چقدر این لحظه غریب است و آشنا .
چاهارشنبه ها معمولا تئاتر می روم . عصر ، در یک کافه ، یا روی سکو های دور تئاتر شهر – جایی که بارها و بارها نشسته ام و نوشته ام – می نشینم تا اجرا شروع شود . در ذهنم همه ی لحظات را مرور می کنم . حرف ها را نمی خواهم بشنوم . تنها لحظات هستند که جلوی چشمانم می رقصند .
ایمان آورده ام . ایمانی عجیب که همه ی زندگی را مانند مگنتی قوی به من می چسباند و مرا سبکتر می کند .
سه ربع دیگر . "کارناوال با لباس خانه " ، کاری از چیستا یثربی . با موسیقی دوست عزیزم سعید کاوه . دوستی که یک سال هر روز با هم به کافه رفتیم و هر روز با هم زندگی رو دوره کردیم . چه روزهایی . چه برفی . این روزها هم گاهی با هم خانه هنرمندان می رویم و درباره ی این موج نو ی کارهای تلفیقی علیزاده و .... گپ می زنیم .
چهل دقیقه . موزیک توی گوشم را بلند می کنم . می خندم .
دوست داشتم الان "شهرقصه " گوش می کردم . هیچ وقت نشد که بشینیم و شهرقصه گوش بدیم . حالیته ؟
چشمانم راه گرفته . مامانی می گه سوغاتی می گیری . چقدر دوست دارم سوغاتی بگیرم .
سی و پنج دقیقه مانده . مازیار این جا چه می کند . سری تکون می دم که بدونه سلام کردم ولی حوصله اش رو ندارم . نکنه بیاد جلو و بخواد حرف زنه؟
نه نه ! دوستش رو دید . رفت .
باز من موندم . چه شیرین .
این پاییز واقعا زیباست . پاییز پارسال این قدر زیبا نبود . درست یادمه . پاییز امسال منو قلقلک می ده .
قبلا هم گفتم . احساساتی شدن کار سختیه و من عجیب کارهای سخت رو ساده انجام می دم .
بیست و پنج دقیقه ی دیگر .
من غرق در افکارمم .
کسی کنارم می نشیند . سیگارش را روشن می کند . چند سوال می پرسد . می شناسمش .
دقایق می گذرد .
کارناوال شروع شده .
چاهارشنبه ها معمولا تئاتر می روم . عصر ، در یک کافه ، یا روی سکو های دور تئاتر شهر – جایی که بارها و بارها نشسته ام و نوشته ام – می نشینم تا اجرا شروع شود . در ذهنم همه ی لحظات را مرور می کنم . حرف ها را نمی خواهم بشنوم . تنها لحظات هستند که جلوی چشمانم می رقصند .
ایمان آورده ام . ایمانی عجیب که همه ی زندگی را مانند مگنتی قوی به من می چسباند و مرا سبکتر می کند .
سه ربع دیگر . "کارناوال با لباس خانه " ، کاری از چیستا یثربی . با موسیقی دوست عزیزم سعید کاوه . دوستی که یک سال هر روز با هم به کافه رفتیم و هر روز با هم زندگی رو دوره کردیم . چه روزهایی . چه برفی . این روزها هم گاهی با هم خانه هنرمندان می رویم و درباره ی این موج نو ی کارهای تلفیقی علیزاده و .... گپ می زنیم .
چهل دقیقه . موزیک توی گوشم را بلند می کنم . می خندم .
دوست داشتم الان "شهرقصه " گوش می کردم . هیچ وقت نشد که بشینیم و شهرقصه گوش بدیم . حالیته ؟
چشمانم راه گرفته . مامانی می گه سوغاتی می گیری . چقدر دوست دارم سوغاتی بگیرم .
سی و پنج دقیقه مانده . مازیار این جا چه می کند . سری تکون می دم که بدونه سلام کردم ولی حوصله اش رو ندارم . نکنه بیاد جلو و بخواد حرف زنه؟
نه نه ! دوستش رو دید . رفت .
باز من موندم . چه شیرین .
این پاییز واقعا زیباست . پاییز پارسال این قدر زیبا نبود . درست یادمه . پاییز امسال منو قلقلک می ده .
قبلا هم گفتم . احساساتی شدن کار سختیه و من عجیب کارهای سخت رو ساده انجام می دم .
بیست و پنج دقیقه ی دیگر .
من غرق در افکارمم .
کسی کنارم می نشیند . سیگارش را روشن می کند . چند سوال می پرسد . می شناسمش .
دقایق می گذرد .
کارناوال شروع شده .
No comments:
Post a Comment