Wednesday, April 07, 2010

سالی که نکوست

زیر آسمان شهر

صبح خواب مانده‌ای. کم پیش می‌آید ولی غیرممکن هم نیست‌.

تا نور چراغ را حلاجی کنی‌، چند بار به دیوار می‌خوری‌. چای داغ و نیمه بیسکویت شب مانده هم سرحالت نمی‌آورد‌. لیوان دوم چایت را تا نیکمه پر می‌کنی و سیگاری روشن‌. قدم‌زنان با پیژامه‌ای گل و گشاد تا انتهای حیاط می‌روی‌. صندلی نیمه خاک گرفته ته باغ را با کف دمپایی پاک می‌کنی و همانجا می‌نشینی‌. بی‌خبر از شهر‌.

بی‌حوصله‌ای و عجیب دلت گرفته‌. دیروز با عمویت حرف زدی و به او فکر می‌کنی‌.

همین‌جا بنشینم و سیگار دیگری آتش زنم بهتر است‌.


نوزدهم فروردین هشتاد و نه

تهران

الی

No comments: