Sunday, October 24, 2010

یه لقمه خواب، یه بغل زندگی

آدما هر کدوم عادتهای خاص خودشون رو دارن. یکی عادت داره وقتی می خنده تپ تپ می زنه رو شکمش. اون یکی عادت کرده بیسکوییتاشو بزنه تو چاییش و وقتی خوب نرم شد، بعد بخوره. یه وقت استفاده الکی از دندوناش نشه. منم عادت دارم وقتی نشستم انگشتای پام رو جم کنم زیر پام یا این که وقتی دارم ظرف می شورم به پام رو مثه لک لک به اون یکی تکیه بدم و روی یه پام وایستم. از اون دسته آدماییم که زمان قابل توجهی از روز رو برای خودم نگه می دارم. راه می رم. نه واسه اینکه بخوام هیکل درست و حسابی داشته باشم یا این که خودم رو بزنم جای این آدمای متفکر، نه! فقط دوست دارم تو خیابون راه برم. نمی خوامم کسی باهام بیاد. مثه این سفری که الان باید برم. مختار میگه کسی نیست که بیاد وگرنه خودتم دوست نداری تنها بری. راس میگه. برام دیدن اون تپه سبز و مامان بابای رضا عذابه. هی نگفتم. هی نگفتم . برام مثه یه بت شده. مثه یه چیز مقدس. بشکنم این چار چوب و بت و همه چیو. خلاص شم. بهم می گه وقتی اینا دونه دونه زنگ می زنن و تو این همه من من می کنی، من می فهمم چه دلشوره ای داری. اینم راس می گه.

پی نوشت : یه چند شب همش مهمون داشتیم. آخر شب برای من خستگی و یه عالمه بیخوابی می مونه. شبا نمی تونم درست و حسابی بخوابم، عمو اصغر هر شب بیدارم می کنه و حرف می زنه باهام. دیشب بیدارم نکرد. اما من ساعت چار خودم بیدار شدم. این روزا اگه کسی بیاد و یه شب منو دعوت کنه خونشون که فقط بخوابم واقعا ممنون می شم.

No comments: