12 فروردین .
صبح . می دانستم روز شلوغی خواهد بود . به سمت ظهر پیش می روم . دوش می گیرم . از پولاد به مقدار چشم گیری میسد کال دارم . تماس می گیرم . پولاد فحش داده و باقی کار ها را گوشزد می کند . پارین شک کرده است . در روند برنامه تغییراتی حاصل می کنیم . ناهار می خورم . لباس می پوشم . دقایقی بعد جلوی در خانه اشان ایستاده ام . کاوه می آید . فکر می کنم قسمت چپ ماشینش به جدول مالیده ولی مهم نمی باشد .
در خانه هستیم . ملت در راهند . پولاد مستأصل می باشد چون پارین گیر می دهد . نفیسه و کاوه و پریناز بادکنک باد می کنند . من نیز به مانند نجوا ترسی مزمن از بادکنک دارم . خود را با دوربین مشغول می سازم. دقایقی بعد ٬ ضریب هوشی ام را به حد اعلا رسانده و ماشین کادیلاک را با پیکان اشتباه می گیرم . پدر پارین که من او را حیدر بابا خطاب می کنم بسیار می خندد . پولاد و پارین ٬ سوار بر خروس پولاد می آیند . گرگ عنابی را بیشتر دوست داشتم . در اتاق حیدر بابا هستیم . عقل پارین نمی کشد که در اتاق را باز کند . بی خیال در خانه پرسه می زند . ناگهان می فهمد . در را باز کرده و عربده ی خوشحالی سر می دهد .
می خندد . مدام تکرار می کند : الهی بمیرید . امیدوارم خدا جدی نگیرد . بازوهایم درد می کند . دوربین جان را از من گرفته است . دوربین را به مهتاب داده و سفارش می کنم که فقط از من فیلم بگیرد .
چایی می خواهم .
کادو ها را باز می کند . من همچنان نقش مرحوم کاوه گلستان را دارم .
از کادو های پارین یک کتاب که هدیه ی خودم بوده را کش می روم . روحش خبر ندارد . پولاد مرا ضایع می کند . مهم نمی باشد .
بیشتر ساکنین مهمانی رفته اند . من ظرف ها را جمع می کنم . نجوا می شوید . پارین خوشحال است . گور پدر من و نجوا با کوهی از ظرف .
دقایقی بعد در اتاق پارین روی زمین دراز می کشم .
باران می بارد . کاوه مدام می گوید : همین امشبو داریم ....
من و کاوه زودتر از آسانسور از سه طبقه پایین می آییم . در کوچه نفیسه را می ترسانیم . نفیسه سکته می کند ولی هنوز زنده است . پولاد معتقد است دختر لر پرپر شده است . من و پولاد با خروس بر می گردیم .
13 فروردین .
تمام روز سرم درد می کند . فکر می کنم خدا دعای پارین را دارد عملی می کند
No comments:
Post a Comment