Wednesday, April 04, 2007

شب نفرت

او باز مرا زندانی کرده است . دیوارها نمناک اند . عرق کرده ام . تمام بدنم چسبناک شده ٬ احساس می کنم می توانم تمام کثافت اتاق را به خود جذب کنم .
هیسس! ساکت ....! صدای پایش را می شنوم . دارد می آید . می دانم دستش بر روی دستگیره ی در است . صدای پا قطع نشده است . در را باز می کند . من به انتهای اتاق پناه می برم . جلو می آید . جلو تر . فقط چند سانت با صورتم فاصله دارد . نفس هایش عمیق و مقطع است . بوی تعفن تنش را به خوردم می دهد . می لرزم . دست های زبر و بزرگش را بر تمام تنم می کشد . خودش را به من چسبانده ٬ نمی توانم او را پس بزنم . اشک در چشم هایم می آید . آرام دستش را بالا آورده و سینه هایم را می فشارد . سرم را بر می گردانم.
سرش را در گوشم می کند و آهنگی ناموزون زمزمه می کند . چشم هایم را می بندم . دستهای بزرگش بر تمام تنم سفر می کند . هر کجا که بخواهند .
حالا او رفته . من در گوشه ی اتاق نمناک جمع شده ام .
می لرزم .

No comments: