Tuesday, October 24, 2006

داستان این دل و اون ساز


روزي
خواهم آمد، و پيامي خواهم آورد.
در رگ ها، نور خواهم ريخت.
و صدا خواهم در داد: اي سبدهاتان پر خواب! سيب
آوردم، سيب سرخ خورشيد.
خواهم آمد، گل ياسي به گدا خواهم داد.
زن زيباي جذامي را، گوشواري ديگر خواهم بخشيد.
كور را خواهم گفت: چه تماشا دارد باغ!
دوره گردي خواهم شد، كوچه ها را خواهم گشت، جار
خواهم زد: اي شبنم، شبنم،‌شبنم.
رهگذر خواهد گفت: راستي را، شب تاريكي است،
كهكشاني خواهم دادش.
روي پل دختركي بي پاست، دب اكبر را بر گردن او
خواهم آويخت.
هر چه دشنام، از لب ها خواهم برچيد.
هر چه ديوار، از جا خواهم بركند.
رهزنان را خواهم گفت: كارواني آمد بارش لبخند!
ابر را، پاره خواهم كرد.
من گره خواهم زد، چشمان را با خورشيد، دل ها را با
عشق ، سايه را با آب، شاخه ها را با باد.
و بهم خواهم پيوست، خواب كودك را با زمزمه زنجره ها
بادبادك ها، به هوا خواهم برد.
گلدان ها، آب خواهم داد
***
خواهم آمدپيش اسبان، گاوان، علف سبز نوازش
خواهم ريخت
ماديان تشنه، سطل شبنم را خواهم زد.
خواهم آمد سر هر ديواري، ميخكي خواهم كاشت.
پاي هر پنجره اي شعري خواهم خواند
هر كلاغي را، كاجي خواهم داد.
مار را خواهم گفت: چه شكوهي دارد غوك!
آشتي خواهم داد
آشنا خواهم كرد.
راه خواهم رفت
نور خواهم خورد.
دوست خواهم داشت.

Saturday, October 21, 2006

آیا؟



اي قامت بلند
اي از درخت افرا
گردنفرازتر
از سرو سر بلند بسي پاكبازتر
اي آفتاب تابان
از نور آفتاب بسي دلنوازتر
اي پاك تر
از برفهاي قله الوند،
تو مهربانتر از،
لطف نسيم ساكت شيرازي
درسينه خيز دشت دماوند

و دست تو،
دست ظريف تو، گلهاي باغ را
زيور گرفته ست
و شعرهاي من،
- اين بركه زلال -
تصوير پر شكوه تو را،
در بر گرفته است .
من كاشف اصالت زيبايي توام .
مفتون روح پاك و فريبايي توام .
***
تو،
با نوشخند مهر،
با واژه محبت،
فرسوده جان محتضرم را ز بند درد
آزاد مي كني .
و با نوازشت،
اين خشكزار خاطره ام را،
آباد مي كني .

با سدي از سكوت،
در من رساترين تلاطم ساكن را.
بنياد مي كني .

با اين سكوت سخت هراس انگيز،
بيداد مي كني .

Thursday, October 19, 2006

یه نوشته از یه روز داغ مرداد


لباسی بر می دارم برای سفر .
چمدانم را پر از تهی می کنم .
لباس ژنده ام کافیست .
راه دوری نخواهم رفت .
آخر دنیایم نزدیک است .
من می روم .
من به آخر دنیایم می روم .
بادها می وزند .
خورشید می تابد .
باران نمی بارد ولی...گرم و سوزان است هوا .
با هر قدم می شمارم .
با هر قدم نزدیک تر می شوم
به آخر دنیایم .

رسیدم .

Wednesday, October 18, 2006

نوشته ی من....اینبار نه!

الان که با تو سخن می گویم
همه آبها از آسیاب افتاده اند
الان بعضی ها بار خودشان را بسته اند و در خوابند
بعضی ها درخیال سفر با آینه ای که بعدا خواهند خرید گفتگو می کنند
من گیج گیجم مبادا شمارش ستاره های امشب را فراموش کنم
اما این را حتما از یاد نخواهم برد
که در مدرسه شبانه آسمان امشب ماه غایب است
بغل دست من روی نیمکت پوسیده ته کلاس خستگی
سکوت نشسته و بروبر مرا نگاه می کند
تا ببیند برای تو چه می نویسم
من چشم خورده ام
باور کن من از همین سکوت چشم خورده ام
وگرنه شمارش تمام نمره های فریادم خوب بود
گاهی اوقات آنقدر دلم کوچک می شود
که می خواهم بزنم به دریا
دلم تنگ بازگشتن به کوچه باغ خاطرات آشنایی توست
آنجا که می شود آنچه را که می خواهی دید دید
آنجا که می شود آنچه را که می خواهی شنید شنید
آنجا که می شود بوی نان حلال دیروز را
با خیال پنیرک های وحشی بوته زار فردا
بعلاوه کرد و در آغوش تو صبحانه نور خورد
گاهی اوقات آنقدر دلم کوچک می شود
که می خواهم بزنم به دریا و با تو سخن بگویم
با چشم های تو
با لب های تو
با خیال گیسوان یلدایی تو سخن بگویم
حالا هی تو هیچ مگو
یاد آن روزها که یک وعده دیدار تو را با هزار آینه عوض نمی کردم
نماز من پر بود از تو
همه چیزهای پاک پر بود از تو
همه چیز بوی گند نا می دهد بی تو امروز
اما من پرم از اعتراف اگر سکوت بگذارد
بغل بغل خاطراتم را به آب ریختم که با تو سخن بگویم
ای آشنا سلام همه کسانی که حتی نام تو را هم نشنیده اند
برایت با خودم آوردم
حالا هی تو هیچ مگو
به جان طلعت ماه قسم که امشب غایب است
دلم برای دیدنت لک می زند
حالا هی تو هیچ مگوبه جان همین سکوت که دلم را ریش ریش کرده است
هوای صحبت جز تو با هیچ کس را ندارم
حالا هی تو هیچ مگو
کور شوم اگر دروغ بگویم
تنها به بهانه یک لحظه گفتگو با تو
یک عمر شاعر شدم
حالا هی تو هیچ مگو
اگر بهانه هیچ نگفتن تو
رفتن بی وقت من است از سر قرار
گمان کن رفته بودم تا جراحت پاهای خسته ام را شستشو دهم
یا آن شرم نگاهم در نگاه تو را به شور بنشینم
یا اصلا گمان کن مادرم مرا فرستاده بود
به دنبال صف بی انتهای نان
که هنوز هم انتهایش را نمی دانم کجاست
ولی نشانیت را همیشه می دانسته امحتی حالا
حالا هی تو هیچ مگو
آنقدر دور شدی از من که دیگر ملاحظه هم از یادت رفت
مرا در وسعت تجزیه آنقدر توان ماندگاری نیست
که اینهمه
که اینهمه برای لحظه دیدار شاید نا ممکن بال و پر بزنم
این نوشته رو از توی یه وبلاگ پیدا کردم....فقط همین بود و نوشته ی دیگه ای نداشت ...شرمنده! آدرس وبلاگ رو هم یادم نیست.امیدوارم که نویسنده اش از من راضی باشه!

Tuesday, October 17, 2006

ناشناس

در میان گریه هایم می خندم .

ایمان می آورم به تمام بادهای
سرد پاییزی که حسرتشان را گاه
به خواب می برم .
ایمان می آورم به تک تک
اصوات خوش صدایی مه با من
سخن از حرف های پشت سکوت
می گویند .
نامم : ناشناس

Monday, October 16, 2006

قصه ی درخت


زمانی ست که دلم از مرور خاطرات بارانی ٬ پر از سبزه و گل می شود .
این نگاه ابری ٬ این خاطرات بارانی ٬ کویر خشک دلم را آب می دهد و با من بلند بلند فکر می کند .
کم کمک سبزه ها و گل ها ی رنگارنگی در دلم می روید و من می نویسم .
من می نویسم از موسم دلگیری که دلم راز تنهایی خود را با ابر های پنبه ای می گفت .
انعکاس صدایش را بوته های خار به این سو و آن سو می بردند و
گاه نیز فراموش می کردم ......
آبی نبود .
آسمان مرده بود .
زمین سکوت کرده بود .
خدا خواب بود .
و من
بغض فرو خورده ی خود را با صدای او ٬ بیرون راندم .
چشمه ی پنهان زیر چشمم جوشید و این کویر خشک را تر کرد .
سبزه ی مهر تو می ترسید سر از خاک برون آورد ....
یادت هست؟
و من باز گریستم...تو همچنان می ترسیدی.
درختی رویید. برگ هایش همه تازه بود . بوی دستانت را می داد ٬
نسیم که از میان برگ هایش چرخ زنان به دنبال راه گریز بود ٬ صدای
تو را برایم زنده می کرد....
این درخت حاصل عشق تو بود.
تک تیغ های تنه ی تنومند درخت عشق ما ٬ دست های مرا نمی آزرد و
من هر روز از قصه ی پر سکوت عشقمان برای درختمان می گفتم .....
پاییز شده است ٬ اما
جویبار ها جاریست .
آسمان نفس می کشد .
برگ ها سبزند .
زمین بلند بلند می خواند .
خدا بیدار شده است
عکس : ایمان اردکانیان.

Thursday, October 12, 2006

I carry your heart with me

I carry your heart with me,
I carry it in my heart,
I'm never without it.
Anywhere I go, you go, my dear.
And whatever is done by only me is your doing, my darling.
I fear no fate, for you are my fate, my sweet.
I want no world, for beautiful you are my world, my true.
Here is the deepest secret no one knows.
Here is the root of the root,
And the bud of the bud,
And the sky of the sky of a tree called life,
Which grows higher than the soul can hope or mind can hide.
It's the wonder that's keeping the stars apart.
I carry your heart.
I carry it in my heart.

Tuesday, October 10, 2006

Monday, October 09, 2006

سکوت تو


از آن همه لبخند
از آن همه نگاه
از آن همه سکوت
صدایی برای من است.

از میان تمام اصوات
زمزمه ی پر صدایی برای من است
که من آن را به زیبا ترین
گل نرگس نمی فروشم .

این صدا...

این صدا را صبحدم
با حافظ آغاز می کنم
با سیب سبز پاییزی
که بر درخت حاشیه ی خیابان روییده
تکرار می کنم...

زمزمه ی پر از سکوت شبانه ام را
با این صدا
پر نور می کنم.

Sunday, October 08, 2006

پاییز


من کسی را دوست دارم که او اصلا نمی داند
عشق را می داند
ولی....

Thursday, October 05, 2006

من و تو


در این شب که بی خوابی های مرا
چشمان بی حالت تو توصیف می کند
به تمام خاطرات سپیدم می اندیشم
حسرتی وجودم را می گیرد و .......

به تو عشق می ورزم .

به تو که سراپا منی
به تو که برای من راهی باقی نگذارده ای
به تو که مرا در هم شکسته ای
تو که مرا بیگانه پنداشتی و
از این جا سفر کردی .
به تو و به صد هزاران تو .......
که مرا تنها گذارده ای .

من به تو عشق می ورزم .

ای که چونان سرو پر ز برف
گرمای وجودت را ز من دریغ کردی ....

من به تو عشق می ورزم .
من به تو فکر می کنم .

ای که چون ابر سبک
ای که چون حرفی پاک
ای که چون کوهی سخت
چون رودی صاف
چون دستی گرم
چون یاری دور

من به تو عشق می ورزم .
دقایق سال گونه ی زندگیم را به تو می بخشم .
مرا به خاطر بسپار و ببخش بر من محبت بی کرانت را .
آسمان نگاهت را به کویر خشک چشمان من بدوز .
بگذار سراب دیدگانم پر شود از آب زلال رود ......

من به تو عشق می ورزم .
من با تو حرف می زنم .

Sunday, October 01, 2006

همه می دانند


همه کس می شنوند
همه کس می گویند
همه کس می بینند....
مردنم را بی تو
ریزش اشک های حسرتم در تنهایی
حرف هایم بی تو
دست هایم که سرود دلتنگی دست های تو را با خود تا اوج می برند
همه می دانند...
چشم هایم به دنبال توست
ستاره ی روشن گاهنامه ی تقدیرم را با نام تو دنبال می کنم
گریزی نیست
از تمام ابرهای کهن پر ز باران.....
افسوس که نمی بارند
همه می بویند
عطر نفس های تو را کز سینه ام بر می خیزد
همه می شنوند....
رازهای سر فرو برده در اعماق غرور
حرف های ناگفته ی من با رود
لحظه های سکوت بی پایان تو میان دود
همه می دانند.....
اما
افسوس
تو نمی دانی......