همانگونه که در دبستان نیهای نوشابه را به دستههای ده تایی و صدتایی تقسیم میکردیم الان هم میتوانیم خندهها و گریههایمان را با انواع و اقسام جداگانه بشماریم.
خندههایی که بیشتر پوزخند اند. یعنی :«هه ، واقعا؟» . این خندهها مسخره و تلخند. خندههای سریع و بیحسند، که مسلما اگر دانشمندی تحقیقی اجمالی در این حیطه انجام دهد مطمئن میشود که نه تنها اثر مثبتی ندارد بلکه روی ماهیچههای صورت هم اثر منفی میگذارد. این پوزخندها را در تهران فراوان میبینم. در عروسی. در ختم. در یک دعوای راننده تاکسی با مسافرش بر سر 50 تومان کرایه. در مترو، ایستگاه 15 خرداد که پنداری هر کس آمده تا کناریش را هل دهد.
خندههای دیگر که از آنها با قهقهه یاد میکنم. می تواند از ته دل باشد یا ساختگی. آن دیگر به توانایی شما و مضحک بودن مطلب برمیگردد. در خیابان انقلاب صدای این خندهها را که گاه به راستی گوش خراش است میشنوم. از همان پوزخندهای دسته اول میزنم.
و اما لبخند! که شاید مصداقش دیگر نباشد. این خنده در دل بر میآید و همان دانشمند عزیز که در حیطه ماهیچه صورت تحقیق میکند بعید نیست معتقد باشد که این نوع لبخند نه تنها دل را شاد میکند بلکه باعث میشود اتفاقهای دیگر هم بیفتد! این لبخندها را میتوان با گوش دادن به صدای ساز، خواندن جملهای خوب (که نایاب است)، حتی دیدن لبخند بر لب کسی که لبخندش برایتان مهم است و یا با دیدن اسمی که به نظرتان زیباترین نام روی زمین است و اینک بر روی موبایلتان که دم به دم میلرزد و شما را صدا میکند تجربه کرد. من این لبخند را در مینیاتورهای کمال الدین بهزاد میبینم. تجربهاش سخت شده.
بله . اگر دقت کنید معلم کلاس دوم با دستههای نی و مداد دهتایی و صدتایی خیلی هم بیراه نرفته است.
روحش شاد.
No comments:
Post a Comment