دنیا کینه توز است . اما گاهی یادش می رود . زمانی که بخاطر می آورد ، جوری لگد پرانی می کند که یاد کتکهای زمان قاجار میافتی که در حاشیه کتابها درد و زخمش رو در مکتب و با ترکههای گیلاس تجربه کردی .
حالا شده حکایت ما . ناشکری نمیکنم . شکریست با شکایت .
گویا شهریور یادش نمیرود که با من سر جنگ دارد . دلشوره ظهرم هم بیجا نبود . هجوم دل آشوبهها هم بیدلیل نبود. بدنی نیمه جان بر روی تخت ، غلظت خون تنفس میکند . معدهاش را خالی کنند ، قلبش چه؟
آیا من تنها نیستم که امشب اینقدر گرفتهام ؟ به نظر حتی ریتم شیش و هشت این الوات لوسآنجلسی هم لنگ میزند .
کم کم تنفرم به هر سی و یک روز شهریور دامن میزند .
سالی که آشنایی مرا در خیابان پر رفت و آمد تنها گذاشت و رفت . سال دیگرش تا انتهاترین لحظهاش نفسهای داغ و کشدارش را نصیبم کرد ، اما در آخر نتوانست و زهرش را روز آخر آن چنان به خوردم داد که تا ماهها از دلم خون میچکید .
امسال هم که اینگونه .
باید در گوشه مهمانی آنچنان در خود مچاله شوم که حتی کس مرا نبیند . باید آنچنان مثل بید نوپایی بر خود بلرزم که دیدگانم هم تار شود . باید شبی عزیزی را در گوشه بیمارستان ببینم که طلوعش قدرتم را لمس کرده بودم . حالا خدا هم معامله های عقب ماندهاش را همین حالا با من صاف میکند . با گردش خورشید و ماه ، ساعت ها را عقب میکشد که شهریور کشدارتر شود .
دوستی در پس خش خش تلفن گفت : « آنچه ترا نکشد ، قویتر می سازد . »
من هم دلم به مرگ خوش است .
حالا شده حکایت ما . ناشکری نمیکنم . شکریست با شکایت .
گویا شهریور یادش نمیرود که با من سر جنگ دارد . دلشوره ظهرم هم بیجا نبود . هجوم دل آشوبهها هم بیدلیل نبود. بدنی نیمه جان بر روی تخت ، غلظت خون تنفس میکند . معدهاش را خالی کنند ، قلبش چه؟
آیا من تنها نیستم که امشب اینقدر گرفتهام ؟ به نظر حتی ریتم شیش و هشت این الوات لوسآنجلسی هم لنگ میزند .
کم کم تنفرم به هر سی و یک روز شهریور دامن میزند .
سالی که آشنایی مرا در خیابان پر رفت و آمد تنها گذاشت و رفت . سال دیگرش تا انتهاترین لحظهاش نفسهای داغ و کشدارش را نصیبم کرد ، اما در آخر نتوانست و زهرش را روز آخر آن چنان به خوردم داد که تا ماهها از دلم خون میچکید .
امسال هم که اینگونه .
باید در گوشه مهمانی آنچنان در خود مچاله شوم که حتی کس مرا نبیند . باید آنچنان مثل بید نوپایی بر خود بلرزم که دیدگانم هم تار شود . باید شبی عزیزی را در گوشه بیمارستان ببینم که طلوعش قدرتم را لمس کرده بودم . حالا خدا هم معامله های عقب ماندهاش را همین حالا با من صاف میکند . با گردش خورشید و ماه ، ساعت ها را عقب میکشد که شهریور کشدارتر شود .
دوستی در پس خش خش تلفن گفت : « آنچه ترا نکشد ، قویتر می سازد . »
من هم دلم به مرگ خوش است .
No comments:
Post a Comment