یاهو مسنجر تعطیل . حوصله اش رو ندارم . تو خونه ی آقای الف عینک دار کامپیوتر، فعلا دانشگاه ست . مسلما من خونه ام . خونه ی خودم . نتیجه آسونه ، اینترنت مثل مغازه های جمعه تعطیل !
چند روز بود این جا نبودم . خونه ی آقای الف عینک دار به زندگی خیلی نزدیکه . در عین حال از دنیا دوره . منم عاشق دوری از این دنیام . عینک اش بهم این امکان رو داده که دوستای خودم رو ببرم توی دنیام . بقیه برن پی کارشون . من باهاشون هیچ کاری ندارم .
برای دوستانی که در طلب دیدن من توی خونه ی جدیدم هستند توضیحات مختصری ضمیمه می کنم .
خونه ی آقای الف عینک دار
بالاتر از میدونی هست که من خیلی دوستش دارم .اصلا اون خیابون رو خیلی دوست دارم . یه کوچه ی تنگ یک طرفه با ساختمون هایی که بوی 50 سال پیش هنوز از تیرچه های چوبیشون به بینی ات می رسه ! در کوچک آهنی ، سفید – طبقه ی سوم . خونه ی خیلی کوچیکیه . خیلی ! شاید چون میز و صندلی ها رو جمع کردیم و جاش کتاب چیدیم . شاید چون توی آشپزخونه ، جا کتابی گذاشتیم . شاید چون توی دستشویی پر روزنامه و مجله ست ...نکنه که فرصت مطالعه هدر بره . آرشیو فیلم ایتالیایی هم داریم . می پسندم . تلویزیون بزرگی داریم که دلمان برای سینما تنگ نشود .
فعلا پله قدغن ! نمک قدغن ! سختی قدغن .
دکتر گفته : بی خبری .
من هم بی خبرم . از همه چیز و همه کس . دوستانی که ماندند خبر نمی آرند ... محبت بوسه می کنند .
برای دوستانی هم که رفتند و دشمنان عزیز .... من رفیق نیمه راه بودم . همیشه آن که می ماند رفیق نیمه راه است ، نه آن که می رود .
عدس پلو با دکتر شفیعی کدکنی – چای با استاد ایرج افشار و زندگی با ه . ا . سایه و شب ها با یادواره ی اخوان جان ( همانگونه که اسماعیل خویی از او یاد می کرد ) ، عکس با آن عکاس سرشناس و فیلم با آقای الف عینک دار .
این جمعه هم گذشت . خوب گذشت . با شوری و صوبا و سهز گذشت . با شیک دت میلک ام اند ام !
هر شب همین خواهد بود .
امروز یاد بازداشتگاه افتادم و روز افشای راز . یاد امان افتادم . یاد کمانچه و بهمن . یاد برنامه ی این هفته و ژوژمان دوستانه ی هفته ی آینده . یاد دفترم که هشتم آبان هزار و سیصد و هشتاد و شش تمام شد .
ساعت هشت – بیست و سه آذر سال هزار و سیصد و هشتاد و شش – جمعه
پی نوشت :
چند پیش قبل از جمعه ی پیش ، با دوستانم حرف زدیم . از اولین عشق . اولین بوسه . اولین گریه . اولین ترس . اولین اعتراف . اولین آینه . اولین هم آغوشی مضحک که به داستانی افلاطونی بدل شد . اولین شب نقره ای که کسی به یاد ما بود و ما خاکستر شدیم میان دود . اولین و آخرین هوس که دوستی را محکم کرد .
چند روز بود این جا نبودم . خونه ی آقای الف عینک دار به زندگی خیلی نزدیکه . در عین حال از دنیا دوره . منم عاشق دوری از این دنیام . عینک اش بهم این امکان رو داده که دوستای خودم رو ببرم توی دنیام . بقیه برن پی کارشون . من باهاشون هیچ کاری ندارم .
برای دوستانی که در طلب دیدن من توی خونه ی جدیدم هستند توضیحات مختصری ضمیمه می کنم .
خونه ی آقای الف عینک دار
بالاتر از میدونی هست که من خیلی دوستش دارم .اصلا اون خیابون رو خیلی دوست دارم . یه کوچه ی تنگ یک طرفه با ساختمون هایی که بوی 50 سال پیش هنوز از تیرچه های چوبیشون به بینی ات می رسه ! در کوچک آهنی ، سفید – طبقه ی سوم . خونه ی خیلی کوچیکیه . خیلی ! شاید چون میز و صندلی ها رو جمع کردیم و جاش کتاب چیدیم . شاید چون توی آشپزخونه ، جا کتابی گذاشتیم . شاید چون توی دستشویی پر روزنامه و مجله ست ...نکنه که فرصت مطالعه هدر بره . آرشیو فیلم ایتالیایی هم داریم . می پسندم . تلویزیون بزرگی داریم که دلمان برای سینما تنگ نشود .
فعلا پله قدغن ! نمک قدغن ! سختی قدغن .
دکتر گفته : بی خبری .
من هم بی خبرم . از همه چیز و همه کس . دوستانی که ماندند خبر نمی آرند ... محبت بوسه می کنند .
برای دوستانی هم که رفتند و دشمنان عزیز .... من رفیق نیمه راه بودم . همیشه آن که می ماند رفیق نیمه راه است ، نه آن که می رود .
عدس پلو با دکتر شفیعی کدکنی – چای با استاد ایرج افشار و زندگی با ه . ا . سایه و شب ها با یادواره ی اخوان جان ( همانگونه که اسماعیل خویی از او یاد می کرد ) ، عکس با آن عکاس سرشناس و فیلم با آقای الف عینک دار .
این جمعه هم گذشت . خوب گذشت . با شوری و صوبا و سهز گذشت . با شیک دت میلک ام اند ام !
هر شب همین خواهد بود .
امروز یاد بازداشتگاه افتادم و روز افشای راز . یاد امان افتادم . یاد کمانچه و بهمن . یاد برنامه ی این هفته و ژوژمان دوستانه ی هفته ی آینده . یاد دفترم که هشتم آبان هزار و سیصد و هشتاد و شش تمام شد .
ساعت هشت – بیست و سه آذر سال هزار و سیصد و هشتاد و شش – جمعه
پی نوشت :
چند پیش قبل از جمعه ی پیش ، با دوستانم حرف زدیم . از اولین عشق . اولین بوسه . اولین گریه . اولین ترس . اولین اعتراف . اولین آینه . اولین هم آغوشی مضحک که به داستانی افلاطونی بدل شد . اولین شب نقره ای که کسی به یاد ما بود و ما خاکستر شدیم میان دود . اولین و آخرین هوس که دوستی را محکم کرد .
No comments:
Post a Comment