Sunday, March 26, 2006

سال جدید اومده و باز هم همه مثل قبل هستن
هنوز هم این آبروداری ملت ایران نمی ذاره کسی غر بزنه که این چه وضعیه
از قدیم گفتن سالی که نکوست از بهارش پیداست
ماهی که نباید بگیریم چون از مرض پوستی میمیریم
مرغ نباید بخوریم چون آنفولانزای مرغی می گیریم
با شروع بهار باز باید حواسمون باشه که وبا نگیریم
گاوامونم جنون دارن

حالا خودت حساب کن که که مردممون چی می شن

این وسط نمی دونم چرا من آلان خوشحالم؟
Happy New year!!!!!!!
From:
Zombeh
Boooshveg
Mr.Petibel's Dog
Pa Kootah
Bel
Yoga va doostan
Pimpa

Thursday, March 16, 2006


بوی باران ٬ بوی سبزه ٬ بوی خاک
شاخه های شسته باران خورده ٬ پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگ های سبز بید
عطر نرگس ٬ رقص باد
نغمه ی شوق پرستو های شاد ٬ خلوت گرم کبوتر های مست
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار

بازم سلام
روزهای آخر زمستون رو می گذرونم . توی خیابان مردم هم به سرعت عقربه های ساعت حرکت می کنند
زمستون داره می ره . دیگه دست ها در گریبان نخواهد بود . امید آنکه سلامت را باز پاسخ دهند
دارم می رم سفر و شاید دسترسی به اینترنت نداشته باشم و فکر کردم به پیشواز رفتن تبریک سال نو ایرادی نداره .

سالی که گذشت ٬ برای من پر از سیاهی و سفیدی و خوبی و بدی بود . پر از خنده و گریه و تنهایی
سال 84 هم تمام شد
گرمای آتش چهارشنبه سوری دوباره وجود یخ زده ی مرا گرم کرد و زردی و سرخی رو به تساوی برای خودم تقسیم کردم . کینه ها را در آتش ریختم و بر آتش شادی ها دامن زدم . قطرات اشکم آتش را خاموش نکرد و بر خلوص آن افزود و من همچنان هستم . شاید تنها ولی
شب ها همچنان بیدارم و سایه روشن صبح را با تمام وجود می بلعم .
باز هم سایه روشن زندگی من
امسال من گم شدم . من تنها شدم . من آگاه شدم . به قول دوستی : گاه باید گم شی تا دوباره خودت رو پیدا کنی و گاه باید ببازی تا برنده ی این بازی باشی
و من تجربه کردم . روز ها و شب های سختی رو گذروندم ٬ در تنهایی ٬ در تاریکی ٬ در ترس و نگرانی های بی پایان . گاه افسوس و حسرت دستی رو می خوردم که سرمای روحم را از من بگیرد ٬ باشد که سرمای صدایم نیز از میان برود ولی.....
صبر کردم و صبر کردم . چقدر کتاب خوندم . بیشتر از کتاب خوندنم فکر کردم و بیشتر از هر دو تنها بودم و باز می خواندم : من به سرگردانی ابر را می مانم . من به بی سامانی باد را می مانم

سینه ام آینه ای بود ٬ پوشیده از غبار غم و گاه تنهایی و سکوتم با لبخندی غبار از آینه می زدود .

سال جدید نزدیک است و تهران همچنان دودآلود و مردم همچنان گرفتار و ایران همچنان....
بیایید سال جدید را با بهترین آرزوها و بزرگترین عشق ها و بی انتها ترین دوستی ها شروع کنیم. هر روزمان را با موسیقی خاص خود شروع کنیم و کینه ها را از دل پاک کنیم ٬ چرا که ما ساده ایم .

الینا مصدق

Monday, March 13, 2006

چند تا ستاره اون بالاست . خوب که نگاه کنی اون بالا دیگه سقف نیست . آسمون رو تجسم کن. تجسم؟؟ نه بابا! این خود آسمونه
صدا رو می شنوی ؟ این قافله ی عمر عجب می گذرد
اصلا می گذره؟ یا ما وایستادیم و زمان می گذره ؟
حالم بده
کاشکی می شد زندگی رو استفراغ کرد . می خوام زمان رو استفراغ کنم . باشد که خالی شوم از زمان
شاید اگر تیک تیک این عقربه ها نبود اینقدر غر نمی زدم!
عجیبه ! همیشه اول زمستون این نور توی اتاقم بود ولی الان آخر زمستونه و این نور همچنان هست
نور
سایه روشن
سایه روشن زندگی من
دلم چایی ترش خواست
برم درست کنم

Friday, March 10, 2006

ز دست محبوب ندانم چون کنم
این هم آهنگی که من این هفته می زنم
این آهنگ رو می زنم
نه محبوبی و نه چیزی

Tuesday, March 07, 2006

حالم هر روز بدتر می شه و هیچ کاری نمی تونم بکنم
نمی دونم چرا اینقدر گند دماغ شدم . دلم می خواد همه رو ادب کنم . احساس می کنم همه اشتباه می کنن و فکر که می کنم نمی دونم درست چی هستش . یه الینا ی دیگه داره شکل می گیره که زمان و انرژی می بره تا وجود پیدا کنه و بقیه بهش عادت کنن . باید صبور بود و ساکت
یادته شعر می خوندم ؟ چه درونم تنهاست
برای من بیرون و درون نداره
من همچنان تنهام
دیشب تا صبح با وند بیدار بودیم . امتحان داشت و کلی از درساش مونده بود . من هم بهش گفتم بیاد اینجا با کمک هم بخونیم . مهندسی شیمی هم از اون درسایی هستش که مزه ی سوخاری می ده ٬ نمی دونم این وند چه جوری می خونه اینا رو ٬ اونم به انگلیسی ! ولی خوب به جاش کلی لغت یاد گرفتم
سر انگشت سبابه ی دست چپم هیچ حسی توش نیست . خیلی ساز زدم . هنوز کلی راه مونده

چه تاوانی باید پس بدی الینا جان

Sunday, March 05, 2006


هیچ وقت پیش نیومد که از زویا پیرزاد کتاب بخونم . ولی یه چیزی همیشه توی ذهنم باقی می مونه ٬ که
زود عادت می کنیم

عکس ها رو هنوز چاپ نکردم . امید داره میره ایتالیا و هر روز می گه الینا من این عکس ها رو می خوام یادگاری ببرم و من هم هر روز می گم : می برم چاپ . باور کن! شدم چوپان دروغگو
امروز بعد از دانشگاه ٬ با علی رفتم خانه عکاسان . نمایشگاه آقای ناظمی بود : " چشم تاریخ " و من باز خودم شدم . کیف دوربین و کوله و سازم رو گذاشتم کنار دیوار و عینکم رو زدم و شروع کردم به تماشای عکسها و علی چقدر حرص خورد . اهل عکس نیست . از خداش بود می شست و ساز می زد و ای کاش می زد
ای کاش یه تنهای دیگه پیدا می کردم که با من عکس می دید . باید یه رمان از ای کاش هام بنویسم

همه چیز نهایت شده . همه چیز باید شده . خیلی باید ساز بزنم . خیلی باید عکس بگیرم . خیلی باید بنویسم . و چقدر باید فکر کنم

Wednesday, March 01, 2006


رسیده بودم.
انبوه ماشین ها. بایستی دست تکان دهم. باید مقصد را بگویم. ولی مغزم به پاهایم دستور داد نه به زبان.گفت: برو
رفتم
هوا سرد است
بارانی نیست٬برفی نیست٬تگرگی نیست
باد است
دست هایم با محبت اند٬با عشق زیر بقلم پنهان می شوند
صورتم تنهاست.کسی به او عشق نمی ورزد
هوا دلگیر است
زمین تنهاست
باید خواند
من نیز٬دلگیرم٬ تنهایم٬می خوانم
"من به بی سامانی ٬ باد را می مانم
من به سرگردانی٬ابر را می مانم.من به آراستگی خندیدم
من ژولیده به آراستگی خندیدم
سنگ طفلی اما ٬خواب نوشین کبوترها را در لانه می آشفت
قصه ی بی سروسامانی من٬باد با برگ درختان می گفت
باد با من می گفت: چه تهیدستی مرد
ابر باور می کرد

در آفتاب صبح٬کنار پله ی حیاط نشسته بودم. نگاهم میان ابرهای آسمان پی چیزی می گشت. از زمین غافل بودم . چشمهایم را بستم . کفشهایم را درآوردم . از کفش متنفرم . کفش سدی ست میان آمیزش پا و زمین . من پا برهنه ام . زمان ایستاده بود . چیزی در من شنیده می شد . چشمم چیزی نمی دید . مجذوب خالی درونم شده بود
من تنهایم . من ساده ام . در حرکاتم زمان نیست . من با سه واژه زندگی می کنم: سکوت ٬ آسمان و عشق
حرفهایم سکوت است و سکوتم حرف
آسمانم پاک است و غرق موسیقی
من می خندم
باد می وزد
دلم هوای بارون ساعت 7 صبح رو کرده
ای کاش باز بباره و ای کاش من بشنوم
دلم هوای کتابای قدیمیم رو کرده
دلم هوای صدای صبا رو کرده
چقدر خوب خوند
دلم می خواست راه برم و گردی زمین رو زیر پام حس کنم
دلم هوای نوشتن کرده
ای کاش بنویسم و بعد کاغذ کشی نکنمشون
ای کاش این لیوان چایی همیشه پر بمونه
ای کاش همیشه بیدار باشم
دلم هوای یه عشق ساده رو کرده
دلم می خواد
ای کاش