Saturday, March 24, 2012

پنجمین روز سال نود و یک


امروز پنجمین روز فروردین است.

این روز‌ها مثلا باید مثل بچه آدم بشینم و فکر کنم که از زندگیم چی می‌خوام و چیکار باید بکنم. هر تصمیم جداگانه‌ای مسیر زندگی من رو به کل جا به جا می‌کنه.
همیشه محکم بودن و استقامتم بین دوستانم زبانزد بوده. محکم بوده‌ام . یا حداقل اینطوری نشان داده‌ام. اما این روز‌ها واقعا می‌ترسم. دوست دارم دست محکمی من را از جایی که هستم بلند کند و پیش خود بنشاند. مثل زمانی که کوچک بودم و پدرم من را روی پایش می‌نشاند و من می‌دانستم که در دنج‌ترین و امن‌ترین کنج ِ جهانم.  دلم همان دست‌ها را می‌خواهد. به همان مطمئنی. به همان استقامت. از بودن در تاریکی و اینکه ندانم قدم بعدی چه خواهد شد خیلی ترسانم.
اما همین هست که هست. همه در همین مسیرند.
دیروز چهارم فروردین ، تمام روز را با خودم فکر کردم که بهترین کادویی که می‌توانم برایش بگیرم چیست؟ ذهنم به جایی قد نداد. امروز تولدش است. من یک ماهی فرصت دارم تا فکر کنم. خوبی دور بودن شاید در همین چیز‌هاست. دفعه قبل چیز‌هایی که برایش بردم –فکر کنم- خیلی باب طبعش واقع نشد. چون ندیدم که شالگردنش را بیندازد و یا سیگارش را در جعبه سیگار بگذارد! (من را که می‌شناسید ... شیفته کادوهای دست‌سازم) . در پیچ و تاب ِ همین افکار بودم که دست داد و چند ساعتی با هم بودیم و حرف زدیم و تا می‌شد قربان صدقه هم رفتیم. چند ساعت بعد، ورق به طور کلی برگشت و من آنقدر عصبانی شدم که اشک درون چشمانم حلقه زد.
امروز هم خواستم صدایش را بشنوم. زنگ زدم تا تولدش را تبریک بگویم. اما صدایش همچنان گرفته بود.
نمی‌دانم مرز بین آرامش ِ من و ناراحت نکردن ِ او کجاست؟ 

No comments: