.jpg)
بهار دلکش رسید و ...
اوایل پاییز است و بهار دلکش شروع شده . (شادم)
دیروز هی بارون می بارید . پشت سر هم . منم که چند هفته ایست که در این خانه تنها به سر می برم . این جا شده محل عشرت و کارگاه دوستان . چه بهتر از این ؟!
چهارشنبه که طبق معمول به تئاتر گذشت و صاد "دوباره" گوشی موبایلش را گم کرد .
پنجشنبه دانشگاه نرفتم . صبح خیلی زود بیدار شدم و قهوه ترک ِ غلیظی درست کردم و شروع کردم به کار . نقش برجسته ی گچ ِ اول تمام شد . آذربایجانی را هم زیباتر کردم ( سازم را هم کوک کردم ) . با خانم میم تماس گرفتم و گفتم پاشو بیا . عکاسی به مدت چند ساعت . پریدم تو ماشین . سمت چاپ خانه . چند ساعتی هم چاپ خانه رو اجاره کردم و شروع کردم به کار . نیشم باز ِ باز بود . عکس ها همه چاپ شد ، بدون ایراد . بدون اشتباه . با نورسنجی ای که از من بعید بود .
چند روزی ست که به "سر ّ عشق" شجریان گیر دادم و پشت سر هم گوش می دهم . برگشتم خانه . توی راه کلی هم خرید کردم . هیچی توی یخچال نبود .
آقای نون با من دعوای کم صدایی راه انداخت که چرا نگفتی بیام دنبالت ؟
در خانه . ساعت ِ هشت شب . توی وان ِ پر از آب داغ . عودی با بوی چای سبز . سیگار و کمی الکل . یک موسیقی بی همتا . ابتدا کاروان ِ بنان . کمی بیشتر الکل . یک نخ ِ دیگر ِ سیگار . بعد " حال که دیوانه شدم " ، " روزنه " ، " پنجه ی دشتی " ، " مطرب مهتاب رو " . سیگار ها و جرعه ها پشت سر هم . بلند می خندم . اشک به چشمانم می آید . الکل هنوز آن طوری که می خواهم اثر نکرده است . " آتشی در نیستان " .
دیگر شراب هم جز تا کنار بستر خوابم نمی برد ....
ساعت دوازده . فیلم می بینم . فیلم ِ " Shine " که اگر ندیدید ، باید ببینید . هر طور که شده پیدایش کن .
آقای نون زنگ می زند . این اواخر زیاد تماس می گیرد . با مادرش زندگی می کند . خانه ی کوچک بسیار زیبایی دارند . مبل راحتی بزرگی دارند با کوسن های رنگی . شومینه ی بزرگی که هنوز چوب در آن می گذارند و در آخر بالکن ِ بی نظیری که راحت ترین جای دنیاست . آقای نون هنرمندی ست که با دیگر هنرمندان تفاوتی اساسی دارد .
می گوید : لباس بپوش می خوام ببرمت یه جای باحال .
می گویم : دمت گرم .
او ماشین شاسی بلند قدیمی ای دارد که همیشه خراب است .
ساعت دو نیم نیمه شب . خانه هنرمندان . قهوه ای درست کرده . لب حوض می نشینیم . می گوید : " بعضی از آدم ها ، مریخم برن ، ناراضی و بد بختن . بعضی از آدما ، دستاشون که می لرزه ، دست شون رو قطع می کنن که نلرزه. بعضی روزا ، بارون ِ اسیدی می باره ولی دلیل اون نیس که بارون نباریده . بعضی از آدما ، بهترین رو دارن و باز نمی دونن و هی دستشونو قطع می کنن . می فهمی چی می گم ؟! "
سوار ماشین شدیم و این بار رفتیم دم خونه ی عمو اصغر . گفت : " خودت می دونی ماجرا از چه قراره . کسی هس که خیلی دوسِت داره . این بارونُ می بینی ؟ این از همون باروناییه که خودت پیش بینی می کردی . حالا ، هر وقت دستت لرزید ، هر وقت دستت یخ کرد ، فکر بریدنش نمی افتی ... تو مال ِ اون برنامه ها نیستی . مال آدمایی که بدنبال راحتی ان نیستی... چون راحتی ات اینجاس " . دستش رو گذاشت روی دو تا جمجمه ام و فشار داد . گفت : " دنیای زیبای تو دروغی نیس . زیبایی دنیای تو توی سرته . هر کی به این سر ، به این فکر نزدیک شه ، اگه انسان ِ خوبی باشه می بینه ، آدمایی هستن که اونقدر توی این دنیان ... اونقدر روی زمین ان ، تونقدر توی اصوات ِ اطراف و صداهای ماشینا و درگیری های بی اساس ان ، اگرم دستشون نلرزه ، باز به فکر قطع اش می افتن " .
ساعت ِ پنج صبح . خانه ی شاملو . با کله پاچه . " در گلستانه " .
غزال شاملو ، تولدت مبارک . با کله پاچه . با آقای نون . با قهوه و چایی و سیگارت . با شعرهای بی نظیرت . با بی چاک دهنی ِ بی همتات . با دوستی ِ بزرگت . جزو آدمایی هستی که خوشبختی توی جمجمه شونه .
ظرف ها روا می شورم . آقای نون سیگارش را روشن می کند . غزال شاملو ، تنبور می زند . و چه خوب می زند . آقای نون ، حافظ می خواند . و چه خوب می خواند .
من خوابم برد . آقای نون مرا در ماشین گذاشت و آورد خانه .
چایی را آماده کرده .
برم که بعد از اون باید بشینم کار کنم .
امشب خانه ی نریمان دعوتیم با ساز و آواز و حافظ ناظری .
بیا تا گل بر افشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم
اگر غم لشکر انگیزد که خون ِ عاشقان ریزد
من و ساقی به هم تازیم و بنیادش بر اندازیم
اوایل پاییز است و بهار دلکش شروع شده . (شادم)
دیروز هی بارون می بارید . پشت سر هم . منم که چند هفته ایست که در این خانه تنها به سر می برم . این جا شده محل عشرت و کارگاه دوستان . چه بهتر از این ؟!
چهارشنبه که طبق معمول به تئاتر گذشت و صاد "دوباره" گوشی موبایلش را گم کرد .
پنجشنبه دانشگاه نرفتم . صبح خیلی زود بیدار شدم و قهوه ترک ِ غلیظی درست کردم و شروع کردم به کار . نقش برجسته ی گچ ِ اول تمام شد . آذربایجانی را هم زیباتر کردم ( سازم را هم کوک کردم ) . با خانم میم تماس گرفتم و گفتم پاشو بیا . عکاسی به مدت چند ساعت . پریدم تو ماشین . سمت چاپ خانه . چند ساعتی هم چاپ خانه رو اجاره کردم و شروع کردم به کار . نیشم باز ِ باز بود . عکس ها همه چاپ شد ، بدون ایراد . بدون اشتباه . با نورسنجی ای که از من بعید بود .
چند روزی ست که به "سر ّ عشق" شجریان گیر دادم و پشت سر هم گوش می دهم . برگشتم خانه . توی راه کلی هم خرید کردم . هیچی توی یخچال نبود .
آقای نون با من دعوای کم صدایی راه انداخت که چرا نگفتی بیام دنبالت ؟
در خانه . ساعت ِ هشت شب . توی وان ِ پر از آب داغ . عودی با بوی چای سبز . سیگار و کمی الکل . یک موسیقی بی همتا . ابتدا کاروان ِ بنان . کمی بیشتر الکل . یک نخ ِ دیگر ِ سیگار . بعد " حال که دیوانه شدم " ، " روزنه " ، " پنجه ی دشتی " ، " مطرب مهتاب رو " . سیگار ها و جرعه ها پشت سر هم . بلند می خندم . اشک به چشمانم می آید . الکل هنوز آن طوری که می خواهم اثر نکرده است . " آتشی در نیستان " .
