در حیاط بازه . هوا ابریه . ماها هم که ابر ندیده ایم. دلمون رو خوش ِ این نسیم ِ خنک کردیم که فرت و فرت چایی بخوریم و آه بکشیم. (بی دلیل). من خودم از بچگی یادمه هوا که پاییزی می شد همه هی آه می کشیدن. هی موزیکای آروم گوش می دادن. بابا از اون مرضیه های قدیمی می ذاشت. همه چی به همین وضوح یادمه. جمعه ها از بیرون کباب می گرفتیم و بعد از ظهرش باید می رفتیم خونه مادربزرگم. به این چیزا که فکر می کنم دلم برای الیکا بیشتر تنگ می شه. از دست خودم ناراحت می شم که گنده شدم، یاد گرفتم مثه آدم بزرگا رفتار کنم.
ماها نسل خاطره پرستیم به خدا.
No comments:
Post a Comment