زیر آسمان شهر
تا نور چراغ را حلاجی کنی، چند بار به دیوار میخوری. چای داغ و نیمه بیسکویت شب مانده هم سرحالت نمیآورد. لیوان دوم چایت را تا نیکمه پر میکنی و سیگاری روشن. قدمزنان با پیژامهای گل و گشاد تا انتهای حیاط میروی. صندلی نیمه خاک گرفته ته باغ را با کف دمپایی پاک میکنی و همانجا مینشینی. بیخبر از شهر.
بیحوصلهای و عجیب دلت گرفته. دیروز با عمویت حرف زدی و به او فکر میکنی.
همینجا بنشینم و سیگار دیگری آتش زنم بهتر است.
نوزدهم فروردین هشتاد و نه
تهران
الی
No comments:
Post a Comment