Sunday, December 02, 2007

پایان شعار

جاده از چند کیلومتری پیداست . اتاق هتلی که فعلا توش هستم دیوارهای سفید داره با پنجره های چوبی .
پرده های سفید و نازکش رو خیلی می پسندم . مثل این می مونه که می دونی همه می تونن به حریمت تجاوز کنن ولی نمی کنن . دلم تنگه بی امنیتیه. دیشب وقتی اونقدر خسته از عکاسی برگشتم ...وان رو پر از آب داغ کردم و خودم رو سر دادم تو آب . اونقدر اونجا بودم که آب سرد شد ولی من بی دلیل لبخند داشتم . تخت چوبی با ملافه های خاکستری روشن . کتابایی که با خودم آوردم . موسیقی که برام فرستاده..... بهشت است آیا؟
شب ها که میام این جا ، اونقدر سرده که دندونام به هم می خوره ولی من هر شب قبل از شام توی وان آب گرم دراز می کشم و تمام دور وان رو برای خودم شمع روشن می کنم . با موهای خیس شام می خورم و بی لباس می خوابم . مگه خدا ما رو این جوری خلق نکرده ؟! مگه من آزاد نیستم ؟ مگه معنای آزادی چیزی غیر از اینه ؟! که هر کاری دوست داشته باشی می تونی انجام بدی تا قبل از این که به کسی لطمه بزنی یا حتی آزادیه شخص دیگری رو سلب کنی ؟! من انسانیت رو فراموش نکرده ام . از شعار متنفرم . مثل تنفرم از سوخاری .
حالا من تو این اتاق پر نور و راحت چه راه برم چه نرم ، چه بخندم چه گریه کنم ، چه عریان باشم یا نه....آزادیه کسی رو سلب کردم ؟!من رو این جا نگه داشتن ، چون حقیقت رو گفتم . چون غرورم جلویم را نگرفت . چون خودم بودم و حقیقت محض را نشان جوینده اش دادم . چون جوینده را کشتم . قبل از مرگش زمزمه وار گفت : من بی دلیل مردم .
و من با اجباری دلچسب خفه اش کردم . ای کاش بوسیده بودمش .
این پائیز اصلا شبیه قبلی نیست . این پائیز عجیب خوش رنگ و پر فکره ! عجیب شلوغ تنهاییه . عجیب خوشحالم . سرمای سختی خوردم و من عجیب پر از حس بی تفاوتیم . آنقدر بلند می خندم که مردم می ترسند . ماه ها بود این گونه نبودم . حالا هستم .

جمعه – تالار کشور – کنسرت کروه عارف .
از کیوان ساکت حرصم می گیرد . سخت می نوازد . بی حس تار می زند . از کیوان ساکت حرصم می گیرد .
سازهای آرشه ای گروه عارف مرا یاد نغمه های لری می اندازد ( پارسا را هم دیدم ) – پسر پرویز مشکاتیان (آئین مشکاتیان ) و نوید افقه عزیز که خاطره های دور مرا زنده می سازد ، ضرب های لنگ را به انگشتانم می آورد .
ای کاش قطعه ای هم از نوا می نواختند .

پنجشنبه – در خانه ای که اولین کتاب شعر را دستم گرفتم – با دوستانم .
تا صبح بیداریم . حرف می زنیم . می خندیم و تا بی نهایت می نوشیم . خدایا توبه . جای خالیت را حس می کردم ولی بعد از بیمارستان رفتن آخر فصل گرم ، خواستم مستیم بی تو باشد . بیشتر نوشیدم . نزدیک صبح تب کردم . برای اولین بار بعد از مدت ها کابوس دیدم و اسمت ( که آوایی بر وزن اسمت بود ) را داد کشیدم . نترسیدم . ترس ندارد . به سمت آشپزخانه دویدم و لب پنجره...سکوت شب به من پوزخند زد . منم خندیدم .
دستی با انگشتان کشیده و محکم بازویم را گرفت ، و محکم مرا بوسید . فکرت را از دهانم بیرون کشید و من آسوده خوابیدم .
زمین خوردم .
صبح سرم منفجر شد . شیرین ملاجم را دوخت تا بیشتر جر نخورد . از او خواستم دوباره مرا ببوسد تا شابد فکرت باز به درون دهان و دست ها و سینه هایم برود . دیگر بوسه کارساز نبود .
کتاب هایم هم ریخته بود .
اینک هفته ی جدید است . من باز عجیب پرم .

No comments: