ترانه ای باید ٬ باشد که مرا جایی دگر بکشاند .
بگو دل ٬
بگو سوز ٬
بگو ساز٬
بسوزان ....
بر آن ساز٬
بر آن سوز٬
بر آن دل !
انعکاس دردم را در حباب های لیوان آب دیشب می بینم . درازای این اتاق طویل ٬ جدال مضحک پرستارها را برایم ضجه می زند .
با تنهاییم حرف می زنم . چه خوب گوش می کند .
شب ٬ همیشه معجزه کرده برای من . اگه خدایی باشه ٬ حتما اول روز رو آفریده بعد گندکاریاشو اومده تو شب جبران کرده واسه همین شب زیباییه مطلقه . یه جا خوندم : شب تنهاست چون من و تو
و این زیباست * .
الان هم شبه . منم این جا تنهام . خدا رو چه دیدی؟ لابد اینم زیباست دیگه ...
باد های اول پاییز می خوان بیان تو اتاق . پنجره جان بذار بیان ٬ بذار بیان تو ...
من که برم بیرون قول می دم اون دکتره که بلوز بلند سفید پوشیده رو سر جاش بشونم تا این جوری منو اسیر نکنه . تا اون موقع این فصل گشنگی هم تموم شده٬ یه راست می رم هتل البرز و املت می خورم ! بعدش هم اون دامن سبزتیرهه و جوراب آبی ها رو می پوشم میرم پیش هامون ببینم کتابامو آورده یا نه ! شاملو رو که گم کردم .... چند وقته ندیدمش ؟! بعد هم می رم همون رستورانه که همیشه می خواستم برم . گارسونه منتظره ...اون دفعه می گفت : دیگه نمیاین این جا ؟! غذاها بد شدن یا شما کم لطفی می کنین ؟
- پوفففف ! من و لطف ؟! هه هه هه ...برو بابا ! بگو من و .... .
حالا دیگه نه دوست و رفیق ٬ نه کاغذ و کتاب .... نه عکس و فیلم ٬ نه مختار و دورو بریاش٬ نه خواب و بیداری و کابوس٬ نه سردرد ....هیچ کس حتی فکرشم نمی کنه !
حالاست که می شینم یه نفس راحت می کشم .
دقیقه ی بیست و سوم . – نوشته ای در بیمارستان –
پ . ن . فیلم music and lyrics رو باید دوباره ببینم .
* یارتا یاران – خسروانی
بگو دل ٬
بگو سوز ٬
بگو ساز٬
بسوزان ....
بر آن ساز٬
بر آن سوز٬
بر آن دل !
انعکاس دردم را در حباب های لیوان آب دیشب می بینم . درازای این اتاق طویل ٬ جدال مضحک پرستارها را برایم ضجه می زند .
با تنهاییم حرف می زنم . چه خوب گوش می کند .
شب ٬ همیشه معجزه کرده برای من . اگه خدایی باشه ٬ حتما اول روز رو آفریده بعد گندکاریاشو اومده تو شب جبران کرده واسه همین شب زیباییه مطلقه . یه جا خوندم : شب تنهاست چون من و تو
و این زیباست * .
الان هم شبه . منم این جا تنهام . خدا رو چه دیدی؟ لابد اینم زیباست دیگه ...
باد های اول پاییز می خوان بیان تو اتاق . پنجره جان بذار بیان ٬ بذار بیان تو ...
من که برم بیرون قول می دم اون دکتره که بلوز بلند سفید پوشیده رو سر جاش بشونم تا این جوری منو اسیر نکنه . تا اون موقع این فصل گشنگی هم تموم شده٬ یه راست می رم هتل البرز و املت می خورم ! بعدش هم اون دامن سبزتیرهه و جوراب آبی ها رو می پوشم میرم پیش هامون ببینم کتابامو آورده یا نه ! شاملو رو که گم کردم .... چند وقته ندیدمش ؟! بعد هم می رم همون رستورانه که همیشه می خواستم برم . گارسونه منتظره ...اون دفعه می گفت : دیگه نمیاین این جا ؟! غذاها بد شدن یا شما کم لطفی می کنین ؟
- پوفففف ! من و لطف ؟! هه هه هه ...برو بابا ! بگو من و .... .
حالا دیگه نه دوست و رفیق ٬ نه کاغذ و کتاب .... نه عکس و فیلم ٬ نه مختار و دورو بریاش٬ نه خواب و بیداری و کابوس٬ نه سردرد ....هیچ کس حتی فکرشم نمی کنه !
حالاست که می شینم یه نفس راحت می کشم .
دقیقه ی بیست و سوم . – نوشته ای در بیمارستان –
پ . ن . فیلم music and lyrics رو باید دوباره ببینم .
* یارتا یاران – خسروانی
No comments:
Post a Comment