Tuesday, December 16, 2008

خانواده سنتی - قسمتای آخرش

در طی بیانیه ای در روز ِ بیست آذر هشتاد و هفت ، با آه و زاری ، مرگ ِ خانواده ی سنتی را اعلام می کنم .
ما خانواده ای سنتی بودیم .
خانواده ی سنتی ، خانواده ای که با عشق و دوستی چندی پیش از رحم مادری زاده شد که دنیا را با چشمان ِ شُسته و پاک می دید ، طول ِ عمری بس کوتاه داشت .
آنها طعم تلخ مرگ را با از دست دادن فرزندی ( الویس ِ عزیز ) چشیدند و در کنار هم ناراحتی ها را به باد فراموشی سپردند .
ما خانواده ی سنتی می دانستیم که مرگ ِ تک تک ِ افراد خانواده دیر یا زود خواهد رسید و ترسی عمیق داشتیم که کدام یک واپسین خواهیم بود . ترس از یک تنهایی ِ مبهم و بی کسی آنقدر عذابمان می داد که تا یک عصر ِ غمزده ای می یافتیم ، همه دور ِ هم جمع می شدیم . مراسمی بس سنتی داشتیم . کیک ِ شکلاتی با نسکافه و بیسکویت ِ گرجی در قلمروی صوبا . قلمرویی که برای تک تکمان پر از خاطره بود . با موسیقی . با شجریان . با اندی . با میکا . با کُلد پلی . با فاخته . با صندلی ِ خوشحالی ِ صوبا . با رنگ و نقش . با حرف . با قهقهه . با دلگیری . با آغوش ِ باز .
روزها ، دستی دارد به پهنای اصوات یک ارگ کلیسا . این دست بزرگ ما را به اطراف پرتاب کرد . خانواده ی سنتی با هم و بی هم درد کشیدند و در کنار هم اعتیاد به دوستی را آموختند و عجب درمانی . عجب مخدری . آن ها با هم گریه کردند و در کنار هم آنقدر خندیدند که گوش فلک کر شد .
صوبا ، صاد . دوست ِ اِل . دوست ِ عمه . دوست ِ من . دلش عجیب گرفته . رنگهای لباسش عجیب اذیتم می کند . مرا به یاد ِ صدای آکاردئون ِ الیکا می اندازد که حتی شیش و هشت هم که می نوازد ، سوز ِ غمگینی دارد که دل می لرزاند . صاد به شلمرود رفته . شاید حسنی را از تنهایی در بیاورد . دریغ و درد که خود پر از تنهاییست . دل ِ من آنقدر تنگ شده که برایش ایمیل می زنم . آیا شلمرود اینترنت دارد؟ صاد ، درویش شده . بیابانگردی می کند . بدنبال جواب است . به او گفتم : " خدا منو ببخشه که غافل بودم " .
داروهای دکتر فتخیان افاقه نکرده و عمه را به شخصی آزرده و دل نازک تبدیل کرده و که صدایش کلفت شده و هنگام صحبت در حیطه ی کس شعرهای همیشگی اش می لرزد . مثل همیشه می خندد . رفاقت های جالب تر می کند . عکس هایی می گیرد در خور ِ یک مصدق . دلش گاهی می لرزد . قلبش اما، عجیب می تپد . شخصی نیست که کلماتش را بفهمد . این کلمات بی معنی ست . خواب و بیداریش جذاب است . کسی عاشقش شده گویا . می گوید باید به دلبران بروم . با ساز و نی ، با جام ِ می . با یاد ِ وی . عمه دم به دم از خواب می پرد .
کا ، که گویی تنها برادر ِ عمه می بایست باشد ، نیست شده . حتی باقر* هم دیگر عمه را به یاد برادرش نمی اندازد .
پا ، تنها لنگ ِ خانواده ی سنتی با خنده های بی انتها و اصرار های مکرر و اس ام اس های بی خستگی ..... نمی دانم کجاست . کجاست
انگار با مرگ ِ ناگهانی و یا شاید با مرگ تدریجی ِ افراد ِ خانواده ، سنت ها شکسته و خانواده ی سنتی ِ ما هم به سوی ورطه ی سیاه ِ مدرنیته پیش می رود. قلمرویی با حرف های مکرر . سلام های بی بو و بی خاصیت . عشق های دروغین . قضاوت های چرک .
ما خانواده ای سنتی بودیم .
روزی بود که ال و صاد ، آنقدر خندیدند که نفسشان رفت . روز ِ دیگر ، کا رانندگی های دیوانه وار می کرد و صاد را هیجان زده می کرد . من و فاخته جیغ می زدیم . کا ، خود ترسیده بود . به یاد روزی که پدربزرگ ِ عمه فوت کرده بود . ( سالروزش نزدیک است و من غمگین ترم ) . روزی که پا گریه کرد . روزهایمان در کافه مافیا . چاهار شنبه هایمان در تئاتر شهر . شبی که عمه و برادرش آش پخش می کردند و عمه فقط گریه می کرد . کا در چاله های عمیق می انداخت که عمه بخندد . عمه ناراحت بود که نکند غرورش جلوی برادرش خورد شده باشد . خرید دامن های سرخپوستی با صاد و طراحی با صوبا . رانندگی . پیاده روی . تصادف . عرق و سیگار و رقص . دستبند هایی که عمه برای خانواده اش می بافد . تنهایی . روزی با تلفن و گریه ی صاد . شب ِ دیگر با چت و ریسه با کا . درد دلی با پا . گپی با هم ...
ما خانواده ای سنتی بودیم .
ما خانواده ای سنتی بودیم و شکستیم .
.
.
.
* باقر : مرکب خانوادگی ِ کا – ماشینی شاسی بلند است . عمه ماشین های شاسی بلند را می پرستد
.
پی نوشت : این نوشته را (همانگونه که گفتم ) در روز بیست آذر به ثبت رسانیدم . اعضای خانواده بسیار شاکی شدند و مرا متهم نامیدند ، بی خبر از آنکه عمه خود پیش تر از تک تک اعضای خانواده مُرده بود . با عرض پوزش تمام کامنت ها پاک شدند . ولی دوستان جانی می دانند که بیمارم و مرگم زودرس . دوستی یافته ام که آقای نون نامیده ام . آقای نون اصرار اکیدی داشتند که این نوشته همچنان بر روی این صفحات مجازی بدرخشد .
پی نوشت دوم : برف می بارد .
ال

No comments: