Wednesday, December 05, 2007

تیره روزان جهان را به چراغی دریاب


همچو عکس آب ، تشویش از بنای ما نرفت
مرتعش بود است گویی پنجه ی معمار ما

ترسم از آن بود که در لحظات معرکه را خواب باشم . ترسم از آن بود آن قدر لبخندت برایم پر معنی شود که اخم هایم در هم رود . ترسم از آن بود که زمستان بیاید و دست هایم از سردی درد بگیرند . ترسم از این بود نه از آن
خوابم برد . اخم کردم . دست هایم عجیب درد می کند

از آخرین پرسه
بی سیگار و بی حافظ .....بی شراب تلخ
با رنگ و با فکر – با ساز و با راز – با شب و با تب
با تب و با تاب
با همه ی این ها
چیزی در خاطرم نیست

صبح فردا ، پرسه ای دیگر است . در هوای سرد ، پنداری تازه
می خواهد بگوید : " به یادت فنجانم را شکسته ام
" . زیباتر شده ست ، می دانم

1 comment:

Mark Lazen said...

Hi Asabani!

Came across your blog from the pix on play.blogger.com. I love seeing the blogs of people from other countries. Though I don't read farsi (I assume). Anyway, good luck. Speaking for America (I live outside New York), Sorry we're such knuckleheads.

Drop a line on my blog sometime, onlysayin.blogspot.com. I'd love to know what you think about things.