
چند دقیقه مونده تا فردا شه . فهمیدم که یا خیلی تو آینده زندگی می کردم ، یا خیلی تو گذشته . این چند وقت فقط توی الآن بودم . الآن بی انتها و مکرر . چند هفته پشت سر هم راک گوش دادم . تمام موزیک های سنتی رو از توی موزیک دونم ریختم بیرون . حالا دوباره همه چیز برگشته سر جاش . ( و من شادم ) . اِ
صاد فردا می ره نپال و تبت و من چند هفته تنهام . الیکا هم می ره یه سمت دیگه . بابی هم یه سوی دیگه .
این روزا خوبن . با صاد رفتم پاتوق همیشگی مون که بارها با کاویان رفته بودیم و این آخریا فقط با صبا دو تایی می رفتیم . آخرین سیگار سال رو با صبا کشیدم . نشستیم آسمون رو نگاه کردیم . بنفش شده بود . عجب آسمونی . عجب رنگی . به صبا گفتم بیا از اول سال هشتاد و هفت بهترین و بدترین خاطراتمون رو دوره کنیم . مثل همیشه با هم کلی گپ زدیم . چیه تو دوستی ِ من با صبا که این جوری ماها رو به هم وصل کرده ؟ چیه توی آدما که وقتی همدیگرو پیدا می کنن می دونن باید با هم باشن ؟ چیه توی این حرفا و صداها که وقتی رد و بدل می شه همه ی غم و غصه ها می ره و آدم فکر می کنه که پشت اش گرمه ؟ دوستی واقعا مفهوم غیرقابل توصیفی داره که شرح داده نشه بهتره .
بعد به قرارمون رسیدیم . من و صبا هر شیش ماه یه بار ، شیش ماه آینده رو پیش بینی می کنیم . حالا تا شیش ماه آینده . هاهاهاها
این روزای دم نوروز رو خیلی دوست دارم . آسمون آبی یه . ابرای کپل و سفید تو آسمونن . شبا ماه مثل یه سینی ِ نقره ای براق توی آسمون ِ . گلهای رنگی همه جا هست . و من باز شادم . همه ی موسیقی هام رو با عشق گوش می دم . برای خودم روسری های رنگی خریدم . غزل صبا رو دیدم و با هم قهوه خوردیم . تصمیم دارم تا قبل عید تمام دوستام رو حتما ببینم . امیدوارم که نریمان هم تا قبل نوروز آزاد شه تا اینقدر صدای گرفته ی دوستام تو گوشم زنگ نزنه . دلمون برات تنگ شده نریمان . برگرد که باید بریم دوربین بخریم . برگرد که با شهرام ناظری بریم پیش ناصر تقوایی . برگرد که با هم "لاله ی بهار" گوش بدیم و بادمجون و نون بخوریم .
می دونم که سال جدید هم برام پر از شادی و – شاید هم غصه - اس ولی من از پسش بر میام . کسایی هستن که دوستم دارن و منم دوستشون دارم . آدمهایی که واسه ی اطرافیانشون احترام قائلن و عادلانه به بقیه نگاه می کنن . روزها رو با هم می گذرونیم . این رستوران ، اون کافه . خونه ی این ، رو بالکن یکی دیگه . با مهر و صداقت . نه با دورویی و دروغ .
هزار بار از این روزا راضیم . هزار بار پاک ان . هزار بار عاشق و پر از انرژی ام . هزار بار تک تک موسیقی ها و تمام تک نوازی های تار و سه تاری که روزها و سال ها دلم رو لرزوندن رو به کسایی هدیه می دم که قدر زندگی و آدم ها و عشق رو می دونن . هزار بار تمام ادبیات رو تقدیم کسایی می کنم که با یه چایی و چندتا سیگار زنده ان و معنی ِ رفاقت رو می دونن . هزاربار تمام عکس ها و نقاشی های زیبایی که در طول تاریخ خلق شده و با دیدنش حس زندگی توی رگ ها جاری می شه رو به کسایی تقدیم می کنم که زیبایی هنر رو می فهمن . هزاران بار بیشتر ....
نوروز بسیار نزدیک شده . فردا شد . من دیریست عجیب شادم
صاد فردا می ره نپال و تبت و من چند هفته تنهام . الیکا هم می ره یه سمت دیگه . بابی هم یه سوی دیگه .
این روزا خوبن . با صاد رفتم پاتوق همیشگی مون که بارها با کاویان رفته بودیم و این آخریا فقط با صبا دو تایی می رفتیم . آخرین سیگار سال رو با صبا کشیدم . نشستیم آسمون رو نگاه کردیم . بنفش شده بود . عجب آسمونی . عجب رنگی . به صبا گفتم بیا از اول سال هشتاد و هفت بهترین و بدترین خاطراتمون رو دوره کنیم . مثل همیشه با هم کلی گپ زدیم . چیه تو دوستی ِ من با صبا که این جوری ماها رو به هم وصل کرده ؟ چیه توی آدما که وقتی همدیگرو پیدا می کنن می دونن باید با هم باشن ؟ چیه توی این حرفا و صداها که وقتی رد و بدل می شه همه ی غم و غصه ها می ره و آدم فکر می کنه که پشت اش گرمه ؟ دوستی واقعا مفهوم غیرقابل توصیفی داره که شرح داده نشه بهتره .
بعد به قرارمون رسیدیم . من و صبا هر شیش ماه یه بار ، شیش ماه آینده رو پیش بینی می کنیم . حالا تا شیش ماه آینده . هاهاهاها
این روزای دم نوروز رو خیلی دوست دارم . آسمون آبی یه . ابرای کپل و سفید تو آسمونن . شبا ماه مثل یه سینی ِ نقره ای براق توی آسمون ِ . گلهای رنگی همه جا هست . و من باز شادم . همه ی موسیقی هام رو با عشق گوش می دم . برای خودم روسری های رنگی خریدم . غزل صبا رو دیدم و با هم قهوه خوردیم . تصمیم دارم تا قبل عید تمام دوستام رو حتما ببینم . امیدوارم که نریمان هم تا قبل نوروز آزاد شه تا اینقدر صدای گرفته ی دوستام تو گوشم زنگ نزنه . دلمون برات تنگ شده نریمان . برگرد که باید بریم دوربین بخریم . برگرد که با شهرام ناظری بریم پیش ناصر تقوایی . برگرد که با هم "لاله ی بهار" گوش بدیم و بادمجون و نون بخوریم .
می دونم که سال جدید هم برام پر از شادی و – شاید هم غصه - اس ولی من از پسش بر میام . کسایی هستن که دوستم دارن و منم دوستشون دارم . آدمهایی که واسه ی اطرافیانشون احترام قائلن و عادلانه به بقیه نگاه می کنن . روزها رو با هم می گذرونیم . این رستوران ، اون کافه . خونه ی این ، رو بالکن یکی دیگه . با مهر و صداقت . نه با دورویی و دروغ .
هزار بار از این روزا راضیم . هزار بار پاک ان . هزار بار عاشق و پر از انرژی ام . هزار بار تک تک موسیقی ها و تمام تک نوازی های تار و سه تاری که روزها و سال ها دلم رو لرزوندن رو به کسایی هدیه می دم که قدر زندگی و آدم ها و عشق رو می دونن . هزار بار تمام ادبیات رو تقدیم کسایی می کنم که با یه چایی و چندتا سیگار زنده ان و معنی ِ رفاقت رو می دونن . هزاربار تمام عکس ها و نقاشی های زیبایی که در طول تاریخ خلق شده و با دیدنش حس زندگی توی رگ ها جاری می شه رو به کسایی تقدیم می کنم که زیبایی هنر رو می فهمن . هزاران بار بیشتر ....
نوروز بسیار نزدیک شده . فردا شد . من دیریست عجیب شادم
No comments:
Post a Comment