داری خبر داری
خبر داری که این دنیا همش رنگه
همش خونه همش جنگه
نمی دونی نمی دونی
نمی دونی که گاهی زندگی ننگه
نمی بینی نمی بینی
که دست افشان و پا کوبان و خرسندم
نمی بینی که می خندم
آخ نمی بینی که دلم تنگه تو این دریای چشمان سیاه رو پس چرا داری
دو تا چشم دو تا چشم دو تا چشم سیاه داری دو تا موی رها داری
میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشت
میخواری و مستی ره و رسم دگری داشت
من آن خزان زده برگم که باغبان طبیعت
برون فکنده ز گلشن به جرم چهره زردم
دو تا چشم سیاه داری دو تا موی رها داری

محال است


هزارو سیصد و هشتاد و شش .
دو هزار و هفت .
من دوباره می نویسم ، در خانه ای که هفت هزارو ششصد و شصت و پنج روز پیش در آن پا گذاشتم .
محال است من را آن چنان که باید بشناسی . من هم نمی خواهم .
فریاد.... به دادم برس .
اشک ، سهم من از فصل تازه ست . چای تلخ با قند های بی شکل .

دیشب افتتاحیه ی پنجمین تصویر سال بود . خیابان ایرانشهر – خانه ی هنرمندان . من رو بیشتر یاد خیریه ی بهنام دهش پور انداخت وقتی که دبیرستان می رفتم . یه عالمه دختر و پسر که حتی بهنام رو نمی شناختن و نمی دونستن چرا مرد ولی همه میومدن و همدیگرو نگاه می کردن ! دیشب هم خیریه بود!
شهرزاد و من نتونستیم اونجور که می خواستیم عکس ها رو نگاه کنیم . بند کفشای پارین هم یکی سبز بود، و یکی زرد . بهش گفتم دلم برای پولاد بیشتر از تو تنگ می شه .
" زهرمار ... بمیر ! "
حالا من جنگلم . با موهای نارنجی که فقط آدم های جنگلی می تونن رنگ موهام رو ببینن . تازه وقتی تو آبم. وقتی هیچ لباسی تنم نیست و دارم تو آب شنا می کنم . وقتی دارم کتاب می خونم و پلک نمی زنم . وقتی ناراحتم و نمی فهمم چی می گم . وقتی خوشحالم و صدای بی قواره ی خندهام دنیا رو پر می کنه وهمه نگام می کنن . وقتی لب دریا با اون پیرهن بلند سیاه می رقصم و آواز می خونم . وقتی عصبانی ام و داد می زنم....... موهای تو چه رنگیه ؟ تو عکسام موهای تو قرمزه . قرمز . رنگ آلبالو . آلبالوهای آبدار که تابستو می ذاشتم کنار چایی ات . می گفتی : کی اولین بار قفل قفس ها رو ساخته الینا ؟ گفتم .

تو اگر او باشی . من اگر او باشم .
چه کسی باغچه ی کوچک ما را لو داد ؟
تو که در باران ها دست مرا می گیری ... من که در فصل کسالت به تو روی آوردم و به ایمان تو ایمان دارم . تو که در وسعت شب ، حجم مرا می دانی .....


شنبه . ساعت چهار با دوستم در لرد هستیم . هوا سرد شده . من ژاکت دست بافت می پوشم . آزاد می خندم. مثل سال هزار سیصد و هشتاد و سه ! سال چوپانی من . سال ....
یادته ؟ وقتی صدایت را در گلویم راندی ؟ صدایت سقوط کرده، می دانی ؟ بی تو باید بخوانم . من هنوز صدایم را دارم ولی جای صدای تو خالیست . می دانی صدایم .... دل صدایم ، برای بوی تلخ حرف هایت تنگ شده ؟! می دانی ؟ دیگه حتی سیگار هم رنگ و بویش را از دست داده . بسوزان اوراق را ، نه ؟
آره .
آبان . تو تنهایی . من هم . می خوابم . دیگه کابوسی نمی بینم . هفته هاست . دیگه سرم درد نمی کنه . روزهاست . من آزادم . تو هم .
این هفته . اتاق شماره ی شش . کلی کتاب . طراحی بیشتر . با شرمندگی ، ساز کمتر . یه روز کافه باغ فردوس با لباس های متفاوت . روز دیگه ...!

Saturday, November 03, 2007

نمی دانی . می دانم

ممنوع است
هر کار مجاز ، ممنوع است .
امروز صبح هوا سرد بود . یادته گفتم اگه سرد شه هوا......؟! یادت هست .

هزار نفرین باد
به دست های پلیدی
که سنگ تفرقه افکند در میانه ما


دوباره تو را خواب می بینم .
زمزمه کنان لاله های گوشت داغ می شود – از صدای من –
به من محبت کن ، دنیای مهربانی داریم .
زیر لب می خندی – از آن خنده ، لبت را قسمت من کن .
من مبهوت .... تو بی پروا
برایت از حکایت آتش خواندم . یادت هست ، می دانم ! کسانی که دوستشان دارم می دانند
و تو هم / فکر که می کنم.... می پرسم : آیا کسی به راستی می داند ؟! در قوس پیچان علامت سوال کوچکی دستهایم را به صورتم می کشم
برایت حرف دارم . دو گوشت را می خوانم ، بی پروا . مثل خودت .... یادت هست ، می دانم .
برایت حرف دارم .
باید بگویم که میهمانی ناخوانده چگونه تورا ازتو ربود !!!! باید بگویم از تمام لحظه های پیوسته در جنگ من با آن میهمان ناخوانده ... کار من از گریه هم گذشته . شعر هم افاقه نمی کند . روزها ، رنگین کمان وار می مانند .... من از کودکی پشت رنگین کمان را می دیدم . از کودکی رنگین کمان را برای درختان بنفش و قرمز پشتش دوست داشتم ! حالا ، پائیز شده ولی باران نمی بارد . رحمت کن بر من آرامش بارانی ، با رنگین کمان و غفلت از آفتاب .
خیره نگاهم می کنی – هنوز چشم هایت را می شناسم ، از سال ها پیش....- تو هنوز هم نمی دانی
می گویم
مرهم چیز دیگریست .
مرهم جای دیگریست ....یادت هست، می دانم .
دیگر سطوح سیاه و آفتابی بر روی سیمان های خاکستری هم واژگون می نویسند .... دست من نیست . بیمار شده ام . می دانی ، می دانم .
راستی آیا انعکاس دوستی با دشنه ای در سیاهی شب رسوب کرده و من بی خبرم ؟!
آیا از این جدال بیست و چند ساله خسته نشده ای؟! همیشه قوی تر از من بودی . یادم هست ... یادم هست برای اولین بار از ضعف خود خشنود بودم . می دانستی ؟ ( گمان نکنم . ) حرف های زیادی را نمی دانی ... در آستانه ی بی خبری ، زمان را از من ربودی .... من زمان را می خواهم از تو . سهم من ، زمان است .
آیا پس خنده هایم را می دیدی ؟ وقتی حرف می زدی می نوشتم .... می دانستی ؟ آیا فهمیدی که بیشتر می شناختمت ؟ آیا می دانستی که هیچ گاه تنها نبودی ؟ گمان نکنم .
راستی ... ترانه هایم را نخواندی ! همه روزها و ساعت ها را بی کم و کاست ..... نمی دانستی ، می دانم .
مگر نه این است که زندگی ساده است ؟ مگر نه این است که ما آن جور که بخواهیم ...آن جور که لایق خودمان باشیم سادگی را برای هم می خواهیم ؟! مگر نه این که دستهایم برای تو بود و نگاهت برای من؟
گفتم : " می دانم به چه فکر می کنم ..." ، گفتی می دانم . می دانستی ؟!
هیچ می دانستی که زخم هایم عمیق تر از حرف هایم بود ؟ هنوز جایشان هست . گاه که به سختی در آینه به پشت خودم می نگرم ، فکر می کنم نامت را حک کرده اند ( آن وقت هست که از دیدن محو شدنشان گریه ام می گیرد ) . نور کجاست ؟! بیا ببین دیگران هم نام تو را بر پشتم حک کرده اند !
نپرسیدی که آتش کاغذ سوز ، کدامین خاطرات را سوزاند ؟!
هیچ نپرسیدی .
من هم هیچ نگفتم .
گمان کردم می دانی
اما
نمی دانی .... می دانم

Thursday, November 01, 2007

دایره ی دوار


ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون

Wednesday, October 31, 2007

شهریار قنبری

منم اين خسته دلِ درمانده
به تو بيگانه پناه آورده
منم آن از همه دنيا رانده
در رهت هستي خود گم كرده
از ته كوچه مرا ميبيني
ميشناسيمو در ميبندي
شايد اي با غم من بيگانه
بر من از پنجره‏اي ميخندي
با تو حرفي دارم
خسته‏ام، بيمارم
جز تو اي دور از من
از همه بيزارم
جز تو اي دور از من
از همه بيزارم
گريه كن، گريه نه بر من خنده
ياد من باش و دل غمگينم
پاكيم ديدي و رنجم دادي
من به چشم خودم اين ميبينم
خوبه ديروزيه من در گم شد
كه بگويم ز تو هم دل كندم
خسته از اين همه دلتنگيها
بر تو و عشق و وفا ميخندم
با تو حرفي دارم
خسته‏ام، بيمارم
زير لب ميگويم
از تو هم بيزارم
زير لب ميگويم
از تو هم بيزارم

Tuesday, October 30, 2007

My photo page(at last)


دری وری


دلم گرفته .
دلم تنگ شده .
چه اشتباهی سهم من رو دزدیده ؟
چرا ؟
هشت هشت هشتاد و شش شد آخر سر .... تمام وقت سر کلاس بودم . به جاش ساعت هشت صبحش رفتم کافه / ساعت هشت شب هم رفتم .
مثل همیشه .... خیابون انقلاب هم خیابون عجیبیه . عجایبش رو تو یه کاغذ نوشتم و انداختم تو صندوق پست !
نمی دونم به دست کی.....؟
یادت باشه که این هفته :
کتاب " محاق " از اکبر رادی رو بخونی .
کافه هنر اصلا نری – نه این هفته...نه هیچ وقت دیگه –
ولی مثل همیشه بری همون جایی که همیشه می رفتی ....
دلم گرفته

دلم گرفته
یه گوش

یه دوست

یه حرف

یه گپ ....چیز زیادی نیست ....باور کن .

شروع کرده بودم - اما

you know , sometimes it's just damn hard to say what u want to say....u know?

And now it's the time for me! And I'm freaking out anyway!

Monday, October 29, 2007

Sunday, October 28, 2007

آدم های ماندگار

آدم های ماندگار .
این آدم ها یا با یه اتفاق جالب یا با یه تکرار احمقانه وارد زندگی ما می شوند . یا مدت طولانی می مونن یا خیلی سریع از روزهای ما می رن بیرون ! نکته اش این جاست که ماندگارند ! و به هیچ نحوی بیرون نمی رن....
هر جا می ری یادشونی ...هر چی می خونی یادشون می افتی ...حتی جاهایی که برای اولین بار می ری باز یادشون می افتی ...با خودت می گی آیا این جا اومده بوده ؟ آیا می تونست الان این جا باشه ؟ آیا .....الان که این جا نیست کجاست ؟!
این آدم های ماندگار یا دوستان مان هستند یا دشمنان . که من ازاین دشمنان به عنوان دشمن عزیز یاد می کنم...
یاد آوری آدم های ماندگار همیشه توام با خنده است ، معتقدم انسان به یاد دشمنان واقعی اش نمی افتد . انسان تنها یاد دوستان و دشمنان عزیزش می کند . یاد تمام لحظات خنده و گریه .... یاد تمام حرف ها و نگاه ها! یاد تمام دوستان و دشمنان عزیز !
روابط سالم انسان ها .... بین دوستان و دشمنان عزیز ، خنده های عمیق و بلند .... سکوت های عجیب و پر معنا ، دعواهای پر از گرما – که در لحظه بیانگر تمامت نفرت مان به هم می باشد – دلتنگی های لحظه ای و بلند مدت.... همه و همه بیانگر ملکول های آزاد در درون روابطمان است .

Saturday, October 27, 2007

عشق های خنده دار

مرد دروغ گفته است .
زن جوان می گوید : " چرا ؟ "
مرد پاسخ می دهد : " در نظر تو دروغ دروغ است و به نظر می رسد که حق با تو است . اما حق با تو نیست. من می توانم هر چیزی را از خودم اختراع کنم ، آدمی را دست بیندازم ، حقه بزنم و شوخی های عملی و به دردبخور بکنم – و احساس دروغ گویی نکنم و وجدانم هم ناراحت نشود . این دروغ ها ، در صورتی که بخواهی آن ها را به این نام بنامی ، بیانگر من واقعی هستند . با این قبیل دروغ ها تظاهر به چیزی نمی کنم ، در واقع با همچو دروغ هایی از حقیقت حرف می زنم . اما مواردی وجود دارد که نمی توانم در باره ی آنها دروغ بگویم . یک چیزهایی هست که آن ها را درک کرده ام ، معنایشان را فهمیده ام ، دوستشان دارم و جدی شان می گیرم . درباره ی این چیزها نمی توانم شوخی کنم . اگر بکنم ، خودم را تحقیر کرده ام . "

بر گرفته از کتاب عشق های خنده دار – میلان کوندرا
.

Thursday, October 25, 2007

Wednesday, October 24, 2007

روسیاهی ها


روز مرگی های مکرر مختار را دوره می کنم .
روزا مختار بعد این که هیچ حسی به هیچ کدوم از اتفاقات افتاده ی دوروبرش نشون نمیده...میاد خونه و می شینه غذا می خوره و بعدش این جوری که می گه می ره سر طراحی ! ولی دروغ می گه...من می شناسمش! تو این وضعیت کی...اونم مختار! یعنی این قدر رو فکرش کنترل داره ؟
چند شب پیش چند قره بارون اومد.....ولی یار من لب بوم نیومد ....هاهاهاهاها ! اینم از طبع شعر به بنده !
این چند روز رو هفته ی تئاتر اسمش رو گذاشتم ..... همش توی تئاتر های دانشجویی گذشت که البته کاراشون صد برابر از تئاترای اون ساختمون تنهای توی چهارراه ولیعصر بهتر بود..... امروز هم تونستم بالاخره از تئاترشون عکس بگیرم ! دیشب بازخوانی نمایشنامه ی وودی آلن به اسم " مرگ " بود که حرف نداشت .... این مدتی که تئاتر شهر بسته اس - و البته اگر هم باز بود چیز زیادی ازش به ما نمی ماسید - شدیدا هوس تئاتر کرده بودم که طی این هفته آتیشش یه کمی خوابید !
امروز صداش رو شنیدم می گفت : جمله جمله ی دشمن عزیزم را باید برایت بگویم ....تا بدانی چه تنهایم !آیا باید سوراخ های روحش راگل بگیرم ؟! بیشتر و بیشتر سیگار می کشم ....خيلی مقاومت کردم .نشد .سکوت خيلی فرساينده است . غزل می خواند . خانه هنرمندان نیز سیگارش را ترک کرده است !اسپارتاکوس را دیدم - دو ساعت و بیست و چند دقیقه با بوسه های کوتاه ....
امروز نادری جای سوزن انداختن نبود . پنجشنبه ها این جوریه ...اصلا امروز چند شنبه بود ؟! شب تا دیر وقت آهنگ های خیلی قدیمی گوش دادم ....چی می خواد این دنیای بی درو پیکر از ماها ؟ اینقدر گهیم که نمی تونیم بفهمیم قضیه از چه قراره ؟!
امروز بعد از مدت ها یاد غیر از الان کردم....یاد قدیما !
- دشمن عزیز با من دعوا می کند . من بر تخت بیمارستان ام . اما او ..... می خواستم دشمن عزیز را ببوسم . ترسیدم . لبانم ترس را بوسید و چه آسان ترس بر دست هایم راه پیدا کرد....دشمن عزیز با من حرف می زند . من به دشمنم فکر می کنم ...آیا او نیز ؟

مگه فرقی هم می کنه ؟ حتما !
همه ی این روزا هم رفتن قاطی بقیه روسیاهی ها.....

Monday, October 22, 2007

Nowhere Man


Title: Nowhere Man - Paul Westerberg
He's a real nowhere man
Sitting in his nowhere land
Making all his nowhere plans for nobody
Doesn't have a point of view
knows not where he's going to
Isn't he a bit like you and me?
Nowhere man please listen
You don't know what you're missing
Nowhere man, The world is at your command
He's as blind as he can be
Just sees what he wants to see
Nowhere man, can you see me at all Nowhere man don't worry
Take your time, don't hurry
Leave it all till somebody else
Lends you a hand
Ah, la, la, la, la
Doesn't have a point of view
knows not where he's going to
Isn't he a bit like you and me? Nowhere man please listen
You don't know what you're missing
Nowhere man,
The world is at your command
Ah, la, la, la, la
He's a real nowhere man
Sitting in his nowhere land
Making all his nowhere plans for nobody
Making all his nowhere plans for nobody
Making all his nowhere plans for nobody

Friday, October 19, 2007

Legs


Legs walk , talk .... but they can't hear .

Thursday, October 18, 2007

Wednesday, October 17, 2007

melody


There has been a story.... sing it with me , u will remember !

Tuesday, October 16, 2007

دوست دارم ها

چیزهای زیادی رو دوست دارم .
دوست دارم صبح ها بیدار شم و صدای موزیکم رو بلند کنم ٬ بعد لباس های عجیب بپوشم و برم دانشگاه ...سر کلاس های مزخرف بلند شم بیا بیرون و با دوستام برم کافه ...ناهار برم نادری شنیسل بخورم یا برم موبیدیک . عصر برسم خونه و یه کمی واسه خودم تو حیاط بچرخم و به گل ها برسم . شب هم مثل همیشه همه بیان این جا و بشینیم تا دیر وقت گپ بزنیم .
دوست دارم تو ماشین بشینم و یکی من رو جایی ببره که جاده اش هیچ وقت تموم نشه . دوست دارم پیژامه بپوشم و برم تو جنگل و تمام جنگل رو از آن خودم بکنم . دوست دارم یه نفر رو دوست داشته باشم که مثل من از این دنیا بیزاره و برای خودش دنیای ساده ای رو درست کرده که بدی بهش راه نداره . دوست دارم بشینیم پیش هم و تا صبح فیلم ببینیم . دوست دارم وقتی که می خنده ، من هم از ته دل بخندم .
دوست دارم هشتم آبان امسال مست کنم . اونقدر عرق بخورم که بتونم تو سرمای بیرون لباسام رو در بیارم و آب بازی کنم . دوست دارم کیک درست کنم و برم پیش پویا و با هم بخوریم و فحش بدیم به زمین و زمان.
دوست دارم یه شب دشمن عزیز رو بیارم این جا و با هم ماکارونی بخوریم . دوست دارم چهارشنبه سوری که می شه از رو آتیش که می پرم پایین شلوارم بسوزه و هر وقت شلوارم رو می بینم لبخند بزنم . دوست دارم یه مبل بزرگ چهارخونه ی راحت داشته باشم که جلوش یه میز چوبیه ... روزا بیفتم روش و کتاب بخونم . دوست دارم یه گلدون شیشه ای خوشگل داشته باشم تا همیشه توش گل نرگس بذارم . دوست دارم شب های پاییز که هوا سرد می شه برم رو بالکن و ببینم تنها نیستم . دوست دارم بشینم و به تمام گند کاریایی که تا الان کردم اعتراف کنم . دوست دارم دوبار مثل یه دختر هفده ساله عاشق شم و بشینم هی فکر کنم ! دوست دارم کمانچه ام رو به دیوار آویزوون کنم .
دوست دارم تولد کسی که دوست دارم که می شه تمام عکس هایی که ازش گرفتم رو روی بوم چاپ کنم و روی یه دیوار اتاقش بزنم . دوست دارم یه شال گردن سبز تیره داشته باشم بعد برم بگردم یکی درست مثل همون پیدا کنم بدم به اون دشمن عزیز . دوست دارم ....دوست دارم همه چیزایی رو که دوست دارم .
دوست دارم شب هایی که فرداش کاری ندارم نصفه شب بزنم بیرون و توی اون خیابون پهنه آواز بخونم . دوست دارم وقتی عصبانی می شم بدوم ته حیاط و فحش بدم به زمین و زمان . دوست دارم وقتی ناراحتم بشینم و دشمنم برام شعر بخونه .

Monday, October 15, 2007

ShadZ


Now i miss u like hell.....!

Sunday, October 14, 2007

غوغای دلتنگی





سپری شد در آخر!

Saturday, October 13, 2007

Friday, October 12, 2007

Lost


Wise words are hidden in secret places .... like our secret loves which are hidden in our hearts ...damn it heart! - hahaha-

Now , times goes by ... everything is changing , moi aussi - I should say . After a long term hospital tours which was followed by a sudden accident - mabe in my mind- I'm all fine again, start laughing again , which my friends says it's the most important part of Elina!So , now i got it...ofcourse i have my own good and bad news but everything is just fine . And I'm working like a happy dog ( as Arash says ) .... I went to khaneh honarmandan (:D) and the thing is u can not smoke there any more.....so,u should have seen how empty that cafe was!:D

All the exhabitions and movies...it's all on again ....!

I - as i said before - lied about one thing which i hope would be excused by me , confessing now .

I have my secret place to write my wise - bullshit - words , and mostly when I'm not here , Elina is back there writting about the petit things that happens in my little head!

so , viva secret places , reading !

Thursday, October 11, 2007

شش صبح - پر گریه


دارم می ترکم .

Tuesday, October 09, 2007

چندم؟ خدا داند



مرا که با خشونت می خواند
صدایش کشیدگی پاهایم را تداعی می کند
به بلندای یک نت کشیده
نه با سکوت .... نه با لرزش .
من اما
ساکت
می لرزم .