ممنوع است
هر کار مجاز ، ممنوع است .
امروز صبح هوا سرد بود . یادته گفتم اگه سرد شه هوا......؟! یادت هست .
هزار نفرین باد
به دست های پلیدی
که سنگ تفرقه افکند در میانه ما
دوباره تو را خواب می بینم .
زمزمه کنان لاله های گوشت داغ می شود – از صدای من –
به من محبت کن ، دنیای مهربانی داریم .
زیر لب می خندی – از آن خنده ، لبت را قسمت من کن .
من مبهوت .... تو بی پروا
برایت از حکایت آتش خواندم . یادت هست ، می دانم ! کسانی که دوستشان دارم می دانند
و تو هم / فکر که می کنم.... می پرسم : آیا کسی به راستی می داند ؟! در قوس پیچان علامت سوال کوچکی دستهایم را به صورتم می کشم
امروز صبح هوا سرد بود . یادته گفتم اگه سرد شه هوا......؟! یادت هست .
هزار نفرین باد
به دست های پلیدی
که سنگ تفرقه افکند در میانه ما
دوباره تو را خواب می بینم .
زمزمه کنان لاله های گوشت داغ می شود – از صدای من –
به من محبت کن ، دنیای مهربانی داریم .
زیر لب می خندی – از آن خنده ، لبت را قسمت من کن .
من مبهوت .... تو بی پروا
برایت از حکایت آتش خواندم . یادت هست ، می دانم ! کسانی که دوستشان دارم می دانند
و تو هم / فکر که می کنم.... می پرسم : آیا کسی به راستی می داند ؟! در قوس پیچان علامت سوال کوچکی دستهایم را به صورتم می کشم
برایت حرف دارم . دو گوشت را می خوانم ، بی پروا . مثل خودت .... یادت هست ، می دانم .
برایت حرف دارم .
باید بگویم که میهمانی ناخوانده چگونه تورا ازتو ربود !!!! باید بگویم از تمام لحظه های پیوسته در جنگ من با آن میهمان ناخوانده ... کار من از گریه هم گذشته . شعر هم افاقه نمی کند . روزها ، رنگین کمان وار می مانند .... من از کودکی پشت رنگین کمان را می دیدم . از کودکی رنگین کمان را برای درختان بنفش و قرمز پشتش دوست داشتم ! حالا ، پائیز شده ولی باران نمی بارد . رحمت کن بر من آرامش بارانی ، با رنگین کمان و غفلت از آفتاب .
خیره نگاهم می کنی – هنوز چشم هایت را می شناسم ، از سال ها پیش....- تو هنوز هم نمی دانی
می گویم
مرهم چیز دیگریست .
مرهم جای دیگریست ....یادت هست، می دانم .
دیگر سطوح سیاه و آفتابی بر روی سیمان های خاکستری هم واژگون می نویسند .... دست من نیست . بیمار شده ام . می دانی ، می دانم .
راستی آیا انعکاس دوستی با دشنه ای در سیاهی شب رسوب کرده و من بی خبرم ؟!
آیا از این جدال بیست و چند ساله خسته نشده ای؟! همیشه قوی تر از من بودی . یادم هست ... یادم هست برای اولین بار از ضعف خود خشنود بودم . می دانستی ؟ ( گمان نکنم . ) حرف های زیادی را نمی دانی ... در آستانه ی بی خبری ، زمان را از من ربودی .... من زمان را می خواهم از تو . سهم من ، زمان است .
آیا پس خنده هایم را می دیدی ؟ وقتی حرف می زدی می نوشتم .... می دانستی ؟ آیا فهمیدی که بیشتر می شناختمت ؟ آیا می دانستی که هیچ گاه تنها نبودی ؟ گمان نکنم .
راستی ... ترانه هایم را نخواندی ! همه روزها و ساعت ها را بی کم و کاست ..... نمی دانستی ، می دانم .
مگر نه این است که زندگی ساده است ؟ مگر نه این است که ما آن جور که بخواهیم ...آن جور که لایق خودمان باشیم سادگی را برای هم می خواهیم ؟! مگر نه این که دستهایم برای تو بود و نگاهت برای من؟
گفتم : " می دانم به چه فکر می کنم ..." ، گفتی می دانم . می دانستی ؟!
هیچ می دانستی که زخم هایم عمیق تر از حرف هایم بود ؟ هنوز جایشان هست . گاه که به سختی در آینه به پشت خودم می نگرم ، فکر می کنم نامت را حک کرده اند ( آن وقت هست که از دیدن محو شدنشان گریه ام می گیرد ) . نور کجاست ؟! بیا ببین دیگران هم نام تو را بر پشتم حک کرده اند !
نپرسیدی که آتش کاغذ سوز ، کدامین خاطرات را سوزاند ؟!
هیچ نپرسیدی .
من هم هیچ نگفتم .
گمان کردم می دانی
اما
نمی دانی .... می دانم
برایت حرف دارم .
باید بگویم که میهمانی ناخوانده چگونه تورا ازتو ربود !!!! باید بگویم از تمام لحظه های پیوسته در جنگ من با آن میهمان ناخوانده ... کار من از گریه هم گذشته . شعر هم افاقه نمی کند . روزها ، رنگین کمان وار می مانند .... من از کودکی پشت رنگین کمان را می دیدم . از کودکی رنگین کمان را برای درختان بنفش و قرمز پشتش دوست داشتم ! حالا ، پائیز شده ولی باران نمی بارد . رحمت کن بر من آرامش بارانی ، با رنگین کمان و غفلت از آفتاب .
خیره نگاهم می کنی – هنوز چشم هایت را می شناسم ، از سال ها پیش....- تو هنوز هم نمی دانی
می گویم
مرهم چیز دیگریست .
مرهم جای دیگریست ....یادت هست، می دانم .
دیگر سطوح سیاه و آفتابی بر روی سیمان های خاکستری هم واژگون می نویسند .... دست من نیست . بیمار شده ام . می دانی ، می دانم .
راستی آیا انعکاس دوستی با دشنه ای در سیاهی شب رسوب کرده و من بی خبرم ؟!
آیا از این جدال بیست و چند ساله خسته نشده ای؟! همیشه قوی تر از من بودی . یادم هست ... یادم هست برای اولین بار از ضعف خود خشنود بودم . می دانستی ؟ ( گمان نکنم . ) حرف های زیادی را نمی دانی ... در آستانه ی بی خبری ، زمان را از من ربودی .... من زمان را می خواهم از تو . سهم من ، زمان است .
آیا پس خنده هایم را می دیدی ؟ وقتی حرف می زدی می نوشتم .... می دانستی ؟ آیا فهمیدی که بیشتر می شناختمت ؟ آیا می دانستی که هیچ گاه تنها نبودی ؟ گمان نکنم .
راستی ... ترانه هایم را نخواندی ! همه روزها و ساعت ها را بی کم و کاست ..... نمی دانستی ، می دانم .
مگر نه این است که زندگی ساده است ؟ مگر نه این است که ما آن جور که بخواهیم ...آن جور که لایق خودمان باشیم سادگی را برای هم می خواهیم ؟! مگر نه این که دستهایم برای تو بود و نگاهت برای من؟
گفتم : " می دانم به چه فکر می کنم ..." ، گفتی می دانم . می دانستی ؟!
هیچ می دانستی که زخم هایم عمیق تر از حرف هایم بود ؟ هنوز جایشان هست . گاه که به سختی در آینه به پشت خودم می نگرم ، فکر می کنم نامت را حک کرده اند ( آن وقت هست که از دیدن محو شدنشان گریه ام می گیرد ) . نور کجاست ؟! بیا ببین دیگران هم نام تو را بر پشتم حک کرده اند !
نپرسیدی که آتش کاغذ سوز ، کدامین خاطرات را سوزاند ؟!
هیچ نپرسیدی .
من هم هیچ نگفتم .
گمان کردم می دانی
اما
نمی دانی .... می دانم
3 comments:
chiiitorNI?
ooozaaa be raah nis?
it shows!!!!:SSSSSSS
vaghean bayad bebinametA!
آن لاین می بینمت بعد از قرون متمادی
ژاکت قرمزتون تابلو شده بعد از اون حرکت قهرمانانه
jaleb shode in dari variat!
kheshem mieh!
Post a Comment