
ما را چه می شود؟
درعنفوان ِ جوانی هستیم و پارکینسون تمام ِ ملاجمان را گرفته .
کا چُسیده است و مهمانی نیامده است . هامون در ماشینش قلپ قلپ چایی می خورد و قربون صدقه ی ماشین هایی می رود که از جلویش کنار می روند . شیرینی ِ شاهرودی در کف ماشین پرواز می کند . مَردی تقاضای کمک می کند . موتورش جدید است و خراب شده است . اِل و صوب هامون را از صراط مستقیم خارج کرده و به کج راه ِ خود می کشانند . گپ زنان و دود کنان به دشتستان می رویم . ما بسیار خسته ایم . سر درد ِ ملایمی بصل النخاع ِ اِل را می خاراند . رسیده ایم .
وقت تنگ است . جغد بیدار است . موزیک بسیار بلند است . دود می بینم . هامون و صوب گم شده اند . لیزر هم هست . سلام می کنم به آقا لیزر.
کمتر از بیست و چاهار ساعت بعد .
شب شده است و ما در خیابان ها به دنبال ِ دامپزشکی ِ شبانه روزی . مادر در خانه تنهاست ( عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد ) . صوبا رنگ وا رنگ است و می ترسد که سبز پوشان خرتناقش را بجوند . من زیر زیرکی می خندم .
اِلویس با ماست . پدرش هم هست . اِلویس بر خود می پیچد ٬ صوبا قربان صدقه ای می رود که انسان را به ضعف وا می دارد . بوی کالباس های تنوری را استشمام کنید....باشد که رستگار شوید . روده ی کوچک ِ من روده ی بزرگ را بلعیده و حالا قلبم را چنگ می زند . گور ِ بابای جوّ استرچی در ماشین .
در خانواده های ایرانی همیشه عمه چهره ای چرک داشته اند و اصولا عمه نقش جامعی در خانواده ها دارد . چه بسا بیرون خانواده ها هم از عمه های افراد غریبه یاد می شود .
من هم عمه هستم . عمه ی الویسم . او عمه اش را با نگاهی عجیب می نگرد . لابد می گوید که پدرم کم رنگ است ومادرم رنگی ست ....این عمه از کجا آمده ؟ چُس خنده ای می کنم و می گویم : قصه از کلاس فرانسه و کافه انتراکت شروع شد ...
این خانواده ی الویس است . ما خانواده ای بسیار سنتی هستیم .
در دامپزشکی ٬ کا پدری دلسوز می شود که به کودک شیرخوارش ماهی و قرص ِ ضّد اسهال تپانده و حال پشیمان است . ما بسیار سنتی هستیم . کا می خواسته که روغن زیتون بر مقعد ِ طفلک بمالاند ( یا بخوراند؟) . کا مردی توانا ست . در خانواده ی ما جایگاه ِ عجیبی دارد .
صوب هم به سان ِ مادر دلسوزی که بعد از اندی ٬ به پارتی رفته و ماتحت ِ خود را تکان تکان داده و حال فهمیده که پدر ِ کودکش ..... بگذریم . صوب این گونه است و ما خانواده ای بسیار سنتی هستیم . صوب ٬ زنی زحمتکش است که درس می خواند و از کودک ِ چُس مثقالش مراقبت می کند . پُلو های خوش مزه ای درست می کند که مرا شیفته می کند . فقط غذا خور نیست مثل خواهر شوهرش .
شوهر عمه ی الویس چندی پیش موتوری را زیر گرفت و مرا ترساند . دلشوره ای شده ام.
صوب دل داری می دهد و من بهترم . شادترم .
و ما جنسیت ِ الویس را در پرونده اش با شک می نویسیم . موجود ِ نری که شش پستان دارد؟!
من هیچ وقت زیست دوست نداشته ام . همین دو پستان انسان ها را بس . ما خانواده ای قانع هستیم .
الویس خوب است .
باز شب شده .
من اسپند دود می کنم .
ما خانواده ای بسیار سنتی هستیم .
درعنفوان ِ جوانی هستیم و پارکینسون تمام ِ ملاجمان را گرفته .
کا چُسیده است و مهمانی نیامده است . هامون در ماشینش قلپ قلپ چایی می خورد و قربون صدقه ی ماشین هایی می رود که از جلویش کنار می روند . شیرینی ِ شاهرودی در کف ماشین پرواز می کند . مَردی تقاضای کمک می کند . موتورش جدید است و خراب شده است . اِل و صوب هامون را از صراط مستقیم خارج کرده و به کج راه ِ خود می کشانند . گپ زنان و دود کنان به دشتستان می رویم . ما بسیار خسته ایم . سر درد ِ ملایمی بصل النخاع ِ اِل را می خاراند . رسیده ایم .
وقت تنگ است . جغد بیدار است . موزیک بسیار بلند است . دود می بینم . هامون و صوب گم شده اند . لیزر هم هست . سلام می کنم به آقا لیزر.
کمتر از بیست و چاهار ساعت بعد .
شب شده است و ما در خیابان ها به دنبال ِ دامپزشکی ِ شبانه روزی . مادر در خانه تنهاست ( عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد ) . صوبا رنگ وا رنگ است و می ترسد که سبز پوشان خرتناقش را بجوند . من زیر زیرکی می خندم .
اِلویس با ماست . پدرش هم هست . اِلویس بر خود می پیچد ٬ صوبا قربان صدقه ای می رود که انسان را به ضعف وا می دارد . بوی کالباس های تنوری را استشمام کنید....باشد که رستگار شوید . روده ی کوچک ِ من روده ی بزرگ را بلعیده و حالا قلبم را چنگ می زند . گور ِ بابای جوّ استرچی در ماشین .
در خانواده های ایرانی همیشه عمه چهره ای چرک داشته اند و اصولا عمه نقش جامعی در خانواده ها دارد . چه بسا بیرون خانواده ها هم از عمه های افراد غریبه یاد می شود .
من هم عمه هستم . عمه ی الویسم . او عمه اش را با نگاهی عجیب می نگرد . لابد می گوید که پدرم کم رنگ است ومادرم رنگی ست ....این عمه از کجا آمده ؟ چُس خنده ای می کنم و می گویم : قصه از کلاس فرانسه و کافه انتراکت شروع شد ...
این خانواده ی الویس است . ما خانواده ای بسیار سنتی هستیم .
در دامپزشکی ٬ کا پدری دلسوز می شود که به کودک شیرخوارش ماهی و قرص ِ ضّد اسهال تپانده و حال پشیمان است . ما بسیار سنتی هستیم . کا می خواسته که روغن زیتون بر مقعد ِ طفلک بمالاند ( یا بخوراند؟) . کا مردی توانا ست . در خانواده ی ما جایگاه ِ عجیبی دارد .
صوب هم به سان ِ مادر دلسوزی که بعد از اندی ٬ به پارتی رفته و ماتحت ِ خود را تکان تکان داده و حال فهمیده که پدر ِ کودکش ..... بگذریم . صوب این گونه است و ما خانواده ای بسیار سنتی هستیم . صوب ٬ زنی زحمتکش است که درس می خواند و از کودک ِ چُس مثقالش مراقبت می کند . پُلو های خوش مزه ای درست می کند که مرا شیفته می کند . فقط غذا خور نیست مثل خواهر شوهرش .
شوهر عمه ی الویس چندی پیش موتوری را زیر گرفت و مرا ترساند . دلشوره ای شده ام.
صوب دل داری می دهد و من بهترم . شادترم .
و ما جنسیت ِ الویس را در پرونده اش با شک می نویسیم . موجود ِ نری که شش پستان دارد؟!
من هیچ وقت زیست دوست نداشته ام . همین دو پستان انسان ها را بس . ما خانواده ای قانع هستیم .
الویس خوب است .
باز شب شده .
من اسپند دود می کنم .
ما خانواده ای بسیار سنتی هستیم .
No comments:
Post a Comment