Tuesday, April 15, 2008

بیست و اندی از فروردین گذشته

منم بیست و دو ساله شدم . عده ای اعتقاد دارن که من بیست و سه سالمه و همیشه بعد از این ادعا بحث ناتمومی در می گیره که خیلی حوصله ام رو سر می بره .
امسال از اولش سال ِ عجیب و خاصّی بود . – قبل از این که بنویسم : ای کاش می شد موسیقی ای که دارم گوش می کنم رو تو هم الآن با من بودی و گوش می دادی - ! حیف .
چند روز پیش آسمون گرفت و بارید . دل ِ منم گرفته بود ٬ از خوشحالی بود شاید . دلم می خواست تمام موسیقی هام را با هم گوش بدم . هُل شده بودم و پشت سر هم سکسکه می کردم . رفتم لُرد . فرهاد می گه از وقتی نمی شه این جا سیگار کشید دیگه بچه ها نمی آن . منم می گم : بچه ها حق دارن فرهاد . (بچه ها حق دارن و بزرگترا حق ِ بچه ها رو نا حق می کنن لابد.) هیجان ِ توی خوشحالی من رو راک های ماهور خوب می فهمن . عجب بارونی بود . لباس که پوشیدم آفتاب شد . خودم رو نباختم ...اگه یه بار باریده ٬ بازم می باره .
شب تو ماشین به آسمون گفتم : اونقدر دوست داریم هم رو که تو هم باریدی آآآ . آسمون جواب نداد ولی من داغ ِ داغ بودم . شب پرواز کردم . بلند ِ بلند . اومدم پیش ِ تو ٬ خواب ِ خواب بودی ... مدت ها نشستم کنارت و خیره نگاهت کردم . هیچ می دونی وقتی که خوابی خیلی ساده ای ؟! هیچ می دونی که نفس هاتم موسیقی دارن ؟! بیدار نشدی ولی یه لبخند زدی .
دیشب می دونستم یه چیزی می شه ... بذار این جوری بگم که اگه اتفاقی نمی افتاد تعجب می کردم . شاید چون آسمون جوابم رو نداده بود . اگه می تونستم دستامو اندازه ی دنیا باز می کردم و همه رو محکم بغل می کردم که اتفاقی برای هیچ کس پیش نیاد .
هدیه ی تولد به جز اینایی که من گرفتم هیچ کس تا حالا نگرفته ... خودتو خسته نکن . من مطمئنم .
برگشتم خونه . دلم شور می زد . وقتش بود که سیگارمو روشن کنم و دستمو بزنم زیر چونم و چایی مو بخورم و به تو فکر کنم . داشتم به این فکر می کردم که کاشکی تو دستت رو بذاری زیر چونه ی من و من به جاش بگم به چی فکر می کنم . ( از بازی ای که راه انداخته بودم شاد و خرم بودم ) – اولین رکورد رو که گذاشتم – منو گنجشک های خونه – ترسیدم . پشت سر هم اس ام اس زدم . دِلیوری نبود خیلی بهتر بود . خیلی .
خدا من رو ببخشه که دیشب خوابم برد ! می گن آسمون پیشگویی می کنه ٬ شاید فهمیده بوده که منم یه بویی بردم ...خواست فرار کنه یعنی ؟! از ساعت سه که باهات حرف زدم بیدار نشستم و نوشتم . گریه کردم . خیلی خودخواهم ٬ تازه فهمیدم . اونقدر خدا رو شکر کردم که هیچ اتفاقی واست نیفتاده که آسمون صداش دراومد . من دیگه کوپنم پره !
حالا منتظرم . ولی دلم روشنه . پس برگرد آروم که هیچ اندوهی از پس ِ کوه نمی رسه . من این جام .

No comments: