اصلا حواست نبود
زمانی که من سیر تماشایت کردم.
کسی جلودارم نبود.
همه دشمن شدهاند.
نگاههایشان خیره و پر نفرت است.
من عجیب بی حس شدهام.
اصلا حواست نبود
زمانی که من سیر تماشایت کردم.
کسی جلودارم نبود.
همه دشمن شدهاند.
نگاههایشان خیره و پر نفرت است.
من عجیب بی حس شدهام.
در عطر حضور تو شاعر شدن عجیب میچسبد.
میتوان این عطر را بویید،
میتوان دست در کمر نحیفش انداخت و رقصید.
میشود توی آشفتگی افکارت گم شد.
اصلا میتوان رفت و روی خندههایت نشست،
میشود رفت آن بالا و پایین نیامد.
زیر آسمان شهر
تا نور چراغ را حلاجی کنی، چند بار به دیوار میخوری. چای داغ و نیمه بیسکویت شب مانده هم سرحالت نمیآورد. لیوان دوم چایت را تا نیکمه پر میکنی و سیگاری روشن. قدمزنان با پیژامهای گل و گشاد تا انتهای حیاط میروی. صندلی نیمه خاک گرفته ته باغ را با کف دمپایی پاک میکنی و همانجا مینشینی. بیخبر از شهر.
بیحوصلهای و عجیب دلت گرفته. دیروز با عمویت حرف زدی و به او فکر میکنی.
همینجا بنشینم و سیگار دیگری آتش زنم بهتر است.
نوزدهم فروردین هشتاد و نه
تهران
الی
جایی خواندم :«چیزها خوبیاشان این است، که نزدیک جایی که گم شدهاند پیداشان میشود. آدمها نه، آدمها را آنجا که گم کردهای پیدا نمیکنی.»
من هم کسی را گم کردهام . حتی خاطرم نیست که روز بود یا شب، هنگامی که دستش را از دستم بیرون کشید و نگاهش را از من برگرفت. نمیدانم کجا باید دنبالش بگردم. مشکل اینجاست که میدانم نمیخواهد پیدا شود.
نباید گماش میکردم. گمانم بر این است که کسی او را پیدا کرده. اگر قدرش را نداند چه؟
روزها دعا میکنم که دوباره گم شود تا من پیدایش کنم ولی آنقدر فراموشکار شدهام که باز شبها در همان جای قدیمی دنبالش میگردم. همان جا که گماش کردهام.