Sunday, August 03, 2008

صوبا


اینم یک سال بزرگتر شد

Saturday, August 02, 2008

مُرداد پارسال داستانش چیز ِ دیگه ای بود
مُرداد امسال چیز دیگه ای.
چاهار شب شده که نخوابیدم .
عضلات بدنم می پرد .
هفته ی مزخرفی ست.

Wednesday, July 23, 2008

علی در آفتاب آمد

علی آمد .
علی از اینگیلیس آمد
علی با چمدان آمد

Thursday, July 03, 2008

مدت ها بود تنها که می شدم می رفتم موزه ی جواهرات
حرصی کاملا زنانه ، به دور از پنهان کاری

اینک ، مدت هاست - دوباره - که وقت نکرده ام به موزه بروم .
احساس می کنم زنانگی ام زیر سوال رفته

Saturday, June 07, 2008

http://elinalast.fotopages.com/

Friday, June 06, 2008

به خیال ِ خودت


تا بویت را نشنوم
خیانتی مردانه
در حق ِ زنی با اندام لاغر و دلی عاشق -
موهایم را به باد امانت داده ام
انگشتانت را با خودت ببر
پوست دست نخورده ام هنوز هم -می تواند-گاهی بی تو بخندد
به من باز پس می دهی ؟
چی؟
دیر است .
من تن ِ بی سرم را
دوست تر دارم.

Thursday, June 05, 2008


Wednesday, June 04, 2008

صوبائییه

صوبائییه :

مریدان ِ این مکتب استاد خود را در حد ِ خاص می شناسند و راه زندگی خود را از شناسه هایی که صوبا تعیین می کند ، انتخاب می کنند .
صوبا دختریست که در نیمه ی اول بیست و اندی ساله ی خود در خانه ایی شِمرونی زیست می کند .
اتاقش ( با حساب سر انگشتی ِ صاحب این سیاهه ) بایستی کمتر از سی متر مربع باشد .
نیمچه ایوانی دارد که ال برنامه هایی برای تبدیل آن به عشرتگاهی تابستانه داشت – متاسفانه تصمیماتش به آب گوزیده و پیچیده - این ایوان که سبک معماری آذری را دارد ، هم اکنون استراحتگاه برادرزاده ی این جانب می باشد . قربونش برم سیبی دو نیم با باباشه ...ماشاءالله ماشاءالله هر روز داره بزرگتر می شه ...ناخون در میاره مثه تراکتور ...قِربانش برم - خب دیگه ، عمه جان بسه ! بر گردیم سر صوبا .
پنجره ی اتاق صوبا که گاه گاهی سبب تفریح سالم ال و کا می شود محل گذر بوق های ناشیانه ی ماست . روزهایی را داشتیم که ذرت از پنجره عبور می دادیم و لباس هایمان را به کثافت می کشاندیم . صندلی ِ خوشحالی ِ صوبا ( هَپی چیر ) در کنار اتاقش همواره جای ِ لم دادن ِ بنده بوده که هدیه ی پدر ناتنی لویس ( فیوز ) به صوباست . دستش درد نکند .
صوبا موهای فرفری دارد که صدقه سر دنیای مدرن بدست آورده . وقتی می خندد دهانش بیشتر به عرض باز می شود ، بر عکس عمه ی خانواده ( ال ) که طول و عرض را یکی کرده و اصوات ناهنجاری به دنیای اطراف منتقل می کند ، خنده هایش معمولی و از ته دل است . (استغفرالله) . دماغش خوش فرم بوده و به صورتش می آید . از چش و چارش هم دیگر نمی گویم ... چون ما خانواده ای سنتی هستیم و من با زن برادر نبایستی روابط حسنه ای داشته باشم . در خانواده ی ما ارتباط حسنه با بعضی عوامل خانواده منع شده و تمجید از این عوامل ِ خاص مکروه اعلام شده .
صوبا دختری درس خوان است که در مواقع امتحان هایش بنده را مورد عنایت قرار داده و به عرش اعلا می برد . مولتی لینگویستیک ( چند زبانه ) بودن صوبا که باعث افتخار خانواده است ، گاه مانع خوشی های عمه ی خانواده می شود . صوبا در کلاس فرانسه بلبل زبانی می کند ، در حالیکه عمه با چهره ای سه در چاهار به دهان استاد چشم می دوزد و عمیقا به مکتب بیلمیرمیسم فکر می کند . ال به علت سفر کاری و گاه قرارهایی با شوهر عمه ی خانواده اش غیبت هایش سر به قله ی دماوند زده و این ترم را پیچانده و اینک هر شب دعا می کند صوبا این ترم را پاس نکند تا دوباره با هم باشند (این هم از مکروهات خانواده است ولی چاره ای نیست ) . صوبا هنرمند است . رنگ به در و دیوار خانه می پاشد و پوسترهایش جهانی شده است ولی به اندازه ی عمه ی خانواده بویی از موسیقی سنتی نبرده – حیف - . خلاقیتش ترس را بر دل اهل هنر می اندازد و گاه کف بر دهان کا می آورد . استعداد عجیبی در پوشیدن لباس های خاص دارد . از منیر جون ( شخص خیالی ال که احتمالا از اشخاص داغان خانواده می باشد ) شنیدم که می گفت : " ال جون ، صوبا با شما چش و هم چشمی داره ها! " . منیر جون هم زن بدی نیست فقط گاهی زر مفت می زند . شما به دل نگیرید .
در مهمانی های خانوادگی ما گاه گاه صوب فیریک زده و از خود رقص های سرخپوستی ارائه می کند و سبب می شود عمه ی خانواده به سنتی بودن این جمع شک برده و از خود بی خود شود و خنده های عجیب کند. ( به قول کا بخار کند ) .
در انتهای مطلب از خصلت خاص صوبا می گویم که از آن به حالت ِ حجارت و انطقام ( دقت کنید که انتقام نیست آ) یاد می کنم که همان منطقی بودن صوبا است . صوبا فکر می کند وبعد تصمیمات عاجلانه و ناعاجزانه می گیرد . منطقش چشم فلک را کور کرده و خانواده ی سنتی ما را از تعجب مثل صابون توی لیف غلتانده . خردش ما را به فاک عظما برده و احساس را در ما خشکانیده . از شوهر عمه – که از زمین داران قَدَر ِ رودبار قصران و لواسانات کوچک و بزرگ و متوسط است خواسته ام تا کود مرغوبی برای صوبا بیاورد ، باشد که احساساتش شکوفا شود و گل دهد . چند شب پیش را به یاد دارم که صوبا حتی بادکنک اش را منطقی در دست داشت . هفت قرآن به میان ( تست سال 84 ، ادبیات آزاد غیرپزشکی ) ، لِنگه ای ندارد .

صوبا دوست من است .

Thursday, May 29, 2008

قطعه ی بی کلام

تو را من زهر ِ شیرین خوانم ای دوست

Monday, May 26, 2008

سوال و جواب ِ بی ساز


تو : دلگیر ِ دلگیرم
از غصه می میرم .
مرا مگذار و مگذر
با پای از ره مانده بر این دشت تبدار
ای وای می میرم
مرا مگذار و مگذر


.........

من :
دلگیری ات ارزانی این شب ِ حقیر
غصه هایت تازیانه بر دل ِ تنگم می زند
تنها در گذارت
نمی گذارمت
با بوسه ای تو را به خواب می برم


Sunday, May 25, 2008

Saturday, May 24, 2008

شبهای استانبول

وه که چه رقص ِ مهتاب زیباست ...
در این نیم دایره ی گشته بی تاب
کلافه از تحمل ِ راکد ِ آب ..
سحر که شود ٬ آب مهتاب را زیر تن ِ برهنه ی خود می خواباند .


Thursday, May 22, 2008

شبهای استانبول

در رویای شبانه ام ٬
بید با باد عاشقانه می رقصید .
در عجب بودم از این پیچش ِ باد با تک برگ های بید ..
بید خود را چه مایوسانه بر باد می سایید .....

Wednesday, May 21, 2008

شبهای استانبول

تنهایی ام با کور سوی ماه ِ نیم خفته ی پشت ابر ٬ دم خور بود .
افکارم با گردش انگشتانت بر پرده های زیرین ِ سازت ٬ هم خواب بود .
دستان ِ اشک ریزانم بر افکارت حسادت می کرد .
کجایی ای رفیق ؟
که مرا با خود تا آسمان ِ پر ستاره می بری و با تنی داغ تر از سطح خاکستری ِ خورشید باز می گردانی؟
دلتنگم .

Monday, May 19, 2008

شبهای استانبول

امشب عشق گوارایی به سراغم آمده ٬
مرا با خود به قعر شب فرو می برد .
شاید چون دلتنگم .
سمفونی ِ سیاه ِ مست گونه ی امشبم را
بر کُپه ابر ِ این آسمان ِ تیره می زنم .
مستی اش می پرد و دلتنگ ترم می کند .
اشک هایم بر دل ِ تنگم می بارد .
باز هوای عشق گوارا می کنم ..
به زلالی ِ اشکم ٬ به گرمای بدنم ٬ به لبان ِ لرزانم ٬به دست های تنهایم ٬
به ساز ِ ناکوکم ٬ به خاکستر ِ سیگارم ...
من باز هوای عشق ِ گوارا می کنم ٬ شاید چون دلتنگم .
قسم به شب می خورم .
بوسه ای می خواهم که مرا به خواب برد ٬
شاید در آغوشت به مستی ِ این دل ِ تنگ
پایان دهم .

Friday, May 02, 2008

تصویر






photos by eL.

Wednesday, April 30, 2008

سه تار


من و ایوان و ابر ٬
در این ساعت عصر .

دیروز روز ِ سبزی بود . می گم سبز ولی کلی رنگ ِ دیگه هم جلوم میاد آآ !!
امروز دلم آشوبه . هوای دریا دارم زیاد . هوای دل آشوبه های دم ِ دریا رو دارم .
شاید واسه ی این سفر ِ .... به این جا که می رسه دلم می خواد بگم این سفر ِ لعنتی !
امروز می رم لُرد .

Sunday, April 27, 2008

ما خانواده ای بسیار سنتی هستیم


ما را چه می شود؟
درعنفوان ِ جوانی هستیم و پارکینسون تمام ِ ملاجمان را گرفته .
کا چُسیده است و مهمانی نیامده است . هامون در ماشینش قلپ قلپ چایی می خورد و قربون صدقه ی ماشین هایی می رود که از جلویش کنار می روند . شیرینی ِ شاهرودی در کف ماشین پرواز می کند . مَردی تقاضای کمک می کند . موتورش جدید است و خراب شده است . اِل و صوب هامون را از صراط مستقیم خارج کرده و به کج راه ِ خود می کشانند . گپ زنان و دود کنان به دشتستان می رویم . ما بسیار خسته ایم . سر درد ِ ملایمی بصل النخاع ِ اِل را می خاراند . رسیده ایم .
وقت تنگ است . جغد بیدار است . موزیک بسیار بلند است . دود می بینم . هامون و صوب گم شده اند . لیزر هم هست . سلام می کنم به آقا لیزر.
کمتر از بیست و چاهار ساعت بعد .
شب شده است و ما در خیابان ها به دنبال ِ دامپزشکی ِ شبانه روزی . مادر در خانه تنهاست ( عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد ) . صوبا رنگ وا رنگ است و می ترسد که سبز پوشان خرتناقش را بجوند . من زیر زیرکی می خندم .
اِلویس با ماست . پدرش هم هست . اِلویس بر خود می پیچد ٬ صوبا قربان صدقه ای می رود که انسان را به ضعف وا می دارد . بوی کالباس های تنوری را استشمام کنید....باشد که رستگار شوید . روده ی کوچک ِ من روده ی بزرگ را بلعیده و حالا قلبم را چنگ می زند . گور ِ بابای جوّ استرچی در ماشین .
در خانواده های ایرانی همیشه عمه چهره ای چرک داشته اند و اصولا عمه نقش جامعی در خانواده ها دارد . چه بسا بیرون خانواده ها هم از عمه های افراد غریبه یاد می شود .
من هم عمه هستم . عمه ی الویسم . او عمه اش را با نگاهی عجیب می نگرد . لابد می گوید که پدرم کم رنگ است ومادرم رنگی ست ....این عمه از کجا آمده ؟ چُس خنده ای می کنم و می گویم : قصه از کلاس فرانسه و کافه انتراکت شروع شد ...
این خانواده ی الویس است . ما خانواده ای بسیار سنتی هستیم .
در دامپزشکی ٬ کا پدری دلسوز می شود که به کودک شیرخوارش ماهی و قرص ِ ضّد اسهال تپانده و حال پشیمان است . ما بسیار سنتی هستیم . کا می خواسته که روغن زیتون بر مقعد ِ طفلک بمالاند ( یا بخوراند؟) . کا مردی توانا ست . در خانواده ی ما جایگاه ِ عجیبی دارد .
صوب هم به سان ِ مادر دلسوزی که بعد از اندی ٬ به پارتی رفته و ماتحت ِ خود را تکان تکان داده و حال فهمیده که پدر ِ کودکش ..... بگذریم . صوب این گونه است و ما خانواده ای بسیار سنتی هستیم . صوب ٬ زنی زحمتکش است که درس می خواند و از کودک ِ چُس مثقالش مراقبت می کند . پُلو های خوش مزه ای درست می کند که مرا شیفته می کند . فقط غذا خور نیست مثل خواهر شوهرش .
شوهر عمه ی الویس چندی پیش موتوری را زیر گرفت و مرا ترساند . دلشوره ای شده ام.
صوب دل داری می دهد و من بهترم . شادترم .
و ما جنسیت ِ الویس را در پرونده اش با شک می نویسیم . موجود ِ نری که شش پستان دارد؟!
من هیچ وقت زیست دوست نداشته ام . همین دو پستان انسان ها را بس . ما خانواده ای قانع هستیم .
الویس خوب است .
باز شب شده .
من اسپند دود می کنم .
ما خانواده ای بسیار سنتی هستیم .

Tuesday, April 22, 2008

همچنان اوایل ِ اریبهشت


من عاشق ِ اشعار ِ عاشقانه ام ٬
عاشق ِ تو بیشتر ؛
که مرا در اشعار ِ عاشقانه ات می خوانی
و مرا عاشق تر می کنی .

اِل ٬ سروده ای در کافه لُرد

عکس از خودم - ادیت از بامداد حسینی

Sunday, April 20, 2008

هفته ی اول اردیبهشت

گویند خدا موزیک باز است . گویند خدا دنیا را با ضربات ِ قدم هایش ٬ هنگامی که از شوق و هیجان می خندیده ٬ آفریده ست . گویند خدا بچه ای بازیگوش است .
خدا می گوید که من – اِل – شکسته ام . از ریتم شکستنم آسمان می غرّد و من ساکن بارانم .
م . آزاد می گوید : شک های شبانه زیباترین ِ شک هاست .
دلم آشوب است . این درد ِ وهمناک ِ جمجمه ام امانم را بریده . این لحظه ی درد ٬ در سرم ٬ از دوری رقص ِ چشمانت بر گردن ِ لاغرم است . چشمم باز می شود . آهان ٬ فهمیدم این دل آشوبه از کجا آب می خورد . از دل تنگی . دل تنگی ای که به بیست و چاهار ساعت هم نمی کشد . یه قهوه ی غلیظ درست می کنم و موبایلم رو نگاه می کنم . همه خوابن . تا قهوه کمی سرد بشود ٬ کمی دور ِ خودم می چرخم و بشکن می زنم و قِر می دهم . بعد روی سنگ های سرد کف ِ سالن می شینم . گور ِ پدر ِ خدا که موزیک باز است . من ٬ خودم خدای موزیک بازیم . در کنار ِ این دل آشوبه صبوری باید . تازَشَم من که تنها نیستم که بترسم . اصلا ترس کجا بود . من ٬ فقط دلم تنگ شده نصفه شبی . لَچکم ُ می بندم به سرم . دماغم ُ می کشم بالا و نوشابه با یخ های گنده گنده می خورم تا تلخی ِ گلوم رو بشورد و پایین ببرد . نوشابه به دست به حیاط می روم .
توی حیاط صداهایی می آید . گوشم را تیز می کنم. صدای کریه زنی می آید که بی نزاکت می خندد و سایه ی شکم مرد را می بینم که .... نکند من شاهد عشق بازی ِ همسایه ی بی حیایمان باشم ؟ اون آقاهه که شلوار ِ گشاد می پوشد و آروغ های بد بو می زند . به ملا گفته ام که مرتیکه بی پدر و مادر است ٬ به من چشمک می زند . ملا هم خندید و با کتابش به اتاق رفت . ملا همیشه حوصله ی کتاب دارد ٬ من اما حوصله ی کتابم رو الان ندارم - دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد – بگذار دکتر نون با زنش آنگونه که دوست دارد رفاقت کند . مصدق با من . من تفنگی دارم که بدجنس ها رو باهاش تیکه پاره می کنم . از صدای آقای آروغی دل آشوبه ام بیشتر می شود . صدای زنش دیگر نمی آید . زنش خفه شده شاید .
پرده ای دیگر :
تا به حال این قدر دقیق سوراخ ِ خلا فرنگی را نگاه نکرده بودم . دقت می کنم که معده ام در پیچ ِ خلا گیر نکرده باشد . با یاد نظریه ی زیبایی شناسی ِ آرتور دانتو ٬ خودم را کشان کشان روی مبل می اندازم .
دل ِ تنگ هم با من می خوابد .
هفته ی پیش ٬ یکشنبه باران بارید . این هفته هم که ببارد ٬ دل آشوبه ی من هم خوب می شود .
لحظه هایی هست که ای کاش همیشه تکرار شوند . روز هایی هست که همیشه باقی می مانند . موسیقی هایی هست که من همیشه گوش می دهم . شب هایی هست که ای کاش تمام نشوند . رویایی هست که من چند هفته یک بار دچارشم .
اردیبهشت آمده .

Friday, April 18, 2008

سبز ِ سبزم ریشه دارم
من درختی استوارم

Thursday, April 17, 2008


ای کاش...
مرسی اِچ .

Tuesday, April 15, 2008

بیست و اندی از فروردین گذشته

منم بیست و دو ساله شدم . عده ای اعتقاد دارن که من بیست و سه سالمه و همیشه بعد از این ادعا بحث ناتمومی در می گیره که خیلی حوصله ام رو سر می بره .
امسال از اولش سال ِ عجیب و خاصّی بود . – قبل از این که بنویسم : ای کاش می شد موسیقی ای که دارم گوش می کنم رو تو هم الآن با من بودی و گوش می دادی - ! حیف .
چند روز پیش آسمون گرفت و بارید . دل ِ منم گرفته بود ٬ از خوشحالی بود شاید . دلم می خواست تمام موسیقی هام را با هم گوش بدم . هُل شده بودم و پشت سر هم سکسکه می کردم . رفتم لُرد . فرهاد می گه از وقتی نمی شه این جا سیگار کشید دیگه بچه ها نمی آن . منم می گم : بچه ها حق دارن فرهاد . (بچه ها حق دارن و بزرگترا حق ِ بچه ها رو نا حق می کنن لابد.) هیجان ِ توی خوشحالی من رو راک های ماهور خوب می فهمن . عجب بارونی بود . لباس که پوشیدم آفتاب شد . خودم رو نباختم ...اگه یه بار باریده ٬ بازم می باره .
شب تو ماشین به آسمون گفتم : اونقدر دوست داریم هم رو که تو هم باریدی آآآ . آسمون جواب نداد ولی من داغ ِ داغ بودم . شب پرواز کردم . بلند ِ بلند . اومدم پیش ِ تو ٬ خواب ِ خواب بودی ... مدت ها نشستم کنارت و خیره نگاهت کردم . هیچ می دونی وقتی که خوابی خیلی ساده ای ؟! هیچ می دونی که نفس هاتم موسیقی دارن ؟! بیدار نشدی ولی یه لبخند زدی .
دیشب می دونستم یه چیزی می شه ... بذار این جوری بگم که اگه اتفاقی نمی افتاد تعجب می کردم . شاید چون آسمون جوابم رو نداده بود . اگه می تونستم دستامو اندازه ی دنیا باز می کردم و همه رو محکم بغل می کردم که اتفاقی برای هیچ کس پیش نیاد .
هدیه ی تولد به جز اینایی که من گرفتم هیچ کس تا حالا نگرفته ... خودتو خسته نکن . من مطمئنم .
برگشتم خونه . دلم شور می زد . وقتش بود که سیگارمو روشن کنم و دستمو بزنم زیر چونم و چایی مو بخورم و به تو فکر کنم . داشتم به این فکر می کردم که کاشکی تو دستت رو بذاری زیر چونه ی من و من به جاش بگم به چی فکر می کنم . ( از بازی ای که راه انداخته بودم شاد و خرم بودم ) – اولین رکورد رو که گذاشتم – منو گنجشک های خونه – ترسیدم . پشت سر هم اس ام اس زدم . دِلیوری نبود خیلی بهتر بود . خیلی .
خدا من رو ببخشه که دیشب خوابم برد ! می گن آسمون پیشگویی می کنه ٬ شاید فهمیده بوده که منم یه بویی بردم ...خواست فرار کنه یعنی ؟! از ساعت سه که باهات حرف زدم بیدار نشستم و نوشتم . گریه کردم . خیلی خودخواهم ٬ تازه فهمیدم . اونقدر خدا رو شکر کردم که هیچ اتفاقی واست نیفتاده که آسمون صداش دراومد . من دیگه کوپنم پره !
حالا منتظرم . ولی دلم روشنه . پس برگرد آروم که هیچ اندوهی از پس ِ کوه نمی رسه . من این جام .

Monday, April 14, 2008

بیست و پنج ِ فروردین

باران می بارد .
من زاده ی فصل آفرینشم .
اِل

Saturday, April 12, 2008


بیست و چاهار ِ فروردین

چقدر حالم خوبه خدا . ممنون . ممنون . ممنون .
امروز فیلم به همین سادگی رو دیدم ( آخر سر ) ! فیلم ِ جالبی بود . وسط فیلم ٬ یه دفعه هوس ِ شمال کردم ٬ دلم می خواست این فیلم رو توی شمال فیلم برداری کرده باشن و این زن رو توی زمین های شالی ببینم با یه موسیقی ِ گیلکی که تِم دشتستانی داره . ای کاش این فیلم پرِ رنگ بود و من در کنار رنگ ها پی به غم ِ این زن می بردم .
منم بد عادت شدم . مدام دنبال موسیقی ام و رنگ و عمق . مدام دنبال سازم . هنر کورم کرده .
شب که اومدم خونه ٬ بعد از این که همه رفتن ٬ نشستم و خاطراتم رو نوشتم . نوشتم . نوشتم . تمومی نداشت . هراز چند گاهی مُچم رو می چرخوندم و تَقی صدا می داد و دوباره از اول . شاید چون امروز با فرناز درباره ی خاطرات نوشتن گپ زدم . یه چیزایی هستش که باید بهت بگم و نگفتم . وقت نشده . می گم ولی .
داره می رسه روزش . روز ِ درد دل من نزدیکه .
فردا تولدمه . آخرشم نفهمیدم روز تولدم چند ساله می شم .... فقط یک سال ِ دیگه هم گذشت . خوب هم گذشت .
امسال....امسال بهترینه ٬ مطمئنم . یاد ِ این حس ِ عجیب که می افتم فشارم می ره بالا ٬ می خندم و اگه ولم کنی گریه می کنم . این بهار از اون بهاراست . قدرشو بدون .
این چند روز از اون روزایی ِ که من عاشقم .
آره .... من عاشقم .
زیباست .

Sunday, April 06, 2008


من نه آنم که ز جور تو بنالم حاشا
بنده معتقد و چاکر دولت خواهم

Saturday, April 05, 2008

زیگ و زاگ ِ شبانه ام

کتاب ِ در کوچه و خیابان ٬ نوشته ی دکتر عباس منظرپور از بهترین کتابایی هستش که این مدت خوندم .بهش 18 می دم . کتاب ِ دیگه ای هم هست که همین نمره رو گرفت : تنهایی ِ پرهیاهو ٬ نوشته ی هرابال هم کتب بسیار خوبی بود که اگه نخوندیش حتما برو بخر و بخونش .
دیشب مست ِ مست بودم . فکر کردم اول مثل ِ همیشه دارم خل بازی در میارم که هِی پاهام ُ زیگ زاگ می ذارم ولی قضیه از جای ِ دیگه آب می خورد و من بی خبر .
امروز هم سرم کوه ِ دماونده .
سفر هم دارم می رم . ولی تنها .
برم خیام بخونم .

Friday, April 04, 2008

سیه چُرده ی قرمز


Thursday, April 03, 2008


این روزای نوروز هم تموم شد .
قبل از اوایل نوروز اونقدر دعا کردم که خدا می دونه .... نصفه نیمه جواب گرفتم .
صبا دیروز صبح اومد . سریع قهوه مون رو راه انداختیم و توی محل تشکیل هیئت به بررسی کارای عقب مونده پرداختیم . کلی حرف و عکس بود که باید تحت یه نظارت اجمالی قرار می گرفت که اونم نصفه نیمه موند .
فیلم به همین سادگی توی صفه .
هامون هم برگشت . ازهفتم فروردین توی راه برگشتن بود ٬ نمی دونم چرا نمی رسید ؟! یعنی اینقدر از چالوس تا این جا راهه ؟ یا من از انتظار بدم میاد؟
پویا نیست . می دونم غصه داره . آهنگی که الآن دارم گوش می دم رو تقدیم دل گرفته ی دوستی می کنم که پویا ست . هنوزم دلم تنگه برای صبا .
نه پدری ٬ نه مادری ٬ نه هیچ کس و کاری . نه کار و کسی . هیچ .
یه چیز ِ عجیبی تو گوشم زمزمه می کنه که من می ترسم ازش . بعدا می نویسم

این نوشته مال ِ بعدا هستش

امروز هم روز ِ خداست . امروز هم ریتم ِ ساقی نامه و صوفی نامه تو گوشم هست . شاید چون کسی رو دوست دارم ... شاید چون دلم تنگه ٬ شاید چون حرف دارم ٬ حرفای صد من یه غاز که دستفروشا هم دیگه دنبالش نیستن ولی چی کار کنم ؟ ساده ام دیگه . صافم مث ِ کف دست . حوصله ی جفنگیات ندارم .
الآن که شبه دارم با خودم می گم نکنه امروز روز خدا نبوده ٬ بلکه روز مبادا بوده ...! من کلی حرف دارم واسه روز ِ مبادا . نزدم هیچ کدومو .
برای روز مبادا چیزای زیادی رو نگه داشتم . مثلا این که بشینم روی تراس و یه عالمه کوه جلوم باشه و موسیقی ام رو گوش بدم . مثلا این که توی بغلت ( هنوز نمی دونم با ؛ باید بنویسم یا با ق ) لَم بدم جلوی آتیش و گپ بزنیم . مثلا این که بشینم و برات بگم که چیا کشیدم توی اون روز کذایی و بعدش برات از کف ِ چوبی ِ خونه ام و گلدونای سفالیش بگم . برای روز مبادا یه لبخند نگه داشتم که بعدش گریه میاره . برای روز مبادا لوبیا پلو نگه داشتم با ماست و ترشی .
سادگی شری و بهزاد من رو آروم می کنه و از طرفی می ترسونه .
دلم می خواست امشب بهزاد تا بوق ِ سگ ساز می زد و من می خوابیدم . دلم می خواست هامون سرِ کار نمی رفت . دلم می خواست فیلم ِ لیلا رو توی سینما می دیدم . دلم می خواست مست بودم . ( شایدم نه... دلم برای میگرن و اون قرص های فیل افکن تنگ شده بود ) .
الآن دلم می خواد دو تا دستت رو بذاری این ور و اون ور ِ سرم و محکم فشار بدی .
فردا جمعه اس .
روز خداست .

Wednesday, April 02, 2008

باهار




باهار باهار

Tuesday, April 01, 2008


Wednesday, March 26, 2008

A day at Dizin avec Shabnam et Elika