Saturday, January 23, 2010

سوم بهمن هشتاد و هشت


شعر اصلا جزیی از زندگی‌ست‌. هرگز نمی‌تواند جدا از زندگی و خارج از دایره نفوذ تاثیراتی باشد که زندگی واقعی به آدم می‌دهد‌. این «‌دید شاعرانه‌»‌ام را هنگامی فهمیدم که وقتی می‌نوشتم به بافت مداد روی کاغذ اونقدر خیره شدم که اشک از چشمم اومد‌. توی بافت مداد کلمه پیدا کردم‌.

من گاهی نفرت تمام وجودم را می‌گیرد‌.

گاهی سراسر عشق می‌شوم‌.

گاهی از دماغم خون می‌آید‌.

Tuesday, January 19, 2010

بیست و نهم دی ماه هشتاد و هشت

این روزها فقط رضی الدین آرتیمانی می‌خوانم . به نظرم عجیب مهجور مانده

خدا را به جان خراباتيان
کزین تهمتِ هستيم وارهان

به ميخانة وحدتم راه ده
دل زنده و جان آگاه ده

که از کثر ت خلق تنگ آمدم
به هر سو شدم سر به سنگ آمدم

مِئی ده که چون ریزیش در سبو
برآرد سبو از دل آواز هو

از آ ن می که در دل چو منز ل کند
بدن را فروزان تر از دل کند

از آ ن می که چون عکسش افتدبه باغ
کند غنچه را گوهر شب چراغ

از آ ن می که چون عکس بر لب زند
لب شيشه تبخاله از تب زند

از آ ن می که گر شب ببيند به خواب
به شب سر زند از دلِ آفتاب

از آن می که گر عکسش افتد به جان
تواند در آن دید حق را عيان

از آن می که چون ریزیش در سبو
همه قُل هو الله آید از او

از آ ن می که در خم چو گيرد قرار
برآرد ز خود آتشی چون چنار

مئی صاف ز الودگیِّ بشر
مبدّل به خير اندر او جمله شر

مئی معنی افروز و صورت گداز
مئی گشته معجون راز و نياز

مئی از منیّ و توئی گشته پاک
شود خون فتد قطره ای گر به خاک

به یک قطره آبم ز سر در گذشت
به یک آه بيمار ما درگذشت


Friday, January 15, 2010

Thursday, January 14, 2010

بیست و چاهارم دی هشتاد و هشت

گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی

حاصل عمر آن دم است باقی ایام رفت

یاد تو می‌رفت و ما عاشق و بیدل شدیم

پرده برانداختی کار به اتمام رفت

Sunday, January 03, 2010

سیزدهم دی هشتاد و هشت

افکارم مغشوش‌اند‌.

زیبایند‌.

تنها نیستم‌. امشب با سر دردم شال‌گردنی سرخابی دارم که بوی غریبه نمی‌دهد‌.