Wednesday, October 18, 2006

نوشته ی من....اینبار نه!

الان که با تو سخن می گویم
همه آبها از آسیاب افتاده اند
الان بعضی ها بار خودشان را بسته اند و در خوابند
بعضی ها درخیال سفر با آینه ای که بعدا خواهند خرید گفتگو می کنند
من گیج گیجم مبادا شمارش ستاره های امشب را فراموش کنم
اما این را حتما از یاد نخواهم برد
که در مدرسه شبانه آسمان امشب ماه غایب است
بغل دست من روی نیمکت پوسیده ته کلاس خستگی
سکوت نشسته و بروبر مرا نگاه می کند
تا ببیند برای تو چه می نویسم
من چشم خورده ام
باور کن من از همین سکوت چشم خورده ام
وگرنه شمارش تمام نمره های فریادم خوب بود
گاهی اوقات آنقدر دلم کوچک می شود
که می خواهم بزنم به دریا
دلم تنگ بازگشتن به کوچه باغ خاطرات آشنایی توست
آنجا که می شود آنچه را که می خواهی دید دید
آنجا که می شود آنچه را که می خواهی شنید شنید
آنجا که می شود بوی نان حلال دیروز را
با خیال پنیرک های وحشی بوته زار فردا
بعلاوه کرد و در آغوش تو صبحانه نور خورد
گاهی اوقات آنقدر دلم کوچک می شود
که می خواهم بزنم به دریا و با تو سخن بگویم
با چشم های تو
با لب های تو
با خیال گیسوان یلدایی تو سخن بگویم
حالا هی تو هیچ مگو
یاد آن روزها که یک وعده دیدار تو را با هزار آینه عوض نمی کردم
نماز من پر بود از تو
همه چیزهای پاک پر بود از تو
همه چیز بوی گند نا می دهد بی تو امروز
اما من پرم از اعتراف اگر سکوت بگذارد
بغل بغل خاطراتم را به آب ریختم که با تو سخن بگویم
ای آشنا سلام همه کسانی که حتی نام تو را هم نشنیده اند
برایت با خودم آوردم
حالا هی تو هیچ مگو
به جان طلعت ماه قسم که امشب غایب است
دلم برای دیدنت لک می زند
حالا هی تو هیچ مگوبه جان همین سکوت که دلم را ریش ریش کرده است
هوای صحبت جز تو با هیچ کس را ندارم
حالا هی تو هیچ مگو
کور شوم اگر دروغ بگویم
تنها به بهانه یک لحظه گفتگو با تو
یک عمر شاعر شدم
حالا هی تو هیچ مگو
اگر بهانه هیچ نگفتن تو
رفتن بی وقت من است از سر قرار
گمان کن رفته بودم تا جراحت پاهای خسته ام را شستشو دهم
یا آن شرم نگاهم در نگاه تو را به شور بنشینم
یا اصلا گمان کن مادرم مرا فرستاده بود
به دنبال صف بی انتهای نان
که هنوز هم انتهایش را نمی دانم کجاست
ولی نشانیت را همیشه می دانسته امحتی حالا
حالا هی تو هیچ مگو
آنقدر دور شدی از من که دیگر ملاحظه هم از یادت رفت
مرا در وسعت تجزیه آنقدر توان ماندگاری نیست
که اینهمه
که اینهمه برای لحظه دیدار شاید نا ممکن بال و پر بزنم
این نوشته رو از توی یه وبلاگ پیدا کردم....فقط همین بود و نوشته ی دیگه ای نداشت ...شرمنده! آدرس وبلاگ رو هم یادم نیست.امیدوارم که نویسنده اش از من راضی باشه!

No comments: