
عکس ها رو هنوز چاپ نکردم . امید داره میره ایتالیا و هر روز می گه الینا من این عکس ها رو می خوام یادگاری ببرم و من هم هر روز می گم : می برم چاپ . باور کن! شدم چوپان دروغگو
امروز بعد از دانشگاه ٬ با علی رفتم خانه عکاسان . نمایشگاه آقای ناظمی بود : " چشم تاریخ " و من باز خودم شدم . کیف دوربین و کوله و سازم رو گذاشتم کنار دیوار و عینکم رو زدم و شروع کردم به تماشای عکسها و علی چقدر حرص خورد . اهل عکس نیست . از خداش بود می شست و ساز می زد و ای کاش می زد
ای کاش یه تنهای دیگه پیدا می کردم که با من عکس می دید . باید یه رمان از ای کاش هام بنویسم
همه چیز نهایت شده . همه چیز باید شده . خیلی باید ساز بزنم . خیلی باید عکس بگیرم . خیلی باید بنویسم . و چقدر باید فکر کنم
No comments:
Post a Comment