Thursday, December 13, 2007

چـيزی نمـی دانـم از اين ديوانـگی

وقتی گريبان عدم با دست خلقت می دريد
وقتی ابد چشم تورا پيش از ازل می آفريد
وقتی زمين ناز تو را در آسمانها می کشيد
وقتی عطش طعم تورا با اشکهايم می چشيد
من عاشق چشمت شدم نه عقل بو د و نه دلی
چـيزی نمـی دانـم از اين ديوانـگی و عـاقـلی
يک آن شد اين عاشق شدن دنيا همان يک لحظه بود
آندم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم شيطان به نامم سجده کرد
آدم زمينی تر شد و عالم به آدم سجده کرد
مـن بودم و چشمان تـو نه آتشی و نـه گلـی
چيزی نـمی دانـم از اين ديوانگی و عاقلی

No comments: