Wednesday, October 31, 2007

شهریار قنبری

منم اين خسته دلِ درمانده
به تو بيگانه پناه آورده
منم آن از همه دنيا رانده
در رهت هستي خود گم كرده
از ته كوچه مرا ميبيني
ميشناسيمو در ميبندي
شايد اي با غم من بيگانه
بر من از پنجره‏اي ميخندي
با تو حرفي دارم
خسته‏ام، بيمارم
جز تو اي دور از من
از همه بيزارم
جز تو اي دور از من
از همه بيزارم
گريه كن، گريه نه بر من خنده
ياد من باش و دل غمگينم
پاكيم ديدي و رنجم دادي
من به چشم خودم اين ميبينم
خوبه ديروزيه من در گم شد
كه بگويم ز تو هم دل كندم
خسته از اين همه دلتنگيها
بر تو و عشق و وفا ميخندم
با تو حرفي دارم
خسته‏ام، بيمارم
زير لب ميگويم
از تو هم بيزارم
زير لب ميگويم
از تو هم بيزارم

1 comment:

Anonymous said...

nice....
:D