Saturday, June 20, 2009

پر از کاغذ ِ باطله ام با نوشته های پر محتوی
بیانیه های بی نظیر
دعوت به کودتا
مشت ها باز شده اند
سکوت کرده اند
حق می خواهند
این روز ها حق کیلویی چند؟

Saturday, April 25, 2009

زندگی گاه گاهی شوخی نیست

Tuesday, April 21, 2009

محتاج آتش

هنگام ِ سحر ،
ابتدای روز ،
وقتی که گرگ و میش است زمان ،
به تو می اندیشم .
طوفان آغاز می شود
رگباری تند که پیچک های حیاط را به جنون می کشاند
برگ های سبز بهار
که هر کدام پهنه ی دل خوشی های من اند
می لرزند
من به تو محتاج شده ام
دیگر حتی یاد تلخی هایت هم دلم را می لرزاند
این رگبار و طوفان از من است
و این آتش
از تو
من دوباره در بهار محتاج ِ آتش ام .

Monday, April 20, 2009

بیست و سه سالگی

هفته هاست در همان جایی که از تنهایی گفتم
حالا از عشق می گوییم
سال ِ پیش ، برف آمد ... باران کم بود ،
یادم می آید ، سه روز تنها
و من بر عکس باران بودم .
امسالم ، پر از باران است
و من هم با بارانم ، می بارم .
رگبار و نم نم ، ساده و همراه ِ آسمان ِ گود .
هفته هاست که مثنوی نخواندم
در همان جایی که از عشق سخن گفتیم ،
من گریستم .
در این چند ماه ، من بسیار زیسته ام
دور از تو ، با باران .
دلم خوش است که تو هم با باران بوده ای .

Saturday, April 18, 2009

بیست و چند فروردین

می نویسم
می نویسم از تو
تا ته کاغذ جا دارد
دلم تنگ ات شده
ای کاش این جا بودی

Friday, April 10, 2009

نمی خواهم هوس باشد

باید ناپرهیزی باشد
در لحظه هایی که دلم آشوب است .
باید هوس باشد
آن زمان که مرا می بوسی
و من با دلهره ، انگشتان ِ پایم را جمع می کنم
ناخن های جویده جویده و کوتاهم ،
کف ِ دستم را خراش می دهد .
باید نگاه ِ اغوا گرم باشد
که این گونه مرا به آغوش می کشی
و تکرار ِ هر لحظه را از یاد می بری
باید عادت باشد
وقتی آنقدر دلم تنگ است
که سرم را در بالش فرو می کنم
نباید عشق باشد
باید عادت باشد
هوس است
نباید عشق باشد؟

Tuesday, April 07, 2009

گلندوک

لواسون - هفته ی پیش

Friday, April 03, 2009

در ستایش ِ پایان شب های بلند و سرد ِ زمستانی

دلتنگ ات نیستم
و هر چه هست و نیست ، همینست :
واژگونه ی شب های بلند ِ سرد ِ زمستانی
وقتی دوست داشتنت زیبا بود .
بهانه جو بودم
با ریشه های پایدارت درون ِ من
به یک لحظه ماندم
به یک بوسه شرمم آمد .

Wednesday, March 25, 2009

The right kind of wrong

As I was sitting in leila's balcony , watching my three friends talking to eachother , while they were holding hands of their boyfriends , I thought about "the" lasting relationship .
I watched G 's boyfriend always chooses a seat which has an extra place for her , but S seemed not caring that much , while his girlfriend was dying to sit beside him , and hold his hand .
Suddenly I found myself a bit out of whole dating , and being in a relationship phase , where you are anxious about if you boyfriend has the best seat ever , or if he is thinking about how cute you are comparing to your other girl friends in a party . And I thought about being instead of S in there. Am I the-holding-hand type?
I don’t think so.
As far as guys are the not-speaking-about-their-feelings type, what if he is PDA? What if he wants me to hold hands or kiss in the public?Should we change our manner for being loved more, or should we just stick to our own way?

Sunday, March 22, 2009

شعور ، درک و ترس ، به مقدار ِ زیاد

معتقدم اگر گند ِ کاری بخواد در بیاد ، در می آد . این رو موقعی فهمیدم که دوست صمیمی ام از دوست پسرش حامله شد .
چاهار ماه ِ پیش وقتی یک شب همه با هم به مناسبت اولین مصاحبه ی من با رادیو استرالیا مشروب خوردیم و من اونقدر گیج بودم که نمی دونستم از پام داره خون میاد ، مطمئنا فکرش رو نمی کردم که دوست صمیمی ام طبقه ی بالا با دوست پسرش بدون هیچ پیش بینی از زمان و شرایط به عشق بازی مشغولن . یا حداقل اگر باهاشون برخورد می کردم مطمئنا زیرزیرکی می خندیدم و از پله ها تلو تلو خورون پایین می یومدم و به سلامتی ِ صحنه ای که دیدم یه لیوان ِ دیگه می نوشیدم و ادامه ی شعر ِ زیبای اخوان ثالث رو با صدای بلند می خوندم .
دو ماه و نیم ِِ بعد ، هنوز ساعت چاهار ِ نیمه شب نشده ، دقیقا زمانی که من با چند نقد ِ عکس دست و پنجه نرم می کردم ، تلفنم زنگ خورد و از بین صداهای مبهم و گریه ای و فین های کشدار و طولانی خبر حامله شدن ِ دوستم رو فهمیدم . ساعت ِ 4:55 دقیقه با ماشین ِ قدیمی و شاسی بلند ِ دوست بی نظیرم ، آقای نون ، دوستم رو سوار کردیم تا با هم ببینیم که چه کاری می شه کرد . هوا سرد بود و منم سرمای وحشتناکی خورده بودم . کلید ِ خونه ی مختار رو داشتم . رفتیم اونجا . چندین ماهی بود که کسی پاشو اونجا نذاشته بود . دوستم تا خودش رو توی خونه تنها دید . زار زار گریه کرد . گفت که دوست ِ پسر ِ نازنین و عاشقش نمی دونه . ازش پرسیدم نمی خوای بهش بگی؟ حقش ِ که بدونه . اون هم باید توی این تصمیم گیری در کنارت باشه . گفت اصلا . اگر بفهمه دیگه نمی خواد با من دوستش رو ادامه بده .
صرفا چون فیزیک ِ ما زن ها ایجاب می کنه که حمال ( حمل کننده ) ی این مسولیت باشیم پس بقیه مهم نیستن؟
این خودخواهی ِ ماست یا درک ِ بالا مون؟ آیا من هم اگر عاشق ِ کسی بشم و ازش حامله شم از ترس ِ تنهاموندنم سکوت می کنم ؟

سریع زنگ زدم به چند نفر برای سقط ِ جنین ِ نازنین که حتی مطمئن نبودم الان روحی توی بدنش هست یا نه؟
کلمات و جمله های اوریانا فالاچی در کتاب ّ " نامه ای به کودکی که هرگز زاده نشد " جلوی چشمم رژه می رفتن . از خودم خیلی بدم اومد . رفتیم آزمایشگاه و آزمایش های لازم رو انجام دادیم . برگشتیم خونه ی مختار.
شب وقتی که دوستم به ضرب داروهای خواب آور که آقای نون به خوردش داده بود خوابید ، رفتم حموم و توی زیر دوشی با اکراه شلوارم رو کشیدم پایین . جنون وار به دنبال ِ زخمی گشتم که اون شب ، در حین مستی بالای زانوم ( اون طوری که یادمه ) بوجود اومده بود . چرا بعد از اون شب ، اصلا به دنبال اون خراش که اینقدر هم سوخته بود نگشته بودم؟ یه دفعه دیدم در باز شد و آقای نون اومد تو . وقتی دید اون قدر تنهام و ترسیده ام ، بدون ِ این که حرفی بزنه یا حرکتی کنه اومد و من رو محکم بغل کرد . و من با خیال ِ راحت پیشش گریه کردم .
الان چاهار ماه از اون اتفاق گذشته و به جز من و دوستم و آقای نون هیچ کس نفهمید که این چند ماه بر ما چی گذشت .
آیا واقعا این قدر که ما ها از بدن ِ خودمون بی اطلاعیم ، از احساست مون هم بی خبریم ؟
آیا همونطور که درباره ی احساسات مون با میلیون ها نفر مشورت می کنیم ، نباید درباره ی موجودی که خودمون بوجودش میاریم ، حداقل باطرف مقابل مشورت کنیم ؟
چرا همیشه خصوصی ترین تصمیم ها و احساساتی ترین شون رو داد می زنیم ؟ ولی با کسی که "باید " حرف نمی زنیم ؟

Sunday, March 15, 2009

یه دامن ِ کوتاه ، یه فلسفه ی جدید

بهترین دقایق روزم ، صبح خیلی زود ِ که از در ِ خونه میام بیرون و تصمیم می گیرم امروز چه موسیقی ای گوش بدم وقتی دارم می رم بدوم . این لحظه بهتر هم می شه وقتی داری می دوی و موسیقی تمام کله ات رو پر کرده و هوا کمی سوز داره و اشک توی چشات جمع می شه . وقتی توی این قبرستون این قدر می تونم شاد باشم پس همون بهتر که اعتقادی به بهشت و جهان برتر نداشته باشم .
از خوش شانسی من مبل هفتصدهزار تومنی رو دو شب ، موقعی آوردن که به جز من کسی این جا نیست که ازش استفاده کنه . برای همین دیروز رفتم و چند تا فیلم مشتی سفارش دادم که بتونم تا قبل نوروز استفاده ی کامل رو ازش بکنم . من در استراحت کامل به سر می برم و فقط کسی که مثل من این مدت خر حمالی کرده لذت مبل و آب ِ پرتغال تو سرخ رو می فهمه .
وقتی از استراحت لبریز شدم ، رفتم خرید . اول خرید خوراکی ، یکی از کارهایی که همیشه لذت می برم از انجامش . میوه ، سبزیجات ، مربا ، شیر ، آبمیوه ، چیپس ، ماست ، نون و .... بعد خرت و پرت های دیگه که در نام بردنش هیچ ضرورتی احساس نمی کنم . بعد از اپیلاسیون و رنگ کردن ِ موهام ، یه دوش ِ طولانی فردوس ِ برین رو پیش چشمام رقصوند . شب چند نفری رو که خیلی دوست دارم ، اومدن این جا که تشریف فرمایی ِ مبل ِ محترم رو جشن بگیریم . من هم بلوز و دامن کوتاهی پوشیدم با صندل خیلی راحت .
شاید مردها هیچ وقت فلسفه ی لباس پوشیدن ِ ما زن ها رو نفهمن ولی مطمئنا ازش لذت می برن . اون شب هم یه دست ِ خیلی بزرگ دور کمرم حلقه شد و فهمیدم یه نفر ِ دیگه هم از این فلسفه لذت برده .
بهترین دقایق روزم رو می گذرونم . حتی با این که الیکا دیشب از کسی حرف زد که بهش گفته بودم جلوی من درباره اش حرف نزنه
آیا ما دخترها احتیاج به دامن ِ کوتاه داریم تا دستی دور ِ کمرمون حلقه شه؟ یا دامن کوتاه صرفا باعث شده بود دوباره خورم رو احساس کنم؟ .

Friday, March 13, 2009

چند دقیقه مونده تا فردا - چند روز مونده تا نوروز


چند دقیقه مونده تا فردا شه . فهمیدم که یا خیلی تو آینده زندگی می کردم ، یا خیلی تو گذشته . این چند وقت فقط توی الآن بودم . الآن بی انتها و مکرر . چند هفته پشت سر هم راک گوش دادم . تمام موزیک های سنتی رو از توی موزیک دونم ریختم بیرون . حالا دوباره همه چیز برگشته سر جاش . ( و من شادم ) . اِ
صاد فردا می ره نپال و تبت و من چند هفته تنهام . الیکا هم می ره یه سمت دیگه . بابی هم یه سوی دیگه .
این روزا خوبن . با صاد رفتم پاتوق همیشگی مون که بارها با کاویان رفته بودیم و این آخریا فقط با صبا دو تایی می رفتیم . آخرین سیگار سال رو با صبا کشیدم . نشستیم آسمون رو نگاه کردیم . بنفش شده بود . عجب آسمونی . عجب رنگی . به صبا گفتم بیا از اول سال هشتاد و هفت بهترین و بدترین خاطراتمون رو دوره کنیم . مثل همیشه با هم کلی گپ زدیم . چیه تو دوستی ِ من با صبا که این جوری ماها رو به هم وصل کرده ؟ چیه توی آدما که وقتی همدیگرو پیدا می کنن می دونن باید با هم باشن ؟ چیه توی این حرفا و صداها که وقتی رد و بدل می شه همه ی غم و غصه ها می ره و آدم فکر می کنه که پشت اش گرمه ؟ دوستی واقعا مفهوم غیرقابل توصیفی داره که شرح داده نشه بهتره .
بعد به قرارمون رسیدیم . من و صبا هر شیش ماه یه بار ، شیش ماه آینده رو پیش بینی می کنیم . حالا تا شیش ماه آینده . هاهاهاها
این روزای دم نوروز رو خیلی دوست دارم . آسمون آبی یه . ابرای کپل و سفید تو آسمونن . شبا ماه مثل یه سینی ِ نقره ای براق توی آسمون ِ . گلهای رنگی همه جا هست . و من باز شادم . همه ی موسیقی هام رو با عشق گوش می دم . برای خودم روسری های رنگی خریدم . غزل صبا رو دیدم و با هم قهوه خوردیم . تصمیم دارم تا قبل عید تمام دوستام رو حتما ببینم . امیدوارم که نریمان هم تا قبل نوروز آزاد شه تا اینقدر صدای گرفته ی دوستام تو گوشم زنگ نزنه . دلمون برات تنگ شده نریمان . برگرد که باید بریم دوربین بخریم . برگرد که با شهرام ناظری بریم پیش ناصر تقوایی . برگرد که با هم "لاله ی بهار" گوش بدیم و بادمجون و نون بخوریم .
می دونم که سال جدید هم برام پر از شادی و – شاید هم غصه - اس ولی من از پسش بر میام . کسایی هستن که دوستم دارن و منم دوستشون دارم . آدمهایی که واسه ی اطرافیانشون احترام قائلن و عادلانه به بقیه نگاه می کنن . روزها رو با هم می گذرونیم . این رستوران ، اون کافه . خونه ی این ، رو بالکن یکی دیگه . با مهر و صداقت . نه با دورویی و دروغ .
هزار بار از این روزا راضیم . هزار بار پاک ان . هزار بار عاشق و پر از انرژی ام . هزار بار تک تک موسیقی ها و تمام تک نوازی های تار و سه تاری که روزها و سال ها دلم رو لرزوندن رو به کسایی هدیه می دم که قدر زندگی و آدم ها و عشق رو می دونن . هزار بار تمام ادبیات رو تقدیم کسایی می کنم که با یه چایی و چندتا سیگار زنده ان و معنی ِ رفاقت رو می دونن . هزاربار تمام عکس ها و نقاشی های زیبایی که در طول تاریخ خلق شده و با دیدنش حس زندگی توی رگ ها جاری می شه رو به کسایی تقدیم می کنم که زیبایی هنر رو می فهمن . هزاران بار بیشتر ....
نوروز بسیار نزدیک شده . فردا شد . من دیریست عجیب شادم