Sunday, March 22, 2009

شعور ، درک و ترس ، به مقدار ِ زیاد

معتقدم اگر گند ِ کاری بخواد در بیاد ، در می آد . این رو موقعی فهمیدم که دوست صمیمی ام از دوست پسرش حامله شد .
چاهار ماه ِ پیش وقتی یک شب همه با هم به مناسبت اولین مصاحبه ی من با رادیو استرالیا مشروب خوردیم و من اونقدر گیج بودم که نمی دونستم از پام داره خون میاد ، مطمئنا فکرش رو نمی کردم که دوست صمیمی ام طبقه ی بالا با دوست پسرش بدون هیچ پیش بینی از زمان و شرایط به عشق بازی مشغولن . یا حداقل اگر باهاشون برخورد می کردم مطمئنا زیرزیرکی می خندیدم و از پله ها تلو تلو خورون پایین می یومدم و به سلامتی ِ صحنه ای که دیدم یه لیوان ِ دیگه می نوشیدم و ادامه ی شعر ِ زیبای اخوان ثالث رو با صدای بلند می خوندم .
دو ماه و نیم ِِ بعد ، هنوز ساعت چاهار ِ نیمه شب نشده ، دقیقا زمانی که من با چند نقد ِ عکس دست و پنجه نرم می کردم ، تلفنم زنگ خورد و از بین صداهای مبهم و گریه ای و فین های کشدار و طولانی خبر حامله شدن ِ دوستم رو فهمیدم . ساعت ِ 4:55 دقیقه با ماشین ِ قدیمی و شاسی بلند ِ دوست بی نظیرم ، آقای نون ، دوستم رو سوار کردیم تا با هم ببینیم که چه کاری می شه کرد . هوا سرد بود و منم سرمای وحشتناکی خورده بودم . کلید ِ خونه ی مختار رو داشتم . رفتیم اونجا . چندین ماهی بود که کسی پاشو اونجا نذاشته بود . دوستم تا خودش رو توی خونه تنها دید . زار زار گریه کرد . گفت که دوست ِ پسر ِ نازنین و عاشقش نمی دونه . ازش پرسیدم نمی خوای بهش بگی؟ حقش ِ که بدونه . اون هم باید توی این تصمیم گیری در کنارت باشه . گفت اصلا . اگر بفهمه دیگه نمی خواد با من دوستش رو ادامه بده .
صرفا چون فیزیک ِ ما زن ها ایجاب می کنه که حمال ( حمل کننده ) ی این مسولیت باشیم پس بقیه مهم نیستن؟
این خودخواهی ِ ماست یا درک ِ بالا مون؟ آیا من هم اگر عاشق ِ کسی بشم و ازش حامله شم از ترس ِ تنهاموندنم سکوت می کنم ؟

سریع زنگ زدم به چند نفر برای سقط ِ جنین ِ نازنین که حتی مطمئن نبودم الان روحی توی بدنش هست یا نه؟
کلمات و جمله های اوریانا فالاچی در کتاب ّ " نامه ای به کودکی که هرگز زاده نشد " جلوی چشمم رژه می رفتن . از خودم خیلی بدم اومد . رفتیم آزمایشگاه و آزمایش های لازم رو انجام دادیم . برگشتیم خونه ی مختار.
شب وقتی که دوستم به ضرب داروهای خواب آور که آقای نون به خوردش داده بود خوابید ، رفتم حموم و توی زیر دوشی با اکراه شلوارم رو کشیدم پایین . جنون وار به دنبال ِ زخمی گشتم که اون شب ، در حین مستی بالای زانوم ( اون طوری که یادمه ) بوجود اومده بود . چرا بعد از اون شب ، اصلا به دنبال اون خراش که اینقدر هم سوخته بود نگشته بودم؟ یه دفعه دیدم در باز شد و آقای نون اومد تو . وقتی دید اون قدر تنهام و ترسیده ام ، بدون ِ این که حرفی بزنه یا حرکتی کنه اومد و من رو محکم بغل کرد . و من با خیال ِ راحت پیشش گریه کردم .
الان چاهار ماه از اون اتفاق گذشته و به جز من و دوستم و آقای نون هیچ کس نفهمید که این چند ماه بر ما چی گذشت .
آیا واقعا این قدر که ما ها از بدن ِ خودمون بی اطلاعیم ، از احساست مون هم بی خبریم ؟
آیا همونطور که درباره ی احساسات مون با میلیون ها نفر مشورت می کنیم ، نباید درباره ی موجودی که خودمون بوجودش میاریم ، حداقل باطرف مقابل مشورت کنیم ؟
چرا همیشه خصوصی ترین تصمیم ها و احساساتی ترین شون رو داد می زنیم ؟ ولی با کسی که "باید " حرف نمی زنیم ؟

No comments: