Wednesday, March 01, 2006


رسیده بودم.
انبوه ماشین ها. بایستی دست تکان دهم. باید مقصد را بگویم. ولی مغزم به پاهایم دستور داد نه به زبان.گفت: برو
رفتم
هوا سرد است
بارانی نیست٬برفی نیست٬تگرگی نیست
باد است
دست هایم با محبت اند٬با عشق زیر بقلم پنهان می شوند
صورتم تنهاست.کسی به او عشق نمی ورزد
هوا دلگیر است
زمین تنهاست
باید خواند
من نیز٬دلگیرم٬ تنهایم٬می خوانم
"من به بی سامانی ٬ باد را می مانم
من به سرگردانی٬ابر را می مانم.من به آراستگی خندیدم
من ژولیده به آراستگی خندیدم
سنگ طفلی اما ٬خواب نوشین کبوترها را در لانه می آشفت
قصه ی بی سروسامانی من٬باد با برگ درختان می گفت
باد با من می گفت: چه تهیدستی مرد
ابر باور می کرد

No comments: