Friday, October 10, 2008

هجده مهر هشتاد و هفت

زندگی زیباست .
هنوز هم از گفتن ِ این جمله به ستوه نیامده ام .
لحظه ای که پاهایم را از تخت پایین می گذارم .
ثانیه ای که توی آیینه خودم را نگاه می کنم و می گویم : امروز سه شنبه است . تا شب دانشگاهم .
روزهایی ست که می خندم . دلم شاد است . برای تو هم این گونه بوده ، نه؟
زمانی که خیالت راحت است از زمین و زمان . اگر هم عطسه کنی ، بعد می خندی : چه صدایی....!
شب هایی هست که با رویا می خوابی . آن زمان که در خانه ای با دیوار های آجر و چوب ، با پیرهنی سفید و موهایی بلند آشپزی می کنم و بعد روبروی آتش حافظ می خوانم . آن زمان که تو بر من می خندیدی و سیگارت را آتش می زدی .
عصری که باران گرفته بود و من از تو خواستم که به پیاده روی برویم....!
زندگی زیباست .
هفته ای که سرماخورده بودم و صدایم در نمی آمد . تب بیداد می کرد و لرز را دنبال می کرد . همان هفته . تو گفتی : با این داغ قرمز ، هنوز هم دوستت دارم .
فصلی که روزهای خوب را فراموش کردم .
ساعتی که گریستم . ساعتی...؟ روزها و شب هایی که گریستم . گریه زیباست .
کجایی ای رفیق ؟ ( به قول ِ نسترن ) کجایی ای دوست من که با انگشت هایی که بوی دود می دهند ساز بنوازی؟
روزهایی ست که در تلاش اتمام این پازل هستم . پازلی که تو هدیه دادی و چندین و چند تکه اش را بی اجازه برداشتی ... باز هم می گویی که بدون این تکه ها هم کامل می شود . خودت هم خوب می دانی که اشتباه می گویی .
چگونه است که تو این گونه ای؟
من گونگی بودن و یا چگونگی ماندن و رفتن خود را خوب دانسته ام .
برای من زندگی زیباست .
برای من زندگی آنقدر کوتاه است که لحظه ای از آن را گر به سختی بگذرانم ، ناجوانمردیست .
برای من زندگی ، آزاد است . دوست دارم دوست بدارم و دوست داشته شوم .
زندگی ، شستن یک بشقاب است . نه؟
زندگی خندیدن توست .
زندگی حس شکست است در بی عدالتی . آن زمان که خود را تنها می بینی و دوستت با بغض می گوید : زندگی زیبا و کوتاه است . خواهی دوست بداری ، دوست بدار . چون آسمانت پاک و بی ابر است .
زندگی آتش زدن ِ همه ی آن کاغذ هاست . زندگی حرارت ِ آن کاغذ هاست .
سیاهی ِ جوهر است در سوزاندن ِ همان بازی و نفرت .
نفرتی که از او بود و در من رقصید . بسوزان . نفرت پاگیر است . اشک ِ سوزان بر پلک می آورد . نفرین است . خونین است .
و اما عشق . و اما صدا . و اما شب و تمام ِ من .
روزها و شب ها . فصل ها و ماه ها . و اما پاییز .
پاییز ، پاییز . ای فصل ِ ملال انگیز . من تو را دوست می دارم .
من لحظه لحظه اش را دوست داشتم . در تمام ِ خاطراتم . در تمام روزهایم برای امروز زیستم . برای لحظه ای که بیایی و من برایت بگویم .
برایت نقل کنم از تمام آن شب ها که زود بود و گذشت . از اشک هایی که ریخته شد و کس ندید . از صدا و حرف .
حالا برایت می گویم که تو را گریزی نیست . آن زمان که آمدی ، این را بدان .
با من ببار که راز ِ سینه ام را کس ندانست و من ، نیز ، نگفتم .
که پس از تو .... در این پاییز ، چه شد .
من مردم .
زندگی همچنان زیبا بود .
امشب ماه تنهاست . ستاره ی کناری اش قهر است و من می خندم .
او این جاست .
زندگی برای دوست داشتن است ،
آنقدر کوتاه است که گر سخت برقصانی اش ، ناجوانمردی ست .
زندگی زیباست .

No comments: