Wednesday, March 20, 2013

روزهای تازه

سلام به دوستان عزیزم 
این وبلاگ تازه من هست که زین پس اونجا می نویسم بیشتر.
خوشحال می شم اگر بهش سر بزنین . 


نوروز پیروز.

Saturday, January 05, 2013

Thursday, November 15, 2012

Today's quote |


“This is why it hurts the way it hurts. You have too many words in your head. There are too many ways to describe the way you feel. You will never have the luxury of a dull ache. You must suffer through the intricacy of feeling too much.”

- Iain Thomas 

Saturday, October 20, 2012

دوران ِ سیاه


ما در یکی از سیاه‌ترین دوران ایران زندگی می‌کنیم. افسردگی، بی‌انگیزگی، فقر و بی‌سوادی در جای جای زندگی هر کداممان موج می‌زند.
امروز داشتم فکر می‌کردم که تمام عمرم درس خواندم، کار کردم. لحظه‌ای را به بیکاری نگذراندم. اما خروجی‌ای که داشتم، با یک دختر سنتی که تمام عمر در خانه نشسته است، فرق آنچنانی ندارد. یعنی اگر بگوییم که من تجربه و فکر باز دارم.... این‌گونه که بویش می‌آید، این چیزها در این روزها خیلی به درد نمی‌خورد.
کسی نمی‌پرسد چه می‌دانی و چه نمی‌دانی؟ احتیاجی نیست چیزی بدانی اصلا. کشور در نهایت بی‌سوادی چرخش می‌چرخد. بدانی و ندانی فرقی نمی‌کند. ما نسلی هستیم که فقط غیرت آن را داشتیم که کار کنیم و کتاب بخوانیم. با تمام کارهای داوطلبانه‌ای که از آن دوزار هم بیرون نمی‌آمد شاد باشیم و در نهایت هم با کتک ما را از خاک‌مان بیرون راندند. اینک کارمان به جایی رسیده که در خاک خود احساس غریبگی می‌کنیم. تنها دلخوشی‌مان زبان مشترک‌مان است. تنها دلیلی که ما را نگه داشته این است که :« اگر دلمان بگیرد، تا سر کوچه برویم، کسی هست که دو کلام حرف‌مان را بفهمد.»
لعنت به روزهای سیاهی که همان غیرت را در ما می‌کشد.

Friday, September 28, 2012

we are writers


Writers are forgetful,
but they remember everything.
They forget appointments and anniversaries,
but remember what you wore,
how you smelled,
on your first date…
They remember every story you’ve ever told them -
like ever,
but forget what you’ve just said.
They don’t remember to water the plants
or take out the trash,
but they don’t forget how
to make you laugh.
.
Writers are forgetful
because
they’re busy
remembering
the important things.
I am a writer. Through and true and this made me remember that.

I pick that up from some blog named "That kind of a woman" ; And I just loved it. 
Hope you like it too. 

Tuesday, August 21, 2012

هیچ هم نیستم


دُرُست مثل دوران ِ تین‌ایجری‌م شدم. شب‌ها خوابم نمی‌بره. فکرهای عجیب و غریب می‌زنه به سرم.
احساس می کنم نتونستم هیچی بشم ! هیچی !!!!

Monday, August 06, 2012

رسم ِ ستم گریزی

هر آفتابی که بام کهنه آسمان را رد کند و تو در آغوشم نباشی ستمی بزرگ بر بشریت روا شده.

-از فیس بوک حمیدرضا سبز

Tuesday, July 31, 2012

I wanna hold your hand


I will hold your hand.
Maybe the first night we meet in a quick and firm handshake.
Or years and years later when we walk down a familiar street.
Maybe in the back of a cab in the Lower East Side.
The aisles of the old antique shops, 
trying to stay connected even though our path narrows.
 I will hold your hand each night.
Gazing at its skin, casing your muscle and bone.
I will know the rough calluses you got from years of routine.
I will memorize the knuckles and document them in my memory. 
I will hold your hand in foreign lands.
I will squeeze tightly to reassure you. Too tell you. I love you.
I will hold your hand when you meet my family.
I will loosely entangle my digits betwixt yours. Lazy hand swinging.
I will clutch your hand in the warm, windproof pockets of your winter coat.
I will hold your hand when we walk museums, or libraries. 
Maybe I will tie us together with knotted fingers. 
I just know, I will hold your hand.

Tuesday, June 26, 2012

برای سفرم

سفر کنیم و نیندیشیم . 

حمید مصدق

Sunday, May 13, 2012

چونان دوستت میدارم - محسن نامجو




اینم موزیکی که بابک امروز فرستاده : ) 
:) 

Sunday, May 06, 2012

Saturday, April 07, 2012

Quotation

“The only one you need in your life is that person who shows you he needs you in his.”

Oscar Wilde

Saturday, March 24, 2012

پنجمین روز سال نود و یک


امروز پنجمین روز فروردین است.

این روز‌ها مثلا باید مثل بچه آدم بشینم و فکر کنم که از زندگیم چی می‌خوام و چیکار باید بکنم. هر تصمیم جداگانه‌ای مسیر زندگی من رو به کل جا به جا می‌کنه.
همیشه محکم بودن و استقامتم بین دوستانم زبانزد بوده. محکم بوده‌ام . یا حداقل اینطوری نشان داده‌ام. اما این روز‌ها واقعا می‌ترسم. دوست دارم دست محکمی من را از جایی که هستم بلند کند و پیش خود بنشاند. مثل زمانی که کوچک بودم و پدرم من را روی پایش می‌نشاند و من می‌دانستم که در دنج‌ترین و امن‌ترین کنج ِ جهانم.  دلم همان دست‌ها را می‌خواهد. به همان مطمئنی. به همان استقامت. از بودن در تاریکی و اینکه ندانم قدم بعدی چه خواهد شد خیلی ترسانم.
اما همین هست که هست. همه در همین مسیرند.
دیروز چهارم فروردین ، تمام روز را با خودم فکر کردم که بهترین کادویی که می‌توانم برایش بگیرم چیست؟ ذهنم به جایی قد نداد. امروز تولدش است. من یک ماهی فرصت دارم تا فکر کنم. خوبی دور بودن شاید در همین چیز‌هاست. دفعه قبل چیز‌هایی که برایش بردم –فکر کنم- خیلی باب طبعش واقع نشد. چون ندیدم که شالگردنش را بیندازد و یا سیگارش را در جعبه سیگار بگذارد! (من را که می‌شناسید ... شیفته کادوهای دست‌سازم) . در پیچ و تاب ِ همین افکار بودم که دست داد و چند ساعتی با هم بودیم و حرف زدیم و تا می‌شد قربان صدقه هم رفتیم. چند ساعت بعد، ورق به طور کلی برگشت و من آنقدر عصبانی شدم که اشک درون چشمانم حلقه زد.
امروز هم خواستم صدایش را بشنوم. زنگ زدم تا تولدش را تبریک بگویم. اما صدایش همچنان گرفته بود.
نمی‌دانم مرز بین آرامش ِ من و ناراحت نکردن ِ او کجاست؟