Friday, December 28, 2007

آتش جاودان

آتشی در سینه دارم جاودانی
عمر من مرگی ست نامش زندگانی
رحمتی کن کز غمت جان می سپارم
بیش از این من طاقت هجران ندارم
ای نهیب از سرم پای ای پری از وفاداری
شد تمام اشک من دست در غمت کرده ارزانی
نوگلی زیبا بود حسن و جوانی
عطر آن گل رحمت است و مهربانی
ناپسندید دل من ، دل شکستن
رشته ی الفت و یاری گسستن
کی کنی ای پری ترک ستمگری
نی فکنی نظری آخر به چشم ای جان آرامم
گرچه نازد دلبرآ دل تازه دارد
ناز هم در دل من اندازه دارد
حیف اگر ترحمی نمی کنی بر حال زارم
جز دمی که بگذرد ، که بگذرد از چاره کارم
دانمت که بر سرم گذر کنی به رحمت اما
آن زمان که برکشد پیرانه غم سر از مزارم

Thursday, December 27, 2007

Wednesday, December 26, 2007

Sunday, December 16, 2007

غزال شاملو


غزال شاملو

Saturday, December 15, 2007

بیداد همایون

فتنه ی چشم تو چندان پی بیداد گرفت
که شکیب دل من دامن فریاد گرفت
آن که آیینه ی صبح و قدح لاله شکست
خاک شب در دهن سوسن آزاد گرفت
آه از شوخی چشم تو ، که خونریز فلک
دید این شیوه ی مردم کشی و یاد گرفت !
منم و شمع دل سوخته ، یارب مددی !
که دگر باره شب آشفته شد و باد گرفت
شعرم از ناله ی عشاق غم انگیزتر است
داد از آن زخمه که دیگر ره بیداد گرفت
سایه ! ما کشته ی عشقیم ، که این شیرین کار
مصلحت را ، مدد از تیشه ی فرهاد گرفت
ه . ا . سایه / تهران - ارریبهشت 1350
.زمین از آه من ترک برداشت . آسمان باران می بارد تا مرهم زخمم شود . باد سازم را کوک می کند
می گوید در شهری و دشتی سر دادی....نمی گویی چوپان دلگیر می شود ؟
گوش هایم داغ می شوند ، خورشید مرا در آغوش کشیده ، به دریا گفته اشک هایش را
دریا زایش موج هایش را به رخم می کشد ! نمی دانم نام بچه هایش خاطرش می ماند ؟ مادر من که دو فرزند دارد نام مان را گاه فراموش می کند .
شب . رسم مشترکی داریم که بیدار می مانیم . من بخشیدم !
صبح رسیده . من در آغوش آفتاب برخاستم . بوسه بارانم می کند . بلند می خندم . تو خودت را بخشیده ای . و هیچ از آن ساز را نشنیده ای .... باد تو را به اعماق دل من برد .
ملاجم فرو ریخت
پی نوشت اول : شعر بیداد همایون را ملا مصدق در عالم مستی برایم خواند - می دانم دیوانه ی این شعر است !
پی نوشت دوم : به علت آن که دوستان نمی توانستند کامنت های خود را پست کنند .... برنامه جدیدی گذاشتم که تمام کامنت های قبلی را بر قاطی رو سیاهی ها !
پی نوشت سوم : تعطیلات بین ترم را در می یابیم و سفر به یزد و میبد
پی نوشت چهارم : بعدا می نویسم

my hang outs






Thursday, December 13, 2007

Entre nous


Entre nous,
C'est l'histoire
Qui commence au hasard
De nos yeux qui se cherchent
Entre nous
*******
Entre nous,
De nos bras
C'est le temps qui donnera
Un premier rendez-vous
Entre nous
*******
Entre nous,
c'est le temps qui s'enfuie qui s'en fout
C'est la vie qui ne prend dans le cou
C'est le coeur qui avoue
Entre nous, Entre nous,
C'est l'avoeu qui nous brûle en dessous
De nos peaux que l'on frôle, jaloux,
De nos moindre seconde sans nous
*******
Entre nous,
C'est toujours
C'est le contraire
D'un jour Un voyage sans détour
Entre nous
*******
Entre nous
C'est le fort, la raison et le tord
C'est l'envie qui nous mord dans le cou
Entre nous,
C'est l'avoeu qui nous brûle en dessous
De nos peaux que l'on frôle, jaloux
De la moindre seconde sans nous
Entre nous,
C'est toujours
C'est le contraire
D'un jour Un voyage sans détour
Entre nous


Chimène Badi Entre Nous lyrics

چـيزی نمـی دانـم از اين ديوانـگی

وقتی گريبان عدم با دست خلقت می دريد
وقتی ابد چشم تورا پيش از ازل می آفريد
وقتی زمين ناز تو را در آسمانها می کشيد
وقتی عطش طعم تورا با اشکهايم می چشيد
من عاشق چشمت شدم نه عقل بو د و نه دلی
چـيزی نمـی دانـم از اين ديوانـگی و عـاقـلی
يک آن شد اين عاشق شدن دنيا همان يک لحظه بود
آندم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم شيطان به نامم سجده کرد
آدم زمينی تر شد و عالم به آدم سجده کرد
مـن بودم و چشمان تـو نه آتشی و نـه گلـی
چيزی نـمی دانـم از اين ديوانگی و عاقلی

Wednesday, December 12, 2007

Monday, December 10, 2007

بی خبری

یاهو مسنجر تعطیل . حوصله اش رو ندارم . تو خونه ی آقای الف عینک دار کامپیوتر، فعلا دانشگاه ست . مسلما من خونه ام . خونه ی خودم . نتیجه آسونه ، اینترنت مثل مغازه های جمعه تعطیل !
چند روز بود این جا نبودم . خونه ی آقای الف عینک دار به زندگی خیلی نزدیکه . در عین حال از دنیا دوره . منم عاشق دوری از این دنیام . عینک اش بهم این امکان رو داده که دوستای خودم رو ببرم توی دنیام . بقیه برن پی کارشون . من باهاشون هیچ کاری ندارم .
برای دوستانی که در طلب دیدن من توی خونه ی جدیدم هستند توضیحات مختصری ضمیمه می کنم .
خونه ی آقای الف عینک دار
بالاتر از میدونی هست که من خیلی دوستش دارم .اصلا اون خیابون رو خیلی دوست دارم . یه کوچه ی تنگ یک طرفه با ساختمون هایی که بوی 50 سال پیش هنوز از تیرچه های چوبیشون به بینی ات می رسه ! در کوچک آهنی ، سفید – طبقه ی سوم . خونه ی خیلی کوچیکیه . خیلی ! شاید چون میز و صندلی ها رو جمع کردیم و جاش کتاب چیدیم . شاید چون توی آشپزخونه ، جا کتابی گذاشتیم . شاید چون توی دستشویی پر روزنامه و مجله ست ...نکنه که فرصت مطالعه هدر بره . آرشیو فیلم ایتالیایی هم داریم . می پسندم . تلویزیون بزرگی داریم که دلمان برای سینما تنگ نشود .
فعلا پله قدغن ! نمک قدغن ! سختی قدغن .
دکتر گفته : بی خبری .
من هم بی خبرم . از همه چیز و همه کس . دوستانی که ماندند خبر نمی آرند ... محبت بوسه می کنند .
برای دوستانی هم که رفتند و دشمنان عزیز .... من رفیق نیمه راه بودم . همیشه آن که می ماند رفیق نیمه راه است ، نه آن که می رود .
عدس پلو با دکتر شفیعی کدکنی – چای با استاد ایرج افشار و زندگی با ه . ا . سایه و شب ها با یادواره ی اخوان جان ( همانگونه که اسماعیل خویی از او یاد می کرد ) ، عکس با آن عکاس سرشناس و فیلم با آقای الف عینک دار .
این جمعه هم گذشت . خوب گذشت . با شوری و صوبا و سهز گذشت . با شیک دت میلک ام اند ام !
هر شب همین خواهد بود .
امروز یاد بازداشتگاه افتادم و روز افشای راز . یاد امان افتادم . یاد کمانچه و بهمن . یاد برنامه ی این هفته و ژوژمان دوستانه ی هفته ی آینده . یاد دفترم که هشتم آبان هزار و سیصد و هشتاد و شش تمام شد .
ساعت هشت – بیست و سه آذر سال هزار و سیصد و هشتاد و شش – جمعه
پی نوشت :
چند پیش قبل از جمعه ی پیش ، با دوستانم حرف زدیم . از اولین عشق . اولین بوسه . اولین گریه . اولین ترس . اولین اعتراف . اولین آینه . اولین هم آغوشی مضحک که به داستانی افلاطونی بدل شد . اولین شب نقره ای که کسی به یاد ما بود و ما خاکستر شدیم میان دود . اولین و آخرین هوس که دوستی را محکم کرد .

Sunday, December 09, 2007

Thursday, December 06, 2007

cooking is ....














Here it's me cooking!
Wish me luck in my next life az a chef!:D

Wednesday, December 05, 2007

تیره روزان جهان را به چراغی دریاب


همچو عکس آب ، تشویش از بنای ما نرفت
مرتعش بود است گویی پنجه ی معمار ما

ترسم از آن بود که در لحظات معرکه را خواب باشم . ترسم از آن بود آن قدر لبخندت برایم پر معنی شود که اخم هایم در هم رود . ترسم از آن بود که زمستان بیاید و دست هایم از سردی درد بگیرند . ترسم از این بود نه از آن
خوابم برد . اخم کردم . دست هایم عجیب درد می کند

از آخرین پرسه
بی سیگار و بی حافظ .....بی شراب تلخ
با رنگ و با فکر – با ساز و با راز – با شب و با تب
با تب و با تاب
با همه ی این ها
چیزی در خاطرم نیست

صبح فردا ، پرسه ای دیگر است . در هوای سرد ، پنداری تازه
می خواهد بگوید : " به یادت فنجانم را شکسته ام
" . زیباتر شده ست ، می دانم

Monday, December 03, 2007

ما




ShoorZa






Sooba et El!







Sunday, December 02, 2007

ساده رنگ


پایان شعار

جاده از چند کیلومتری پیداست . اتاق هتلی که فعلا توش هستم دیوارهای سفید داره با پنجره های چوبی .
پرده های سفید و نازکش رو خیلی می پسندم . مثل این می مونه که می دونی همه می تونن به حریمت تجاوز کنن ولی نمی کنن . دلم تنگه بی امنیتیه. دیشب وقتی اونقدر خسته از عکاسی برگشتم ...وان رو پر از آب داغ کردم و خودم رو سر دادم تو آب . اونقدر اونجا بودم که آب سرد شد ولی من بی دلیل لبخند داشتم . تخت چوبی با ملافه های خاکستری روشن . کتابایی که با خودم آوردم . موسیقی که برام فرستاده..... بهشت است آیا؟
شب ها که میام این جا ، اونقدر سرده که دندونام به هم می خوره ولی من هر شب قبل از شام توی وان آب گرم دراز می کشم و تمام دور وان رو برای خودم شمع روشن می کنم . با موهای خیس شام می خورم و بی لباس می خوابم . مگه خدا ما رو این جوری خلق نکرده ؟! مگه من آزاد نیستم ؟ مگه معنای آزادی چیزی غیر از اینه ؟! که هر کاری دوست داشته باشی می تونی انجام بدی تا قبل از این که به کسی لطمه بزنی یا حتی آزادیه شخص دیگری رو سلب کنی ؟! من انسانیت رو فراموش نکرده ام . از شعار متنفرم . مثل تنفرم از سوخاری .
حالا من تو این اتاق پر نور و راحت چه راه برم چه نرم ، چه بخندم چه گریه کنم ، چه عریان باشم یا نه....آزادیه کسی رو سلب کردم ؟!من رو این جا نگه داشتن ، چون حقیقت رو گفتم . چون غرورم جلویم را نگرفت . چون خودم بودم و حقیقت محض را نشان جوینده اش دادم . چون جوینده را کشتم . قبل از مرگش زمزمه وار گفت : من بی دلیل مردم .
و من با اجباری دلچسب خفه اش کردم . ای کاش بوسیده بودمش .
این پائیز اصلا شبیه قبلی نیست . این پائیز عجیب خوش رنگ و پر فکره ! عجیب شلوغ تنهاییه . عجیب خوشحالم . سرمای سختی خوردم و من عجیب پر از حس بی تفاوتیم . آنقدر بلند می خندم که مردم می ترسند . ماه ها بود این گونه نبودم . حالا هستم .

جمعه – تالار کشور – کنسرت کروه عارف .
از کیوان ساکت حرصم می گیرد . سخت می نوازد . بی حس تار می زند . از کیوان ساکت حرصم می گیرد .
سازهای آرشه ای گروه عارف مرا یاد نغمه های لری می اندازد ( پارسا را هم دیدم ) – پسر پرویز مشکاتیان (آئین مشکاتیان ) و نوید افقه عزیز که خاطره های دور مرا زنده می سازد ، ضرب های لنگ را به انگشتانم می آورد .
ای کاش قطعه ای هم از نوا می نواختند .

پنجشنبه – در خانه ای که اولین کتاب شعر را دستم گرفتم – با دوستانم .
تا صبح بیداریم . حرف می زنیم . می خندیم و تا بی نهایت می نوشیم . خدایا توبه . جای خالیت را حس می کردم ولی بعد از بیمارستان رفتن آخر فصل گرم ، خواستم مستیم بی تو باشد . بیشتر نوشیدم . نزدیک صبح تب کردم . برای اولین بار بعد از مدت ها کابوس دیدم و اسمت ( که آوایی بر وزن اسمت بود ) را داد کشیدم . نترسیدم . ترس ندارد . به سمت آشپزخانه دویدم و لب پنجره...سکوت شب به من پوزخند زد . منم خندیدم .
دستی با انگشتان کشیده و محکم بازویم را گرفت ، و محکم مرا بوسید . فکرت را از دهانم بیرون کشید و من آسوده خوابیدم .
زمین خوردم .
صبح سرم منفجر شد . شیرین ملاجم را دوخت تا بیشتر جر نخورد . از او خواستم دوباره مرا ببوسد تا شابد فکرت باز به درون دهان و دست ها و سینه هایم برود . دیگر بوسه کارساز نبود .
کتاب هایم هم ریخته بود .
اینک هفته ی جدید است . من باز عجیب پرم .