Thursday, October 21, 2010

منم همون تپه

یه تپه بود اطراف کوه های لواسون که توی تموم اون پستی بلندیا این یکی خیلی تنها و محکم بود. اولین باری که با هم رفتیم عکاسی کلی ازش عکس گرفتیم. شده بود تپه ما. نمی دونم چرا این همه که یاد تپهِ هستم، یاد تو نیستم. یاد ِ موکت سبز خونه تون می افتم . اون موکت یشمی عهد عتیق با مبل های قهوه ای . یاد سازت می کنم. چند روزه همش یاد جر و بحثای مداومممونم. پشیمون نیستم هنوز. با این که دیگه نیستی اما هنوز هم می گم حق با من بود همیشه. حق با من بود اون روزی که هی گفتم بنزین ت کمه ها ! می مونیم وسط خیابون و تو برگشتی گفتی: اول برو یاد بگیر پشت فرمون بشینی بعد نگران بنزین من باش. موندیم تو خیابون.

اون روز هم رفت قاطی باقی روزا. اون روز هم رفت کنار روزی که اونقد ازم عصبانی شدی که اومدی درُ محکم ببندی و انگشتات رو گذاشتی لای در. چه روزی بود . از این روزا زیاد.

میگن از دل برود هر آنکه از دیده برفت. اما قبول کن که اونجوری که تو رفتی منم حق داشتم فراموشت کنم.

اون سه روزی که نمی دونستیم کجایی مطمئن بودم وقتی ببینمت چارتا فحش می دم بهت و راهمو می کشم می رم. هیچ وقت فکر نمی کردم که اونطوری ببینمت.

هفتم دی ماه هشتاد و دو. دقیقا دو روز بعد از زلزله بم.

نه. غمگین نیستم. بلوزت رو هنوز می پوشم. اما بوی تو رو دیگه نمی ده.

غمگین نیستم . اما اگه بودی ، من الان روی همون موکت پشمی نشسته بودم. شاید خوشحالتر بودم.

No comments: