استاد می گفت ابوای سلو ، رنگ سبز را تداعی می کند . قسمت اول / در مایه ی دشتی با نوای ملایم ابوای سلو .
مسابقه ی حرف . روزهای کشدار و شبهای روشن .
احساساتی شدن کار سختیه ، ولی به سختیش می ارزه – حرف ، حرف ؛ مدام حرف .
دل من همی داد گفتی گواهی
که باشد مرا روزی از تو جدایی
ای جان ناآرام ، امشب سیگار نیمه ام تمنای لبهایت را دارد .
امشب هذیان هایم آبستن مستی است .
چرا دیگر به نگاهم فکر نمی کنی ؟ چرا اشکال و احجام را فراموش کرده ای؟ ( فرو رفتگی کمرم یادت هست؟ مچ بی قواره ام چه طور؟) ساعتی خواستم برایت اعتراف کنم از پچ پچ شبانه ی دستهایم ، زمزمه ی لب هایم ، طنین حزن آلود سینه هایم ..... ولی به مقصد رسیده بودیم .
خدا عادت داره چند تا کارو با هم انجام بده .... ولی من عادت نکردم چند تا دستور رو با هم اجرا کنم .
شاید عظمت حرف ها و نگاه ها در ابهامشان باشد و ترس از آن ها به علت عظمت شان . مثل عظمت دریاها و آسمان ها . و همین عظمت ، آن ها را حقیقی و قدرتمند جلوه می دهد .
دیشب ، می کوشیدم تا چشم های پر از اشک آن دخترک باکره را به یاد آورم . دیشب ، لباس قرمز کوتاهی پوشیدم و به مهمانی رفتم . همه نگاهم می کردند ولی من تنها بودم . کفشهایم را در نیمه ی مهمانی درآوردم و با لیوانی پر از شراب قرمز به بالکن رفتم . دوباره ، نگاه پر تمنای آن دخترک را به یاد آوردم . او هم مثل من شب ها کابوس می دید . او هم مثل من تنها بود .
آتش سیگار
به او گفتم : زن کوچکی با بدن دست نخورده .... لبهایت می سوزد . تنهایی درون توست . بگذر.
درخت های صنوبر هم تنهایند ولی منتظر باد می نشینند و بعد به درخت کناری می چسبند .
این آینه ی زندگی ست . من هم هر روز و هر لحظه یادت هستم . هر لحظه ، به یاد لحظه ی پیش که یادت بودم .
پرش عصبی چشمانت . برای من جور دیگریست . چند ماهیست ، صدایی ندارم . صدایی ندارم ولی هوس عجیبی در زیر چانه ام گلویم را قلقلک می دهد .
قسمت دوم /
با غزل در کافه عکس هستیم . با هم هم فکریم . من هیچی پول برایم نمانده . غزل حساب می کند . یادم باشد کافه ای مهمانش کنم !!!!
مسابقه ی حرف . روزهای کشدار و شبهای روشن .
احساساتی شدن کار سختیه ، ولی به سختیش می ارزه – حرف ، حرف ؛ مدام حرف .
دل من همی داد گفتی گواهی
که باشد مرا روزی از تو جدایی
ای جان ناآرام ، امشب سیگار نیمه ام تمنای لبهایت را دارد .
امشب هذیان هایم آبستن مستی است .
چرا دیگر به نگاهم فکر نمی کنی ؟ چرا اشکال و احجام را فراموش کرده ای؟ ( فرو رفتگی کمرم یادت هست؟ مچ بی قواره ام چه طور؟) ساعتی خواستم برایت اعتراف کنم از پچ پچ شبانه ی دستهایم ، زمزمه ی لب هایم ، طنین حزن آلود سینه هایم ..... ولی به مقصد رسیده بودیم .
خدا عادت داره چند تا کارو با هم انجام بده .... ولی من عادت نکردم چند تا دستور رو با هم اجرا کنم .
شاید عظمت حرف ها و نگاه ها در ابهامشان باشد و ترس از آن ها به علت عظمت شان . مثل عظمت دریاها و آسمان ها . و همین عظمت ، آن ها را حقیقی و قدرتمند جلوه می دهد .
دیشب ، می کوشیدم تا چشم های پر از اشک آن دخترک باکره را به یاد آورم . دیشب ، لباس قرمز کوتاهی پوشیدم و به مهمانی رفتم . همه نگاهم می کردند ولی من تنها بودم . کفشهایم را در نیمه ی مهمانی درآوردم و با لیوانی پر از شراب قرمز به بالکن رفتم . دوباره ، نگاه پر تمنای آن دخترک را به یاد آوردم . او هم مثل من شب ها کابوس می دید . او هم مثل من تنها بود .
آتش سیگار
به او گفتم : زن کوچکی با بدن دست نخورده .... لبهایت می سوزد . تنهایی درون توست . بگذر.
درخت های صنوبر هم تنهایند ولی منتظر باد می نشینند و بعد به درخت کناری می چسبند .
این آینه ی زندگی ست . من هم هر روز و هر لحظه یادت هستم . هر لحظه ، به یاد لحظه ی پیش که یادت بودم .
پرش عصبی چشمانت . برای من جور دیگریست . چند ماهیست ، صدایی ندارم . صدایی ندارم ولی هوس عجیبی در زیر چانه ام گلویم را قلقلک می دهد .
قسمت دوم /
با غزل در کافه عکس هستیم . با هم هم فکریم . من هیچی پول برایم نمانده . غزل حساب می کند . یادم باشد کافه ای مهمانش کنم !!!!
2 comments:
dige har shab miayo minevisi?!
are:?:D
binivis...bibinim be koja mirisi?:D
:D
to miay sar mizani?
how nice....fek kardam faghat vase khodam minevisam:D
thanks lilZ:D
Post a Comment