Monday, November 23, 2009

دوم آذر هشتاد و هشت

دیواری را برداشتم‌

می‌آیی و مرد دیگرم می‌رود

مکرر می‌شوی‌:‌«‌تدبیر می‌آید و تو زیبای جاودانه می‌شوی‌.»

زیبای مکرر؟

زمزمه‌ای از نفسی داغ‌،

سوزان

چون شعله‌ای که – نمی‌دانم چرا؟ اما‌- سبز می‌سوزد.

ای که بی تو من خراب

ای که بی تو من

ای که

من بی تو شکسته‌ام حتی در این آتش داغ و سبز

Wednesday, November 18, 2009

بوسه از دل شب آغاز می شد


هنوز غروب نشده‌. جمعه شب است‌. قرارمان همیشه جمعه‌هاست‌. کمی خرید کرده‌ام‌. زنگ می‌زنم در را باز نمی‌کنی‌. کلید دارم‌. داخل می‌شوم‌. بوی ماندگی تمام خانه‌ات را پر کرده‌. گوشه اتاق روی مبلی فرو رفته‌ای و به شومینه خیره شدی‌. سلام می‌کنم‌. جواب نمی‌دهی‌. تنها سرت را تکان می‌دهی‌. قرصی را در آب حل می‌کنم و به خوردت می‌دهم‌. راحت می‌خوابی‌. بهترین وقت برای تمیز کردن این کثافت خانه‌ است‌. مشغول می‌شوم‌. فرز شده‌ام‌. شامی هم دست و پا می‌کنم‌. به حمام می‌روم و وان را پر از آب می‌کنم‌. درون آب گرم غوطه‌ور می‌شوم‌. گوش‌هایم که زیر آب است انگار بهشت از آن من است‌. با انگشتان پایم زیر آب بازی می‌کنم‌. تو را مرور می‌کنم‌. تو‌. تمام تو را‌. دوباره شاعر می‌شوم‌. با انگشتانم روی شکمم نام تو را می‌نویسم‌. دست چپم را پایین‌تر می‌برم. گوش‌هایم هنوز درون آب است‌. صدای سایش کمرم را به سطح زیرین وان ستایش می‌کنم‌. آیا صدای بال فرشتگان هم این‌قدر آرامش بخش است؟ فکر نمی‌کنم. صدایی می‌شنوم. چشمانم را با نگرانی باز می‌کنم‌. هیچ‌. احساس می‌کنم رازم برملا شده‌. اخم‌هایم در‌هم است‌. پیراهنی نازک و ژاکتی بلند می‌پوشم‌. خدا این شوفاژ‌کار ساختمانت را به زمین گرم بزند که در این هوای سرد تنها شومینه‌ ای برایت به راه انداخته‌. شومینه... مگر این نیست که من و تو عاشق همین شومینه بودیم؟ که در شب‌های بلند زمستان به آن خیره شویم و در آغوش هم فرو رویم؟

بیدار شده‌ای. باز هم در همان مبل کذایی فرو رفته‌ای‌. می‌پرسم شام می‌خوری؟ نگاهم می‌کنی‌. چشمانت جور دیگری شده‌‌. جلو می‌آیم‌. رویت را برمی‌گردانی‌ و به آتش خیره می‌شوی‌. مگر چه گناهی مرتکب شده‌ام که اینگونه نگاهت را بر‌می‌گردانی؟ این است تاوان عشق؟ دستت را می‌گیرم‌. مکث می‌کنی اما لحظه‌ای بعد دستت را از درون دست‌هایم بیرون می‌کشی‌. با عصبانیت مرا به عقب هل می‌دهی و به سمت آشپزخانه می‌روی‌. چشمانم پر از اشک می‌شود‌. وارد آشپزخانه می‌شوم‌. روسری‌ام را بر‌می‌دارم‌. می پرسی کجا؟

یک کلمه‌. و من حاضرم تا انتهای دنیا با آن یک کلمه زندگی کنم‌. می‌گویم:‌« می‌رم‌.» و از آشپزخانه بیرون می‌آیم‌. آنقدر بغض دارم که گاه صداهایی عجیب از گلویم بیرون می‌آید‌. صدای شکستن ظرفی از آشپزخانه می‌اید‌. سراسیمه به سمتت می‌آیم‌‌: دستتو چرا بریدی؟ خورده‌های استکان را جمع می‌کنم‌. می‌گویی : بمان‌.

می‌مانم‌.

رختخوابم را روی مبل پهن می‌کنم و تو در اتاقت می‌خوابی‌. به راستی داستان ما از کجا شروع شد‌؟ چند وقت است که مرا در آغوش خود نگرفته‌ای؟ چند وقت است...؟ برای من سال‌هاست‌.

ترق و تروق آتش چشمانم را خیره کرده . به آشپزخانه می روم تا قهوه ای درست کنم . انگار دود سیگار راه نفسم را بسته. لای در یخچال ایستاده ای. پشتم را می کنم و سرگرم دانه های ریز قهوه می شوم . در یخچال را آهسته می بندی. برای برداشتن لیوان از کابینت بالای سرم تماس بدنت را با کمرم حس می کنم. دستت را پایین می آوری اما از جایت تکان نمی خوری. من هم مسخ شده ام. نمی دانم چه مدت مجسمه وار ایستادیم. زمانی به خود آمدم که دستانت بر روی شکمم لغزید و جای مناسبی در بین سینه هایم پیدا کرد. آرام به سمتت برگشتم .

شب آغاز شده.

با بوسه های نا تمام .

Wednesday, November 11, 2009

Monday, November 09, 2009


بهتر است
به موهای ژولیده‌ات
شانه‌ای بکشی، و از پشت رنگ پریده‌ات
بیرون بیایی
نیاز تو
به یک خانه‌تکانی مفصل
بیشتر از این قرص‌های سپید است
که کنار فنجان قهوه‌ات
قطار کرده‌ای
چیزهایی را
که تاریخ مصرفشان گذشته
پشت در بگذار
نیمکت‌های خیس
نئون‌های خاموش سینما
کلاغ‌ها
برگ‌ها
بادها
و اعتیادات دیگرت
همه
و همه را
پشت در بگذار
پاییز
برای خداحافظی هم که شده
با چمدان کهنه‌اش
به دیدارت خواهد آمد
به موهای ژولیده‌ات
دستی بکش


عباس صفاری - دوربین قدیمی

Monday, October 12, 2009

نوزدهم آذر هشتاد و هشت

روح با کلمه راضی می‌شود‌، ولی تن فرق دارد ، راحت نمی‌شود خوشحالش کرد، احتیاج به عضله دارد‌.

سفر به انتهای شب / لویی فردینان سلین / ترجمه فرهاد غبرایی

Monday, September 21, 2009

شهریور شادم آرزوست

دنیا کینه توز است . اما گاهی یادش می رود . زمانی که بخاطر می آورد ، جوری لگد پرانی می کند که یاد کتک‌های زمان قاجار می‌افتی که در حاشیه کتاب‌ها درد و زخمش رو در مکتب و با ترکه‌های گیلاس تجربه کردی .
حالا شده حکایت ما . نا‌شکری نمی‌کنم . شکریست با شکایت .
گویا شهریور یادش نمی‌رود که با من سر جنگ دارد . دلشوره ظهرم هم بیجا نبود . هجوم دل آشوبه‌ها هم بی‌دلیل نبود. بدنی نیمه جان بر روی تخت ، غلظت خون تنفس می‌کند . معده‌اش را خالی کنند ، قلبش چه‌؟
آیا من تنها نیستم که امشب اینقدر گرفته‌ام ؟ به نظر حتی ریتم شیش و هشت این الوات لوس‌آنجلسی هم لنگ می‌زند .
کم‌ کم تنفرم به هر سی و یک روز شهریور دامن می‌زند .
سالی که آشنایی مرا در خیابان پر رفت و آمد تنها گذاشت و رفت . سال دیگرش تا انتهاترین لحظه‌اش نفس‌های داغ و کشدارش را نصیبم کرد ، اما در آخر نتوانست و زهرش را روز آخر آن چنان به خوردم داد که تا ماهها از دلم خون می‌چکید .
امسال هم که اینگونه .
باید در گوشه مهمانی آنچنان در خود مچاله شوم که حتی کس مرا نبیند . باید آنچنان مثل بید نوپایی بر خود بلرزم که دیدگانم هم تار شود . باید شبی عزیزی را در گوشه بیمارستان ببینم که طلوعش قدرتم را لمس کرده بودم . حالا خدا هم معامله های عقب مانده‌اش را همین حالا با من صاف می‌کند . با گردش خورشید و ماه ، ساعت ها را عقب می‌کشد که شهریور کشدارتر شود .
دوستی در پس خش خش تلفن گفت : « آنچه ترا نکشد ، قویتر می سازد . »
من هم دلم به مرگ خوش است .

Saturday, June 20, 2009

پر از کاغذ ِ باطله ام با نوشته های پر محتوی
بیانیه های بی نظیر
دعوت به کودتا
مشت ها باز شده اند
سکوت کرده اند
حق می خواهند
این روز ها حق کیلویی چند؟

Saturday, April 25, 2009

زندگی گاه گاهی شوخی نیست

Tuesday, April 21, 2009

محتاج آتش

هنگام ِ سحر ،
ابتدای روز ،
وقتی که گرگ و میش است زمان ،
به تو می اندیشم .
طوفان آغاز می شود
رگباری تند که پیچک های حیاط را به جنون می کشاند
برگ های سبز بهار
که هر کدام پهنه ی دل خوشی های من اند
می لرزند
من به تو محتاج شده ام
دیگر حتی یاد تلخی هایت هم دلم را می لرزاند
این رگبار و طوفان از من است
و این آتش
از تو
من دوباره در بهار محتاج ِ آتش ام .

Monday, April 20, 2009

بیست و سه سالگی

هفته هاست در همان جایی که از تنهایی گفتم
حالا از عشق می گوییم
سال ِ پیش ، برف آمد ... باران کم بود ،
یادم می آید ، سه روز تنها
و من بر عکس باران بودم .
امسالم ، پر از باران است
و من هم با بارانم ، می بارم .
رگبار و نم نم ، ساده و همراه ِ آسمان ِ گود .
هفته هاست که مثنوی نخواندم
در همان جایی که از عشق سخن گفتیم ،
من گریستم .
در این چند ماه ، من بسیار زیسته ام
دور از تو ، با باران .
دلم خوش است که تو هم با باران بوده ای .

Saturday, April 18, 2009

بیست و چند فروردین

می نویسم
می نویسم از تو
تا ته کاغذ جا دارد
دلم تنگ ات شده
ای کاش این جا بودی

Friday, April 10, 2009

نمی خواهم هوس باشد

باید ناپرهیزی باشد
در لحظه هایی که دلم آشوب است .
باید هوس باشد
آن زمان که مرا می بوسی
و من با دلهره ، انگشتان ِ پایم را جمع می کنم
ناخن های جویده جویده و کوتاهم ،
کف ِ دستم را خراش می دهد .
باید نگاه ِ اغوا گرم باشد
که این گونه مرا به آغوش می کشی
و تکرار ِ هر لحظه را از یاد می بری
باید عادت باشد
وقتی آنقدر دلم تنگ است
که سرم را در بالش فرو می کنم
نباید عشق باشد
باید عادت باشد
هوس است
نباید عشق باشد؟

Tuesday, April 07, 2009

گلندوک

لواسون - هفته ی پیش

Friday, April 03, 2009

در ستایش ِ پایان شب های بلند و سرد ِ زمستانی

دلتنگ ات نیستم
و هر چه هست و نیست ، همینست :
واژگونه ی شب های بلند ِ سرد ِ زمستانی
وقتی دوست داشتنت زیبا بود .
بهانه جو بودم
با ریشه های پایدارت درون ِ من
به یک لحظه ماندم
به یک بوسه شرمم آمد .

Wednesday, March 25, 2009

The right kind of wrong

As I was sitting in leila's balcony , watching my three friends talking to eachother , while they were holding hands of their boyfriends , I thought about "the" lasting relationship .
I watched G 's boyfriend always chooses a seat which has an extra place for her , but S seemed not caring that much , while his girlfriend was dying to sit beside him , and hold his hand .
Suddenly I found myself a bit out of whole dating , and being in a relationship phase , where you are anxious about if you boyfriend has the best seat ever , or if he is thinking about how cute you are comparing to your other girl friends in a party . And I thought about being instead of S in there. Am I the-holding-hand type?
I don’t think so.
As far as guys are the not-speaking-about-their-feelings type, what if he is PDA? What if he wants me to hold hands or kiss in the public?Should we change our manner for being loved more, or should we just stick to our own way?

Sunday, March 22, 2009

شعور ، درک و ترس ، به مقدار ِ زیاد

معتقدم اگر گند ِ کاری بخواد در بیاد ، در می آد . این رو موقعی فهمیدم که دوست صمیمی ام از دوست پسرش حامله شد .
چاهار ماه ِ پیش وقتی یک شب همه با هم به مناسبت اولین مصاحبه ی من با رادیو استرالیا مشروب خوردیم و من اونقدر گیج بودم که نمی دونستم از پام داره خون میاد ، مطمئنا فکرش رو نمی کردم که دوست صمیمی ام طبقه ی بالا با دوست پسرش بدون هیچ پیش بینی از زمان و شرایط به عشق بازی مشغولن . یا حداقل اگر باهاشون برخورد می کردم مطمئنا زیرزیرکی می خندیدم و از پله ها تلو تلو خورون پایین می یومدم و به سلامتی ِ صحنه ای که دیدم یه لیوان ِ دیگه می نوشیدم و ادامه ی شعر ِ زیبای اخوان ثالث رو با صدای بلند می خوندم .
دو ماه و نیم ِِ بعد ، هنوز ساعت چاهار ِ نیمه شب نشده ، دقیقا زمانی که من با چند نقد ِ عکس دست و پنجه نرم می کردم ، تلفنم زنگ خورد و از بین صداهای مبهم و گریه ای و فین های کشدار و طولانی خبر حامله شدن ِ دوستم رو فهمیدم . ساعت ِ 4:55 دقیقه با ماشین ِ قدیمی و شاسی بلند ِ دوست بی نظیرم ، آقای نون ، دوستم رو سوار کردیم تا با هم ببینیم که چه کاری می شه کرد . هوا سرد بود و منم سرمای وحشتناکی خورده بودم . کلید ِ خونه ی مختار رو داشتم . رفتیم اونجا . چندین ماهی بود که کسی پاشو اونجا نذاشته بود . دوستم تا خودش رو توی خونه تنها دید . زار زار گریه کرد . گفت که دوست ِ پسر ِ نازنین و عاشقش نمی دونه . ازش پرسیدم نمی خوای بهش بگی؟ حقش ِ که بدونه . اون هم باید توی این تصمیم گیری در کنارت باشه . گفت اصلا . اگر بفهمه دیگه نمی خواد با من دوستش رو ادامه بده .
صرفا چون فیزیک ِ ما زن ها ایجاب می کنه که حمال ( حمل کننده ) ی این مسولیت باشیم پس بقیه مهم نیستن؟
این خودخواهی ِ ماست یا درک ِ بالا مون؟ آیا من هم اگر عاشق ِ کسی بشم و ازش حامله شم از ترس ِ تنهاموندنم سکوت می کنم ؟

سریع زنگ زدم به چند نفر برای سقط ِ جنین ِ نازنین که حتی مطمئن نبودم الان روحی توی بدنش هست یا نه؟
کلمات و جمله های اوریانا فالاچی در کتاب ّ " نامه ای به کودکی که هرگز زاده نشد " جلوی چشمم رژه می رفتن . از خودم خیلی بدم اومد . رفتیم آزمایشگاه و آزمایش های لازم رو انجام دادیم . برگشتیم خونه ی مختار.
شب وقتی که دوستم به ضرب داروهای خواب آور که آقای نون به خوردش داده بود خوابید ، رفتم حموم و توی زیر دوشی با اکراه شلوارم رو کشیدم پایین . جنون وار به دنبال ِ زخمی گشتم که اون شب ، در حین مستی بالای زانوم ( اون طوری که یادمه ) بوجود اومده بود . چرا بعد از اون شب ، اصلا به دنبال اون خراش که اینقدر هم سوخته بود نگشته بودم؟ یه دفعه دیدم در باز شد و آقای نون اومد تو . وقتی دید اون قدر تنهام و ترسیده ام ، بدون ِ این که حرفی بزنه یا حرکتی کنه اومد و من رو محکم بغل کرد . و من با خیال ِ راحت پیشش گریه کردم .
الان چاهار ماه از اون اتفاق گذشته و به جز من و دوستم و آقای نون هیچ کس نفهمید که این چند ماه بر ما چی گذشت .
آیا واقعا این قدر که ما ها از بدن ِ خودمون بی اطلاعیم ، از احساست مون هم بی خبریم ؟
آیا همونطور که درباره ی احساسات مون با میلیون ها نفر مشورت می کنیم ، نباید درباره ی موجودی که خودمون بوجودش میاریم ، حداقل باطرف مقابل مشورت کنیم ؟
چرا همیشه خصوصی ترین تصمیم ها و احساساتی ترین شون رو داد می زنیم ؟ ولی با کسی که "باید " حرف نمی زنیم ؟

Sunday, March 15, 2009

یه دامن ِ کوتاه ، یه فلسفه ی جدید

بهترین دقایق روزم ، صبح خیلی زود ِ که از در ِ خونه میام بیرون و تصمیم می گیرم امروز چه موسیقی ای گوش بدم وقتی دارم می رم بدوم . این لحظه بهتر هم می شه وقتی داری می دوی و موسیقی تمام کله ات رو پر کرده و هوا کمی سوز داره و اشک توی چشات جمع می شه . وقتی توی این قبرستون این قدر می تونم شاد باشم پس همون بهتر که اعتقادی به بهشت و جهان برتر نداشته باشم .
از خوش شانسی من مبل هفتصدهزار تومنی رو دو شب ، موقعی آوردن که به جز من کسی این جا نیست که ازش استفاده کنه . برای همین دیروز رفتم و چند تا فیلم مشتی سفارش دادم که بتونم تا قبل نوروز استفاده ی کامل رو ازش بکنم . من در استراحت کامل به سر می برم و فقط کسی که مثل من این مدت خر حمالی کرده لذت مبل و آب ِ پرتغال تو سرخ رو می فهمه .
وقتی از استراحت لبریز شدم ، رفتم خرید . اول خرید خوراکی ، یکی از کارهایی که همیشه لذت می برم از انجامش . میوه ، سبزیجات ، مربا ، شیر ، آبمیوه ، چیپس ، ماست ، نون و .... بعد خرت و پرت های دیگه که در نام بردنش هیچ ضرورتی احساس نمی کنم . بعد از اپیلاسیون و رنگ کردن ِ موهام ، یه دوش ِ طولانی فردوس ِ برین رو پیش چشمام رقصوند . شب چند نفری رو که خیلی دوست دارم ، اومدن این جا که تشریف فرمایی ِ مبل ِ محترم رو جشن بگیریم . من هم بلوز و دامن کوتاهی پوشیدم با صندل خیلی راحت .
شاید مردها هیچ وقت فلسفه ی لباس پوشیدن ِ ما زن ها رو نفهمن ولی مطمئنا ازش لذت می برن . اون شب هم یه دست ِ خیلی بزرگ دور کمرم حلقه شد و فهمیدم یه نفر ِ دیگه هم از این فلسفه لذت برده .
بهترین دقایق روزم رو می گذرونم . حتی با این که الیکا دیشب از کسی حرف زد که بهش گفته بودم جلوی من درباره اش حرف نزنه
آیا ما دخترها احتیاج به دامن ِ کوتاه داریم تا دستی دور ِ کمرمون حلقه شه؟ یا دامن کوتاه صرفا باعث شده بود دوباره خورم رو احساس کنم؟ .

Friday, March 13, 2009

چند دقیقه مونده تا فردا - چند روز مونده تا نوروز


چند دقیقه مونده تا فردا شه . فهمیدم که یا خیلی تو آینده زندگی می کردم ، یا خیلی تو گذشته . این چند وقت فقط توی الآن بودم . الآن بی انتها و مکرر . چند هفته پشت سر هم راک گوش دادم . تمام موزیک های سنتی رو از توی موزیک دونم ریختم بیرون . حالا دوباره همه چیز برگشته سر جاش . ( و من شادم ) . اِ
صاد فردا می ره نپال و تبت و من چند هفته تنهام . الیکا هم می ره یه سمت دیگه . بابی هم یه سوی دیگه .
این روزا خوبن . با صاد رفتم پاتوق همیشگی مون که بارها با کاویان رفته بودیم و این آخریا فقط با صبا دو تایی می رفتیم . آخرین سیگار سال رو با صبا کشیدم . نشستیم آسمون رو نگاه کردیم . بنفش شده بود . عجب آسمونی . عجب رنگی . به صبا گفتم بیا از اول سال هشتاد و هفت بهترین و بدترین خاطراتمون رو دوره کنیم . مثل همیشه با هم کلی گپ زدیم . چیه تو دوستی ِ من با صبا که این جوری ماها رو به هم وصل کرده ؟ چیه توی آدما که وقتی همدیگرو پیدا می کنن می دونن باید با هم باشن ؟ چیه توی این حرفا و صداها که وقتی رد و بدل می شه همه ی غم و غصه ها می ره و آدم فکر می کنه که پشت اش گرمه ؟ دوستی واقعا مفهوم غیرقابل توصیفی داره که شرح داده نشه بهتره .
بعد به قرارمون رسیدیم . من و صبا هر شیش ماه یه بار ، شیش ماه آینده رو پیش بینی می کنیم . حالا تا شیش ماه آینده . هاهاهاها
این روزای دم نوروز رو خیلی دوست دارم . آسمون آبی یه . ابرای کپل و سفید تو آسمونن . شبا ماه مثل یه سینی ِ نقره ای براق توی آسمون ِ . گلهای رنگی همه جا هست . و من باز شادم . همه ی موسیقی هام رو با عشق گوش می دم . برای خودم روسری های رنگی خریدم . غزل صبا رو دیدم و با هم قهوه خوردیم . تصمیم دارم تا قبل عید تمام دوستام رو حتما ببینم . امیدوارم که نریمان هم تا قبل نوروز آزاد شه تا اینقدر صدای گرفته ی دوستام تو گوشم زنگ نزنه . دلمون برات تنگ شده نریمان . برگرد که باید بریم دوربین بخریم . برگرد که با شهرام ناظری بریم پیش ناصر تقوایی . برگرد که با هم "لاله ی بهار" گوش بدیم و بادمجون و نون بخوریم .
می دونم که سال جدید هم برام پر از شادی و – شاید هم غصه - اس ولی من از پسش بر میام . کسایی هستن که دوستم دارن و منم دوستشون دارم . آدمهایی که واسه ی اطرافیانشون احترام قائلن و عادلانه به بقیه نگاه می کنن . روزها رو با هم می گذرونیم . این رستوران ، اون کافه . خونه ی این ، رو بالکن یکی دیگه . با مهر و صداقت . نه با دورویی و دروغ .
هزار بار از این روزا راضیم . هزار بار پاک ان . هزار بار عاشق و پر از انرژی ام . هزار بار تک تک موسیقی ها و تمام تک نوازی های تار و سه تاری که روزها و سال ها دلم رو لرزوندن رو به کسایی هدیه می دم که قدر زندگی و آدم ها و عشق رو می دونن . هزار بار تمام ادبیات رو تقدیم کسایی می کنم که با یه چایی و چندتا سیگار زنده ان و معنی ِ رفاقت رو می دونن . هزاربار تمام عکس ها و نقاشی های زیبایی که در طول تاریخ خلق شده و با دیدنش حس زندگی توی رگ ها جاری می شه رو به کسایی تقدیم می کنم که زیبایی هنر رو می فهمن . هزاران بار بیشتر ....
نوروز بسیار نزدیک شده . فردا شد . من دیریست عجیب شادم

Wednesday, March 11, 2009

Iranian sex

I've got this friend of mine who started to go out with a 'somehow' handsome guy about a year ago. A couple of days ago, I went to my favorite café with her.
I hadn’t had my cold yet , so I wore my white jacket with my jeans .
She told me that everything was good between 'em until my friend and 'somehow' handsome guy had their first "IRANIAN" sex. She explained to me that it wasn’t 'actually' sex . I was shocked. You know, I can't get this right .
The question is whether you have sex or not . What's the matter with Iranian boys and girls?! You ask them if you are together. They both blush , and will nod their head with a blur – but naughty – smile . Then you ask then if they have been sleeping together, they will answer you using "not-complete-sex" .
What is a ' NON-COMPLETE-SEX' ? In my idea sex is sex . I mean if you just like the foreplay, that's ok , but don’t walk around your friends and tell them that you have the best sex ever ! That's a lie .
I've met this French guy , whom was told about Iranian sex philosophy in young generations ; Once he asked me if I could find him an Iranian girl who would want to sleep with him first in an " Iranian way" !!!!!!! hahahahaha. That was funny. The only thing I told him was , " Do you want to be left alone right 'in the middle of ' having sex? Take an iranian girl, most of them are so afraid of loosing their virginity that they almost turn YOU down in the middle of it!!! Their motto is that: we have the sex, but not complete one! "
So , should we – iranian girls – keep on going like our grandmas , not loosing our virginity till we get married? Or should we change like a real modern girl? And if we do , are all boys modern too? Or they just would look at us like real iranian hookers?

Tuesday, March 10, 2009

10 th of March 09

Seems like ages I haven't write anything in here. After two days sleeping in my sweet big bed , today i felt like writing , my favorite thing .
I've got the worst cold ever since i came back from Bandar-Abbas . Seems i was used to walk around out hotel room in my bathing suit and half naked , so when i got here , in my dearest Tehran , i wore my same old short pijamas' . That's why I was in bed for last two days , cant stop coughing . It also made me think about my last few months much more . And it feels so good and nice , wandering in a big empty house , smoke my favorite cigarettes , listening to my favorite songs , reading my favorite lines of the most famous thoughtful writers .
It's been about two weeks now that Nariman , my dearest friend is in Evin , and we all miss him so much . I was in Qeshm when he was caught , and when I got back Poolad called me and spread the news , as I heard "the word" coming out of his mouth I was ready to share my tears with Ali who was standing beside me in the street holding the case of my pc . But I couldn’t even find the right words to say to Poolad .
I have another bad news too . Ashkan's mom has died . He , himself called me . And I was so shocked I couldn’t do anything . Thank god my mobile battery died so I hadn’t had to torture my self to find words which included "you have no idea how sorry I am " . I found myself crying in bathroom , my favorite place for crying .
Although , these past few weeks was not the best , it was not the worst for sure . I'm all happy again . I'm all Elina again , you know . All colorful, all fun .
As they say it takes half of a past relationship to get over some one . I had my time , I mean I paid my time to couples society . That's a big hahahahaha for Sina , go ahead , laugh . It's ok .I'm laughing myself . I wasn’t aware of me , got over my last relation ship , till one night , many drinks . I found myself throwing up all around the poor guy house . All my too-short-sexy dress was fucked up . The day after was my grandpa's one-year-in-heaven , which I showed up drunk , started laughing and fell over my high-heel-black shoes in Behesht-e-Zahra . No hang over , thank god . After I got home , I was a whole free girl .
Do we have to get drunk to forget boys ? Or should we drink after getting over 'em to make our "closure" clear ? Is getting over some one this enjoyable as it for boys? Or are we more obsessed with the matter?