
روز مرگی های مکرر مختار را دوره می کنم .
روزا مختار بعد این که هیچ حسی به هیچ کدوم از اتفاقات افتاده ی دوروبرش نشون نمیده...میاد خونه و می شینه غذا می خوره و بعدش این جوری که می گه می ره سر طراحی ! ولی دروغ می گه...من می شناسمش! تو این وضعیت کی...اونم مختار! یعنی این قدر رو فکرش کنترل داره ؟
چند شب پیش چند قره بارون اومد.....ولی یار من لب بوم نیومد ....هاهاهاهاها ! اینم از طبع شعر به بنده !
این چند روز رو هفته ی تئاتر اسمش رو گذاشتم ..... همش توی تئاتر های دانشجویی گذشت که البته کاراشون صد برابر از تئاترای اون ساختمون تنهای توی چهارراه ولیعصر بهتر بود..... امروز هم تونستم بالاخره از تئاترشون عکس بگیرم ! دیشب بازخوانی نمایشنامه ی وودی آلن به اسم " مرگ " بود که حرف نداشت .... این مدتی که تئاتر شهر بسته اس - و البته اگر هم باز بود چیز زیادی ازش به ما نمی ماسید - شدیدا هوس تئاتر کرده بودم که طی این هفته آتیشش یه کمی خوابید !
امروز صداش رو شنیدم می گفت : جمله جمله ی دشمن عزیزم را باید برایت بگویم ....تا بدانی چه تنهایم !آیا باید سوراخ های روحش راگل بگیرم ؟! بیشتر و بیشتر سیگار می کشم ....خيلی مقاومت کردم .نشد .سکوت خيلی فرساينده است . غزل می خواند . خانه هنرمندان نیز سیگارش را ترک کرده است !اسپارتاکوس را دیدم - دو ساعت و بیست و چند دقیقه با بوسه های کوتاه ....
امروز نادری جای سوزن انداختن نبود . پنجشنبه ها این جوریه ...اصلا امروز چند شنبه بود ؟! شب تا دیر وقت آهنگ های خیلی قدیمی گوش دادم ....چی می خواد این دنیای بی درو پیکر از ماها ؟ اینقدر گهیم که نمی تونیم بفهمیم قضیه از چه قراره ؟!
امروز بعد از مدت ها یاد غیر از الان کردم....یاد قدیما !
- دشمن عزیز با من دعوا می کند . من بر تخت بیمارستان ام . اما او ..... می خواستم دشمن عزیز را ببوسم . ترسیدم . لبانم ترس را بوسید و چه آسان ترس بر دست هایم راه پیدا کرد....دشمن عزیز با من حرف می زند . من به دشمنم فکر می کنم ...آیا او نیز ؟
روزا مختار بعد این که هیچ حسی به هیچ کدوم از اتفاقات افتاده ی دوروبرش نشون نمیده...میاد خونه و می شینه غذا می خوره و بعدش این جوری که می گه می ره سر طراحی ! ولی دروغ می گه...من می شناسمش! تو این وضعیت کی...اونم مختار! یعنی این قدر رو فکرش کنترل داره ؟
چند شب پیش چند قره بارون اومد.....ولی یار من لب بوم نیومد ....هاهاهاهاها ! اینم از طبع شعر به بنده !
این چند روز رو هفته ی تئاتر اسمش رو گذاشتم ..... همش توی تئاتر های دانشجویی گذشت که البته کاراشون صد برابر از تئاترای اون ساختمون تنهای توی چهارراه ولیعصر بهتر بود..... امروز هم تونستم بالاخره از تئاترشون عکس بگیرم ! دیشب بازخوانی نمایشنامه ی وودی آلن به اسم " مرگ " بود که حرف نداشت .... این مدتی که تئاتر شهر بسته اس - و البته اگر هم باز بود چیز زیادی ازش به ما نمی ماسید - شدیدا هوس تئاتر کرده بودم که طی این هفته آتیشش یه کمی خوابید !
امروز صداش رو شنیدم می گفت : جمله جمله ی دشمن عزیزم را باید برایت بگویم ....تا بدانی چه تنهایم !آیا باید سوراخ های روحش راگل بگیرم ؟! بیشتر و بیشتر سیگار می کشم ....خيلی مقاومت کردم .نشد .سکوت خيلی فرساينده است . غزل می خواند . خانه هنرمندان نیز سیگارش را ترک کرده است !اسپارتاکوس را دیدم - دو ساعت و بیست و چند دقیقه با بوسه های کوتاه ....
امروز نادری جای سوزن انداختن نبود . پنجشنبه ها این جوریه ...اصلا امروز چند شنبه بود ؟! شب تا دیر وقت آهنگ های خیلی قدیمی گوش دادم ....چی می خواد این دنیای بی درو پیکر از ماها ؟ اینقدر گهیم که نمی تونیم بفهمیم قضیه از چه قراره ؟!
امروز بعد از مدت ها یاد غیر از الان کردم....یاد قدیما !
- دشمن عزیز با من دعوا می کند . من بر تخت بیمارستان ام . اما او ..... می خواستم دشمن عزیز را ببوسم . ترسیدم . لبانم ترس را بوسید و چه آسان ترس بر دست هایم راه پیدا کرد....دشمن عزیز با من حرف می زند . من به دشمنم فکر می کنم ...آیا او نیز ؟
مگه فرقی هم می کنه ؟ حتما !
همه ی این روزا هم رفتن قاطی بقیه روسیاهی ها.....
همه ی این روزا هم رفتن قاطی بقیه روسیاهی ها.....
No comments:
Post a Comment