Wednesday, November 18, 2009

بوسه از دل شب آغاز می شد


هنوز غروب نشده‌. جمعه شب است‌. قرارمان همیشه جمعه‌هاست‌. کمی خرید کرده‌ام‌. زنگ می‌زنم در را باز نمی‌کنی‌. کلید دارم‌. داخل می‌شوم‌. بوی ماندگی تمام خانه‌ات را پر کرده‌. گوشه اتاق روی مبلی فرو رفته‌ای و به شومینه خیره شدی‌. سلام می‌کنم‌. جواب نمی‌دهی‌. تنها سرت را تکان می‌دهی‌. قرصی را در آب حل می‌کنم و به خوردت می‌دهم‌. راحت می‌خوابی‌. بهترین وقت برای تمیز کردن این کثافت خانه‌ است‌. مشغول می‌شوم‌. فرز شده‌ام‌. شامی هم دست و پا می‌کنم‌. به حمام می‌روم و وان را پر از آب می‌کنم‌. درون آب گرم غوطه‌ور می‌شوم‌. گوش‌هایم که زیر آب است انگار بهشت از آن من است‌. با انگشتان پایم زیر آب بازی می‌کنم‌. تو را مرور می‌کنم‌. تو‌. تمام تو را‌. دوباره شاعر می‌شوم‌. با انگشتانم روی شکمم نام تو را می‌نویسم‌. دست چپم را پایین‌تر می‌برم. گوش‌هایم هنوز درون آب است‌. صدای سایش کمرم را به سطح زیرین وان ستایش می‌کنم‌. آیا صدای بال فرشتگان هم این‌قدر آرامش بخش است؟ فکر نمی‌کنم. صدایی می‌شنوم. چشمانم را با نگرانی باز می‌کنم‌. هیچ‌. احساس می‌کنم رازم برملا شده‌. اخم‌هایم در‌هم است‌. پیراهنی نازک و ژاکتی بلند می‌پوشم‌. خدا این شوفاژ‌کار ساختمانت را به زمین گرم بزند که در این هوای سرد تنها شومینه‌ ای برایت به راه انداخته‌. شومینه... مگر این نیست که من و تو عاشق همین شومینه بودیم؟ که در شب‌های بلند زمستان به آن خیره شویم و در آغوش هم فرو رویم؟

بیدار شده‌ای. باز هم در همان مبل کذایی فرو رفته‌ای‌. می‌پرسم شام می‌خوری؟ نگاهم می‌کنی‌. چشمانت جور دیگری شده‌‌. جلو می‌آیم‌. رویت را برمی‌گردانی‌ و به آتش خیره می‌شوی‌. مگر چه گناهی مرتکب شده‌ام که اینگونه نگاهت را بر‌می‌گردانی؟ این است تاوان عشق؟ دستت را می‌گیرم‌. مکث می‌کنی اما لحظه‌ای بعد دستت را از درون دست‌هایم بیرون می‌کشی‌. با عصبانیت مرا به عقب هل می‌دهی و به سمت آشپزخانه می‌روی‌. چشمانم پر از اشک می‌شود‌. وارد آشپزخانه می‌شوم‌. روسری‌ام را بر‌می‌دارم‌. می پرسی کجا؟

یک کلمه‌. و من حاضرم تا انتهای دنیا با آن یک کلمه زندگی کنم‌. می‌گویم:‌« می‌رم‌.» و از آشپزخانه بیرون می‌آیم‌. آنقدر بغض دارم که گاه صداهایی عجیب از گلویم بیرون می‌آید‌. صدای شکستن ظرفی از آشپزخانه می‌اید‌. سراسیمه به سمتت می‌آیم‌‌: دستتو چرا بریدی؟ خورده‌های استکان را جمع می‌کنم‌. می‌گویی : بمان‌.

می‌مانم‌.

رختخوابم را روی مبل پهن می‌کنم و تو در اتاقت می‌خوابی‌. به راستی داستان ما از کجا شروع شد‌؟ چند وقت است که مرا در آغوش خود نگرفته‌ای؟ چند وقت است...؟ برای من سال‌هاست‌.

ترق و تروق آتش چشمانم را خیره کرده . به آشپزخانه می روم تا قهوه ای درست کنم . انگار دود سیگار راه نفسم را بسته. لای در یخچال ایستاده ای. پشتم را می کنم و سرگرم دانه های ریز قهوه می شوم . در یخچال را آهسته می بندی. برای برداشتن لیوان از کابینت بالای سرم تماس بدنت را با کمرم حس می کنم. دستت را پایین می آوری اما از جایت تکان نمی خوری. من هم مسخ شده ام. نمی دانم چه مدت مجسمه وار ایستادیم. زمانی به خود آمدم که دستانت بر روی شکمم لغزید و جای مناسبی در بین سینه هایم پیدا کرد. آرام به سمتت برگشتم .

شب آغاز شده.

با بوسه های نا تمام .

No comments: