از تاریکی اتاق ام وهم دارم . صدای زمزمه ای را می شنوم . سایه هایی که همیشه مرا سر حد مرگ ترسانده اند ، بیشتر شده اند .
اگر این جا بودی ، آنقدر محکم می فشردمت تا استخوان هایمان یک به یک بشکند .
ترس محبت نمی فهمد .
من شب ها می ترسم .
محبت را می شناسم .
ولی نه تو هستی ، نه استخوان هایت .
اگر این جا بودی ، آنقدر محکم می فشردمت تا استخوان هایمان یک به یک بشکند .
ترس محبت نمی فهمد .
من شب ها می ترسم .
محبت را می شناسم .
ولی نه تو هستی ، نه استخوان هایت .
No comments:
Post a Comment