دیگر شراب هم جز تا کنار بستر خوابم نمی برد ....
ساعت دوازده . فیلم می بینم . فیلم ِ " Shine " که اگر ندیدید ، باید ببینید . هر طور که شده پیدایش کن .
آقای نون زنگ می زند . این اواخر زیاد تماس می گیرد . با مادرش زندگی می کند . خانه ی کوچک بسیار زیبایی دارند . مبل راحتی بزرگی دارند با کوسن های رنگی . شومینه ی بزرگی که هنوز چوب در آن می گذارند و در آخر بالکن ِ بی نظیری که راحت ترین جای دنیاست . آقای نون هنرمندی ست که با دیگر هنرمندان تفاوتی اساسی دارد .
می گوید : لباس بپوش می خوام ببرمت یه جای باحال .
می گویم : دمت گرم .
او ماشین شاسی بلند قدیمی ای دارد که همیشه خراب است .
ساعت دو نیم نیمه شب . خانه هنرمندان . قهوه ای درست کرده . لب حوض می نشینیم . می گوید : " بعضی از آدم ها ، مریخم برن ، ناراضی و بد بختن . بعضی از آدما ، دستاشون که می لرزه ، دست شون رو قطع می کنن که نلرزه. بعضی روزا ، بارون ِ اسیدی می باره ولی دلیل اون نیس که بارون نباریده . بعضی از آدما ، بهترین رو دارن و باز نمی دونن و هی دستشونو قطع می کنن . می فهمی چی می گم ؟! "
سوار ماشین شدیم و این بار رفتیم دم خونه ی عمو اصغر . گفت : " خودت می دونی ماجرا از چه قراره . کسی هس که خیلی دوسِت داره . این بارونُ می بینی ؟ این از همون باروناییه که خودت پیش بینی می کردی . حالا ، هر وقت دستت لرزید ، هر وقت دستت یخ کرد ، فکر بریدنش نمی افتی ... تو مال ِ اون برنامه ها نیستی . مال آدمایی که بدنبال راحتی ان نیستی... چون راحتی ات اینجاس " . دستش رو گذاشت روی دو تا جمجمه ام و فشار داد . گفت : " دنیای زیبای تو دروغی نیس . زیبایی دنیای تو توی سرته . هر کی به این سر ، به این فکر نزدیک شه ، اگه انسان ِ خوبی باشه می بینه ، آدمایی هستن که اونقدر توی این دنیان ... اونقدر روی زمین ان ، تونقدر توی اصوات ِ اطراف و صداهای ماشینا و درگیری های بی اساس ان ، اگرم دستشون نلرزه ، باز به فکر قطع اش می افتن " .
ساعت ِ پنج صبح . خانه ی شاملو . با کله پاچه . " در گلستانه " .
غزال شاملو ، تولدت مبارک . با کله پاچه . با آقای نون . با قهوه و چایی و سیگارت . با شعرهای بی نظیرت . با بی چاک دهنی ِ بی همتات . با دوستی ِ بزرگت . جزو آدمایی هستی که خوشبختی توی جمجمه شونه .
ظرف ها روا می شورم . آقای نون سیگارش را روشن می کند . غزال شاملو ، تنبور می زند . و چه خوب می زند . آقای نون ، حافظ می خواند . و چه خوب می خواند .
من خوابم برد . آقای نون مرا در ماشین گذاشت و آورد خانه .
چایی را آماده کرده .
برم که بعد از اون باید بشینم کار کنم .
امشب خانه ی نریمان دعوتیم با ساز و آواز و حافظ ناظری .
بیا تا گل بر افشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم
اگر غم لشکر انگیزد که خون ِ عاشقان ریزد
من و ساقی به هم تازیم و بنیادش بر اندازیم
No comments:
Post a Comment