Friday, October 31, 2008

ده آبان هشتاد و هفت

روی تخت ِ جدیدم نشسته ام . بیرون پنجره پر از پاییزه .
هوس انار کردم . دوستانم ، آشنا و غریبه همه این جا هستند . آقای نون خوش تیپ است . کودکم را در آغوش گرفته و سعی دارد او را بخنداند . به زحمت ، او را از آغوش آقای نون بیرون می کشم . تکانش می دهم . ساکت می شود . چشمانم می سوزد . کودکم یقه ی بلوزم را پایین می کشد . خجالت نمی کشم . خانوم گاف جلو می آید و می گوید : " می خوای بدیش به من ، بری لباستو بپوشی؟ " . کودکم می گوید : " مامی ، من جیش دارم . "
در دستشویی هستیم . به او کمک کی کنم که روی توالت بنشیند . ناگهان لیز می خورد و به درون سوراخ فرو می رود . فریاد می زنم : " دستمو ول نکن !"
او را از چاه بیرون می کشم . تمام بدنش را کثافت گرفته . در آغوشم استفراغ می کند .
خیس عرق شدم . از خواب می پرم . چه خواب عجیبی .
بر روی تخت جدیدم نشسته ام . بیرون پنجره ، پر از پاییز است .
هوس زیتون پرورده کردم .

No comments: