منم اين خسته دلِ درمانده
به تو بيگانه پناه آورده
منم آن از همه دنيا رانده
در رهت هستي خود گم كرده
از ته كوچه مرا ميبيني
ميشناسيمو در ميبندي
شايد اي با غم من بيگانه
بر من از پنجرهاي ميخندي
با تو حرفي دارم
خستهام، بيمارم
جز تو اي دور از من
از همه بيزارم
جز تو اي دور از من
از همه بيزارم
گريه كن، گريه نه بر من خنده
ياد من باش و دل غمگينم
پاكيم ديدي و رنجم دادي
من به چشم خودم اين ميبينم
خوبه ديروزيه من در گم شد
كه بگويم ز تو هم دل كندم
خسته از اين همه دلتنگيها
بر تو و عشق و وفا ميخندم
با تو حرفي دارم
خستهام، بيمارم
زير لب ميگويم
از تو هم بيزارم
زير لب ميگويم
از تو هم بيزارم
1 comment:
nice....
:D
Post a Comment