Monday, October 06, 2008

چاهاردهم مهر هشتاد و هفت


برای مختار :
دلم گرفته مختار . زودتر بیا که تنهایم .
توی فرودگاه گفتی : اونی که می مونه رفیق ِ نیمه راهه
این بار کس ِ دیگری رفت و کس دیگری ماند ... باز هم من رفیقی شدم مهربان ولی نیمه راه تو را به حال خود تنها نگذاشتم ، خاطرت هست؟
مرا خاطره ایست محو از تو و آن روز جادویی
مرا خاطره ایست از او و آن روزهای جادویی
کلماتم کجان؟
او همه چیز را دزدید .
مختار.... او به کلمات هم رحم نکرد
(چقدر سیاه می نویسم ... با این که قلبم روشنتر از الان هیچگاه نبوده است)

No comments: